مطالب پيشنهادي

اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از ۱۵۰۰ اسم

تاريخ : ۸ مهر
بازديد : 18135

اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس

اگر به تازگی صاحب فرزند دختر شده اید و به دنبال اسامی دختر ایرانی و جدید هستید این بخش گهر را تا پایان دنبال نمایید چرا که اسامی دختر جدید و اسامی دختر ایرانی باکلاس را بیان می کنیم.

90805 234 اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر جدید و ایرانی

918176 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف الف :

افرا: ستایش کردن

افشید: شکوه خورشید

آپامه : خوشرنگ و آب . دختر اردشیر دوم هخامنشی

آتری : آذر

آتشگون : سرخ فام، سرخ رنگ

آتوسا : نام دختر کورش ، زن داریوش

آدخت : خجسته و نیکو

آذر : آتش، فروغ، روشنایی

آذربانو : بانوی آتش گون

آذرچهر : همانند روشنایی

آذرگون : گل همیشه بهار و نام دختری در ویس و رامین

آراسته : با نظم و ترتیب

آرام : قرار، سکون

آرام دخت : از نام های برگزیده

آرام دل : از نام های برگزیده

آرامش : آرمیدن

آرمیتا : آرمان، عشق پاک

آرمیتی : فروتنی و پاکی و محبت

آرمیدخت : از نام های برگزیده

آزادچهر : آزاده نژاد

آزاده : نام مادر گشتاسب

آزیتا : از نام های برگزیده

آژند : نام گلی است

آشتی : مهر و دوستی، یکرنگی

آشنا : یار، دوست

آشوب : شور، انقلاب

آشیان : لانه و کاشانه

آفتاب : گرمی، روشنایی

آفرین : درود و سپاس

آلاله : نام گلی است

آمی‌تیس : نام دختر آستیاک، پادشاه ماد، نام زن کورش

آناهیتا : بانوی پاک و بیگناه، پاکبانو

آندیا : نام زن اردشیر ساسانی

آنیتا : از نام‌های برگزیده

آهنگ : سرود و نغمه

آوا : آواز، آهنگ

آوازه : شهرت و نام آوری

آویشن : گیاهی خوشبو

اختر : ستاره، شهاب

ارشیا : راست و درست

ارغوان : نام گلی است

ارمغان : پیشکشی، هدیه

ارنواز : نیکو سخن و خوش گفتار. نام یکی از خواهران جمشید

اروس : سپید، درخشان و زیبا

اشااونی : زن پاک و راست

اشوچهر : از نام های برگزیده

اشودخت : از نام های برگزیده

اشوروی : از نام های برگزیده

اشوزاد : از نام های برگزیده

اشومهر : از نام های برگزیده

افروز : روشن، روشن کننده

افسانه : داستان، خاطره و یادمان

افسر : بالا و سرور

افسون : از نام های برگزیده

افشان : از نام های برگزیده

اَمُرداد : کمال و رسایی جاودانی

انارام : روشنایی بی فروغ و بی پایان

انگبین : عسل، شهد

انوش : جاویدان

انوشک : انوشه، جاودان

انوشه : بی‌مرگ و جاودان

انیران : روشنایی بی پایان

اَهونَوَر : نگهبان تن

ایران : آزادگان و سرزمین آزادی

ایرانبانو : بانوی ایرانی

ایراندخت : دختر ایران

ایشتار : ستاره باران و آب، تشتر(تیر)

آلیش: قابل اشتعال

الیا: نام گل

آمیتریس: نام دختر داریوش دوم و همسر خشایارشا

آموتیا: نام دوشیزه در زمان زندیه

آناهیتا: نام فرشتگان اهورامزدا

آندیا: همسر اردشیر اول

آنیتا: نام دختران در زمان زند- به معنی پرورش گیاه

انوشا: خوشحالی و سرور و شادی

انوشک: نام زنان در زمان ساسانیان- به معنی جاوید و ابدی

انوشه: نام زنان در زمان ساسانیان- به معنی جاوید و ابدی

آرا: آراستن و زیبا کردن

آرمیلا: نام دختران در ایران باستان

آرمیتان: شخصیتی در شاهنامه و دختر جمشید

آروشا: درخشان – نورانی – باهوش

آرتا: نام شهر در زمان زند که به روی دختران میگذاشتند

ارنواز: شخصیتی در شاهنامه و دختر جمشید

آرتمیس: گوینده راستی- نام دریاسالار زن

آرتنوس: صادق – راستگو – نام دختر داریوش

آسا: نام دختر شاپور دوم ساسانی- بزرگ و علیحضرت

آتاناز: نامی ایرانی

آتنا: نامی ایرانی

آتوسا: دختر کورش بزرگ همسر داریوش بزرگ مادر خشیار

آتوشه: نام عمه یا خاله شاپور شاه

آوید: نامی ایرانی

آویسا: آب پاک و تمیز

آیدا: همچون ماه و مهتاب

آیدان چهره زیبا همچون ماه – آیسان

آیلا :نور ماه و مهتاب- آیناز

آبگینه : شیشه، بلور

آپامه : خوشرنگ و آب . دختر اردشیر دوم هخامنشی

آتری : آذر

آتشگون : سرخ فام، سرخ رنگ

آتوسا : نام دختر کورش ، زن داریوش

آدخت : خجسته و نیکو

آذر : آتش، فروغ، روشنایی

آذربانو : بانوی آتش گون

آذرچهر : همانند روشنایی

آذرگون : گل همیشه بهار و نام دختری در ویس و رامین

آراسته : با نظم و ترتیب

آرام : قرار، سکون

آرام دخت : از نام های برگزیده

آرام دل : از نام های برگزیده

آرامش : آرمیدن

آرمیتا : آرمان، عشق پاک

آرمیتی : فروتنی و پاکی و محبت

آرمیدخت : از نام های برگزیده

آزادچهر : آزاده نژاد

آزاده : نام مادر گشتاسب

آزیتا : از نام های برگزیده

آژند : نام گلی است

آشتی : مهر و دوستی، یکرنگی

آشنا : یار، دوست

آشوب : شور، انقلاب

آشیان : لانه و کاشانه

آفتاب : گرمی، روشنایی

آفرین : درود و سپاس

آلاله : نام گلی است

آمی‌تیس : نام دختر آستیاک، پادشاه ماد، نام زن کورش

آناهیتا : بانوی پاک و بیگناه، پاکبانو

آندیا : نام زن اردشیر ساسانی

آنیتا : از نام‌های برگزیده

آهنگ : سرود و نغمه

آوا : آواز، آهنگ

آوازه : شهرت و نام آوری

آویشن : گیاهی خوشبو

اختر : ستاره، شهاب

ارشیا : راست و درست

ارغوان : نام گلی است

ارمغان : پیشکشی، هدیه

ارنواز : نیکو سخن و خوش گفتار. نام یکی از خواهران جمشید

اروس : سپید، درخشان و زیبا

اشااونی : زن پاک و راست

افروز : روشن، روشن کننده

افسانه : داستان، خاطره و یادمان

افسر : بالا و سرور

افسون : از نام های برگزیده

افشان : از نام های برگزیده

اَمُرداد : کمال و رسایی جاودانی

انارام : روشنایی بی فروغ و بی پایان

انگبین : عسل، شهد

انوش : جاویدان

انوشک : انوشه، جاودان

انوشه : بی‌مرگ و جاودان

انیران : روشنایی بی پایان

اَهونَوَر : نگهبان تن

ایران : آزادگان و سرزمین آزادی

ایرانبانو : بانوی ایرانی

ایراندخت : دختر ایران

ایشتار : ستاره باران و آب، تشتر(تیر)

آذرمهر: آتش مقدس ایرانیان- آذرمینا

آذرنوش: نام زنان ساسانی و همچنین آتش مقدس ایران

آزیتا: نام شاهزاده – ملکه و پرنسسز در ایران

الیکا: مادر زمین – شکوفه – نام دهی در شما ایران

الیزه: نام مکانی در رودبار

المیرا: فدا کننده

اریکا: مرتبط با زمین

اِستاتیرا: همسر داریوش سوم

ایرسا: رنگین کمان

آبنوش: از زنان ویس و رامین

آپاما: دختر سپیتمن سردار ایرانی

آرتادخت: وزیر خزانه داری اردوان چهارم اشکانی

آرتیستون: دختر کورش بزرگ – زن داریوش

آرگون: شهبانوی اردشیر یکم هخامنشی

ارشانوش: از نام نامه نخعی

آتری: به معنی آتش – از نامهای باستانی

آپامه: خوشرنگ و زیبا – دختر اردشیر دوم هخامنشی

آرتا: از نامهای باستانی

آندیا: زن اردشیر درازدست شاهنشاه هخامنشی

ارشین: از شاهدخت های هخامنشی

ارشنوش: نام نامه نخعی – نام باستانی

افروز :از نامهای پهلوی

آذرگون: دختران در زمان اشکانی ویس و رامین

آذرمهر: آتش مهر

آرتونیس: دختر ارته باذ و خواهر برسین

آرمه: ئیتی فروتنی – پاکی – نگهبان زمین

آذرمیدخت: دختر همیشه جوان – دختر خسروپرویز – زنی که شاه شد

آسیمن: نامی پهلوی که همان سیمین امروزی است

آماستریس: دختر داریوش سوم

اَدرک: دختر یزدگرد سوم ساسانی

اَردویسور: فرشته آب در ایران باستان

آرته دخت: شهبانو اشکانی همسر اردوان

اَرشیت: دوست ترین – نامی از دوره هخامنشی

اَمِستریس: شهبانوی خشایارشا

اوراشی: زن پسر سیامک

آریا ناز: نامی ایرانی

آبان سا :مانند آبا ن – آبان ماه تغییر آب و هوا است و آبان آسا کنایه از کسی است که خلق و خوی متغیر دارد Ĥ آبان

آباندخت :دختری که در آبان به دنیا آمده، دختر آبان، نام همسر داریوش سوم پادشاه هخامنشی

آبانفام :به رنگ آبان کسی که رنگ چهره اش زرد است

آبگینه :شیشه، آینه، ظرف شیشه ای یا بلورین به ویژه جام شراب

آبنوس :درختی که چوب آن سیاه رنگ است و میوه ای بسیار شیرین و به شکل انگور دارد

آبیژ :صورت دیگر آیید،شراره، اخگر،آتش – کنایه از افراد پر جنب و جوش

آپاما :نام دختر اردشیر دوم پادشاه هخامنشی

آپامنه :نام دختر یکی از فرماندهان ایرانی در زمان سلوکیان

آترا :آذر- آتش – نام یکی از ماههای پاییز

آتبین :آبتین ،روح کامل و نیکو کار – از شخصیتهای شاهنامه، نام پدر فریدون پادشاه پیشدادی

آپامه :نام دختر سپیتامن یکی از سرداران ایرانی و همسر سلوکوس

آتسا :آتوسا

آتش :از شخصیتهای شاهنامه، مخفف نام نوش آذر، یکی از چهار پسر اسفندیار

آتشدخت :دختر آتش یا دختری که چون آتش است – کنایه از دختر با شور و حرارت

آتیه عربی آینده

آتورینا  : آشوری متحول کننده ، تغییر دهنده

آتوسا : یونانی نام دختر کوروش پادشاه هخامنشی

آتیس :نام خدای حاصلخیزی فریگیان

آتشین :نورانی، فروزان، گیرا، مؤثر، به رنگ آتش، سرخ

آتلاز ترکی اطلس، حریر – پارچه نرم و لطیف

آتنا فرانسه در اساطیر یونان، خدای اندیشه، هنر، دانش، و صنعت

آتنه فرانسه آتنا-در اساطیر یونان، خدای اندیشه، هنر، دانش، و صنعت

آتور اوستایی-پهلوی آذر،آتش

آدا :پاداش مینوی، فرشته توانگری

آدنا :نام روستایی در نزدیکی چالوس

آدورینا آشوری آدور- مأخوذ از افسانه گیل گمش بابلی، کمک کننده، یاری دهنده

آدونیس فنیقی آدنیس ، گلی به رنگ زرد و قرمز که فقط هنگام تابش خورشید باز می شود

آدیشه آتش – در گویش خراسان آتش کوچک

آذر اوستایی-پهلوی نام ماه نهم از سال شمسی، نام فرشته نگهبان آتش

آذرافروز هردو :روشن کننده آتش، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از چهار پسر اسفندیار

آذرخاتون :آذر+ خاتون،بانوی آتش

آذردخت :دختر آتش

آذرک :شراره آتش، اخگر، نام دختر یزگرد سوم پادشاه ساسانی

آذرگل :گلی سرخ رنگ شبیه شقایق

آذرگون :گلی است از دسته شقایق ها که رنگش زرد است و میانش مشکی است – به رنگ آتش

آذرمه :رئیس و بزرگ آتشها( آتشکده ها)

آذرمینا :لعلگون، سرخ رنگ

آذینگل :زینت گل، زیورگل – کنایه از زیبایی بسیار زیاد

آراسته :آن که دارای صفتهای خوب اخلاقی است، آنچه آرایش شده و زینت و زیور داده شده است

آرا :مخفف آراینده آرایشگر-زیور زینت

آراگل :آراینده گلها – زیبا کننده گلها

آرالیا انگلیسی نام عمومی گروهی از گیاهان علفی، درختی، و درختچه ای که بعضی از آنها زینتی اند

آرامدخت :دختر آرام دختر ساکت دختر با وقار

آرتمیس یونانی در اساطیر یونان، خدای شکار و خواهر دوقلوی آپولون – همچنین نام شیرزنی که فرمانده نیروی دریایی

آرزو :میل و اشتیاق برای رسیدن به مراد . از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر سرو پادشاه

آدنیس فنیقی آدونیس ، گلی به رنگ زرد و قرمز که فقط هنگام تابش خورشید باز می شود

آرتیستون :نام دختر کوروش پادشاه هخامنشی

آرمتی :فروتنی، پاکی، فرشته محبت، فرشته نگهبان زمین

آرمیتا اوستایی-پهلوی الهه نعمت – آرامش یافته

آرمیندخت :دختر آرمین

آرمینه ارمنی ارمنی، دختر ارمنی

آریادخت :دختر آریایی – دختر ایرانی

آریانا :نامی که جغرافی دانان یونانی به قسمتی از ایران یعنی سرزمین آریایی ها داده بودند

آریاناز :موجب فخر و مباهات قوم آریایی

آریانوش :شادکننده و خوشحال کننده آریاییان

آریژه :نام شهری در زمان اسکندر

آرینا کردی آریایی نژاد – از نسل آریایی

آریندخت :دختر آریایی – دختر ایرانی

آزاددخت :دختر آزاده ، نام همسر شاپور اول پادشاه ساسانی

آزاده :عاری از صفات ناپسند اخلاقی،رها ، وارسته،از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر رومی بهرام گور پادشاه ساسانی

آزاله فرانسه گلی خوشبو که معمولاً به شکل قیف یا زنگوله است و به رنگهای سفید، صورتی، زرد، قرمز، و ارغوانی دیده می

شود

آزالیا انگلیسی گلی خوشبو که معمولاً به شکل قیف یا زنگوله است و به رنگهای سفید، صورتی، زرد، قرمز، و ارغوانی دیده می

شود

آزرم :شرم وحیا،ملایمت، مهربانی،از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر خسروپرویز پادشاه ساسانی

آزرمخاتون :آزرم + خاتون ،بانوی با حیا

آزرمدخت :دختر با حیا

آزرمیدخت :دختر پرویزبن هرمزبن انوشیروان معروف به عادله که ? ماه زمام حکومت را در اختیار داشت، دختر باحیا

آزرمیدخت :آذرم + ی نسبت + دخت، دختر با حیا دختر سنگین و با وجاهت-نام دختر پرویز نوه انوشیروان که ? ماه بر

ایران فرمانروایی کرد

آزیتا فارسی

آسا :زیور مایه زیبایی و آرایش – وقار و ثبات و تمکین و آسودگی

آسادخت :دختر زیبا،دختر آرام،دختر با وقار

آسمان :فضای بالای سر ما که آبی رنگ به نظر می رسد، نام روز بیست وهفتم از هر ماه شمسی در ایران قدیم،نام کوهی

در نزدیکی بندر نخیلو در ساحل خلیج فارس

آسمانهور :خورشید آسمان،کنایه از فردی که زیباییش نظیر ندارد

آسو  : (کردی) شفق،هنگام طلوع خورشید،همچنین نام شرابی مست کننده که از قند سیاه درست می کنند

آسیمن اوستایی-پهلوی سیمین، نقره فام

آشتی :دوستی و پیوند دوباره بعد از رنجش و آزردگی، سازش و صلح

آشنا :آن که او را می شناسیم، آن که یا آنچه به ذهن و خاطر می آوریم، آگاه به چیزی یا امری، عاشق، دلداده

آشورینا آشوری منسوب به آشور،برهم زننده،تغییر دهنده، نام دومین فرزند سام که نینوا را بنا نهاد

آفاق عربی افقها،عالم آسمان،زمانه روزگار، نام همسر نظامی گنجوی

آفت عربی بلا، بلیه، کنایه از زیبایی و عشوه گری

آفتاب :مرکب ازآف(مهر،خور) + تاب(فروغ،نور)، نوری که از خورشید به زمین می تابد،کنایه از زیبایی و خیره کنندهگی

آفتابدخت :دختر آفتاب، دختر خورشید،کنایه از زیبایی و خیره کنندگی

آفرین :هنگام تحسین و تشویق به کار می رود، مرحبا، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می آید و نام

آفریندخت :مرکب از آفرین( واژه تحسین) + دخت ( دختر)،دختر تحسین برانگیز،دختری که تمام خوبی ها را دارد ۰

آفرینگل :مرکب از آفرین(واژه تحسین) + گل،گل تحسین برانگیز کنایه از دختر بسیار زیبا

آفرینماه :مرکب از آفرین(واژه تحسین) + ماه(قمر)،ماه تحسین برانگیز کنایه از دختری که زیباییش مانند ماه است

آفرینمهر :مرکب از آفرین(واژه تحسین) + مهر (محبت یا خورشید)،کسی که از زیبایی مانند خورشید است

آفرین ناز :مرکب از آفرین(وازه تحسین) + ناز(کرشمه، غمزه)،دختری که بسیار ناز داردکنایه از دختر زیبا و طناز

آفرین نوش :شنونده آفرین،کسی که تحسین همه را بر می انگیزاند

آفسانه :افسانه،داستان،خیال،مشهور،کسی که بحدی زیبا ست که خیالی به نظر می آید

آفشید :خورشید، روشنایی آفتاب

آگاهدخت :دختر آگاه، دختر مطلع،بانوی باخبر

آگرین کردی آتشین، به رنگ آتش

آلا :پروا احتیاط

آلاگل فارسی,ترکی آلا( ترکی) + گل (فارسی) ، گل رنگی، نام بزرگترین تالاب جهان واقع در شمال آق قلا که در این اواخر نابود شده

آلاله :شقایق،گلی به رنگ زرد سفید یا قرمز که انواع گوناگون خودرو و زینتی دارد

آلاوه :آتشدان،شعله آتش،جایی که در آن آتش روشن می کنند

آلتنای: ترکی زر، طلای ناب

آلتون ترکی آلتنای،زر، طلای ناب

آلتینگلین: ترکی عروس طلایی

آلکا : در گویش سمنان نام امامزاده ای

آلما :ترکی سیب، کنایه از زیبایی

آلماز ترکی از اعلام زنان

آلنوش :ارمنی عروس جاودانی دریا، دختر زیبا و دلربا

آلوگونه :نام همسر اردشیر اول پادشاه هخامنشی، کسی که سرخی گونه هایش به آلو می ماند،دختر زیبا و به اصطلاح

سرخ و سفید

آلیس: فرانسه بانوی نجیب زاده ، دختر اصیل ، خانم با اصل و نسب

آلیش :ترکی شعله، شعله گیر

آلیشان: هردو ترکی شعله ور

آماتیس: یونانی نوعی کوارتز شفاف به رنگ بنفش یا صورتی که در جواهرسازی به کار می رود

آمال: عربی آرزوها،خواسته ها،دوست داشتنی ها

آمستریس :نام مادر اردشیر دراز دست پادشاه هخامنشی

آمنه: عربی نام مادر پیامبر(ص)،مونث آمن به معنای بانوی نترس،زن دلیر،خانم استوار

آمیتیدا :نام دختر آستیاک، همسر کوروش پادشاه هخامنشی

آمیتیس :نام دختر خشایار پادشاه هخامنشی

آنا: ترکی مادر

آنا عبری دوست داشتنی ظریف خوش اندام،برانگیزاننده لطف و محبت

آنالی ترکی برخوردار از محبت مادر، کنایه از نور چشمی مادر

آناهیتا :ازبین برنده ناپاکی و پلیدی، نام ایزد آب که در اوستا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا و بلند بالا

آناهید :آناهیتا،ازبین برنده ناپاکی و پلیدی، نام ایزد آب که در اوستا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا و بلند بالا

آندیا :بابلی نام همسر بابلی اردشیر درازدست پادشاه هخامنشی

آنسه :عربی انس گیرنده ، مانوس ، خو گیرنده ، همنشین نیکو

آنو :بابلی در دین بابلی، نام خدای آسمان

آنوش: ارمنی از پایتختهای قدیم ارمنستان

آنیا: اسپانیایی

آنیتا :انیبا،در زبان زندوپازند نام درخت مورد است

آنیتا :آناهیتا،ازبین برنده ناپاکی و پلیدی، نام ایزد آب که در اوستا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا و بلند بالا

آوا :صدایی که به آواز خوانده می شود یا از آلات موسیقی به گوش می رسد

آوات کردی آرزو،خواسته

آوادان ترکی زیبا، قشنگ

آوادخت :مرکب از آوا ( آواز) + دخت ( دختر)،دختر آوازه خوان ، بانوی خوش صدا

آوادیس :مرکب از آوا ( آواز) + دیس ( مانند)،کنایه از کسی که دلنشین است یا صدای دلنشینی دارد

آوانوش :شنونده آوا

آوشن :آویشن، گیاهی علفی و معطر از خانواده نعناع با شاخه های فراوان و گلهای سفید یا صورتی

آون :آونگ، نام رشته ای که خوشه انگور و بعضی میوه ها را به آن می بندند، آویزان، آویخته

آونگ :نام رشته ای که خوشه انگور و بعضی میوه ها را به آن می بندند، آویزان، آویخته

آویده :مشتاق، خواهان

آوین: کردی عشق

آهار :گلی مرکب با گل برگهای پیوسته به رنگهای سفید، قرمز، نارنجی، صورتی

آهنگ :قطعه موسیقی، اراده، قصد

آهو :جانور معروف که نام دیگر آن غزال است، آهو به زیبایی چشم و خرامش در رفتار شهرت دارد

آهید :در گویش فارس آهوی صحرایی

ارزنده :محترم، دارای احترام

ارزینه :ارزنده، گرانبها

ارسا :ارس

ارسان :نام همسر نرسی پادشاه ساسانی

ارشا :از نام های ایران باستان

ارشامه :آرشامه

ارشین :با فتح (الف) و کسر (ر)- نام یکی از شاهدختهای هخامنشی-مرکب از ارش به معنای عاقل و زیرک + ین

پسوندتفضیلی – به معنی عاقلترین هوشمند ترین

ارغون یونانی مخفف ارغنون(نام سازی است )

ارکیده :گلی با رنگهای درخشان که یک گل برگ آن از دو گل برگ دیگرش بزرگتر است

ارم :نام دختر گودرز و همسر رستم پهلوان شاهنامه

ارمغان ترکی رهاورد، سوغات، هدیه

ارمیتا :آرمیتا،الهه نعمت،راحتی و آرامش

اروس اوستایی-پهلوی سفید ، درخشان، زیبا

اروس فرانسه در اساطیر یونان، خدای عشق

اریحا: عبری مکان خوشبو، نام شهری قدیمی در فلسطین، گلی که شکوفه آن چلیپا شکل است

اریکا :نام روستایی در استان مازندران

اسپنوی :از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر تژاو تورانی در زمان کیخسرو پادشاه کیانی

استاتیرا :همسر اردشیر دوم پادشاه هخامنشی

استر عبری ستاره، همسر یهودی خشایار پادشاه هخامنشی

اسرا :در گویش سمنان اشک

اسما :عربی جمع اسم، نامها، نام دختر ابومسلم خراسانی

اشک :آبی که از چشم می ریزد

اطلس یونانی پارچه ابریشمی، دیبا

اطلسی یونانی,:اطلس(معرب) + ی (فارسی) گلی شیپوری و خوشبو به رنگهای سفید، صورتی، ارغوانی، یا سرخ

اعظم عربی بزرگوارتر، بزرگ تر

افرا :درختی که برگهای پنجه ای و میوه بالدار دارد

افروز :ریشه افرختن

افرینا :نام دختر سیامک پیشدادی

افسانه :داستانی که بر اساس تخیل ساخته شده – زیبا

افسر :کلاه پادشاهی، تاج

افسرخاتون :افسر(فارسی) + خاتون(فارسی)، تاج بانو ، سر آمد همه زنان

افسردخت :افسر( تاج) + دخت ( دختر)سرآمد همه دختران

افسون :سحرانگیزی، جاذبه

افشان :آشفته و پریشان(در مورد زلف به کار می رود)، ریشه افشاندن

افشید :روشنایی خورشید

افشین :نام سردار معروف معتصم خلیفه عباسی،تون اپ ????

افق: عربی خطی که در محل تقاطع زمین و آسمان به نظر می رسد

اقاقی :یونانی اقاقیا،درختی زینتی که گلهای سفید خوشه ای ومعطر دارد

اقاقیا: یونانی درختی زینتی که گلهای سفید خوشه ای ومعطر دارد

اقبال: هردو عربی خوشبختی، سعادت، در باور مردم آنچه باعث خوشبختی شود، بخت

اقدس: عربی پاک تر، مقدس تر

اقلیما :یونانی نام دختر آدم(ع)

اقلیمیا: یونانی اقلیما،نام دختر آدم(ع)

اکرم: عربی بزرگوار، گرامی

اکلیل: عربی تاج

الاهه: عربی الهه

السا :نان خواه – دانه ای خوشبو که بر روی خمیر نان می پاشند و در درمان نیش عقرب مفید است

الکا ترکی سرزمین، ناحیه

المیرا: فارسی,ترکی ال (ترکی) + میرا (فارسی)، ایل میرا فدایی ایل

النا :یونانی نورانی

الناز: فارسی,ترکی ال (ترکی) + ناز (فارسی)، ایل ناز موجب نازش ایل

الوا :ستاره

الهام: عربی فکری که به طور ناگهانی در ذهن پیدا می شود

الهه :عربی در اعتقادات قدیم، نیمه خدایی که نماینده انواع خاص بوده و به صورت زنی تجسم می شده است

الیکا :نام روستایی در مازندران

الینا :نام روستایی در نزدیکی رودیار

امالبنین عربی نام همسر علی(ع) و مادر عباس(ع)

امیتیس :آمیتیس، نام دختر خشایار پادشاه هخامنشی

امیده :امید

امیرا عربی,:امیر(عربی) + ا (فارسی) امیره

امیردخت عربی,:دختر پادشاه، شاهدخت

امیره عربی مؤنث امیر

امیندخت عربی,:امین (عربی) + دخت (فارسی) دختر امین، دختر درستکار

امینه عربی مؤنث امین

انار :میوه ای خوراکی با دانه های قرمز یا سفید فراوان و مزه ترش یا شیرین

انارگل :گل انار

اندیشه :آنچه حاصل اندیشیدن است، فکر

انسیه عربی مونث انسی، مربوط به انس، انسانی

انگیزه :آنچه یا آن که کسی را وادار به کار کند، محرک، باعث

انوشا :صورتی از نغوشا، پیرو مانی

انوشک :نام زنی در زمان ساسانیان

انوشکزاد :انوش زاد

انوشه :جاودان، شادمان، خوشحال، از شخصیتهای شاهنامه، نام شاهزاده ای ساسانی در تیسفون و نام دختر نرسی،نام

انوشهدخت :دختر جاویدان، دختر شادمان

انوشهروان :انوشیروان،دارای روان جاوید ، نام یکی از پادشاهان نامدار ساسانی ملقب به دادگر، پیامبر(ص) در زمان این

پادشاه متولد شد

انیبا :انیتا،در زبان زندوپازند نام درخت مورد است

انیتا :انیبا،در زبان زندوپازند نام درخت مورد است

انیس: عربی همدم

انیسه: عربی همدم

اوران :در گویش سیستان

اورانوس: فرانسه نام هفتمین سیاره منظومه شمسی

اورنینا :یونانی ربه النوع فراوانی نعمت

اورینا :یونانی در اساطیر یونان، الهه آسمانها و حامی عشق آسمانی

اولدوز: ترکی ستاره

ایده :فرانسه فکر و اندیشه، رأی

ایران: اوستایی-پهلوی مکان آریائیان، نام کشور باستانی ما، از نظر لغوی هم ریشه با کلمه آریا و ایرج

ایرانا :مرکب از ایران + الف اطلاق

ایراندخت :دختر ایران، نام همسر فریدون پادشاه پیشدادی

ایرانشید :خورشید ایران

ایرانمهر :خورشید ایران

ایرانناز :موجب فخر و مباهات ایران

ایرانه :منسوب به ایران

ایرن :نام ملکه روم شرقی

ایزدچهر :دارای چهره ای چون فرشتگان

اسم دختر عربی


اِبتسام : لبخند زدن، تبسم کردن؛ تبسم، لبخند.

اَزهار : جمع زَهر، گلها، شکوفه‌ها

اسرا : به شب راه رفتن، در شب سیر کردن، معراج پیغمبر اکرم (ص)، نام هفدهمین سوره ی قرآن کریم دارای صد و یازده آیه، در گویش سمنان اشک

اِجلال : بزرگ داشتن، تجلیل؛ شوکت و جلال، بلندی مقام؛ کبریا و عظمت پروردگار.

اِحترام : حرمت داشتن، محترم بودن؛ حرمت، پاس، بزرگداشت؛ رفتار و گفتاری که نشان دهنده‌ی بزرگداشت و اهمیت دادن به کسی یا چیزی است.

اَحلام : جمع حلم، بردباریها، وقارها؛ عقلها؛ جمع حلیم، بردباران.

ادنا : از واژه‌های قرآنی؛ کمترین، جزئی‌ترین؛ پایین‌تر

ادیبه : مؤنث ادیب

اَسما : نامها، اسامی؛ معارف، حقایق؛ در تصوف به معنای معارف، حقایق و علوم آمده است؛ نام همسر پیامبر اسلام(ص).

اَسمر : گندمگون؛ سبزه.

اَسنا : ارفع، بلندتر، عالیتر.

اُسوه : پیشوا، رهبر، مقتدا، خصلتی که شخص بدان لایق مقتدایی گردد؛ از واژه‌های قرآنی.

اصیلا : اصیل + الف تانیس، منسوب به اصیل، با نوی با اصالت

اَطهره : اطهر + ه (پسوند نسبت) منسوب به اطهر، اطهر

اَعظم : بزرگ، بزرگتر، بزرگترین، بزرگوار، بزرگوارتر؛ از صفات خداوند.

اِفتخار : فخر، فخر کردن، نازش، نازیدن، سرافرازی

اِفراح : شاد کردن

اَفضل : فاضلتر، برتر از دیگران در علم و هنر و اخلاق و مانند آنها، برترین، بالاترین

اِقبال : بخت و طالع؛ رویآوردن، روی‌آوردن دولت؛ سعادت، نیک

اَقدس : پاکتر، پاکیزه‌تر، مقدستر؛ عنوانی احترام آمیز برای بزرگان یا مکانهای مقدس

اَکرم : گرامیتر، آزادتر، بزرگتر، بزرگوار، گرامی؛ از نامهای خداوند.

اِلتفات : توجه، نگرش؛ مهربانی، لطف.

الحان : آوازها، آهنگ ها، آوازهای خوش، نغمه‌های دلکش، صداهای موزون و خوشایندی که انسان یا بعضی پرندگان یا آلات موسیقی تولید می‌کنند.

اُلفت : خوگیری، انس، محبت، دوستی، همدمی، عادت کردن به کسی (چیزی) همراه با دوست داشتن او (آن).

الوان : رنگها، نوعها، رنگارنگ، رنگین؛ گوناگون، گونه‌گون

الهام : به دل افکندن، در دل انداختن؛ القاء معنی خاص در قلب به طریق فیض؛ رسیدن فکر به ذهن و در معارف اسلامی القای امری از سوی خداوند به دل کسی؛ دریافت و شعور غریزی.

اِلینا : نیکویی و نعمت برای ما

اُم‌البنین : مادر پسران، لقب فاطمه‌ی کلابیه دومین همسر امیرالمؤمنین علی(ع) و مادر حضرت عباس(ع).

اَمانه : اطمینان و آرامش قلب.

اُم‌سلمه : نام یکی از همسران پیامبر اسلام(ص)

اُم‌فَروه : مادر امام جعفر صادق(ع)؛ نام دختر امام موسی بن جعفر(ع).

اُم‌کلثوم : شیر ماده؛ سومین دختر پیامبر اسلام(ص)، دختر علی ابن ابیطالب(ع)

امیده : منسوب به امید، امید.

امیره : مؤنث امیر

امینا : زن درستکار، امین (عربی) + ا (فارسی)، مورد اعتماد، امین

امین دخت : امین (عربی) + دخت (فارسی) دختر امین، دختر درستکار

امینه : مؤنث امین، زن مورد اطمینان و درستکار

اِنسی : مربوط به انس، انسانی؛ فردی از انس، انسان.

اِنسیّه : مربوط به انس، منسوب به انس، انسانی، آدمی.

انور : روشنتر، روشن، نورانی؛ (به مجاز) مبارک، گرامی.

اَنیس : انس گیرنده، همدم، مصاحب، همنشین؛ (به مجاز) محبوب و مطلوب.

اَنیسا : منسوب به اَنیس

اَنیسه : زن انس گیرنده و همدم، زن مصاحب و همنشین.

ایما : چیزی را با حرکتِ دست یا چشم و ابرو نشان دادن، اشاره؛ بیان موضوعی به طور رمز یا خلاصه.

ایمانه : منسوب به ایمان

ایمنه : انس، مؤانست، انس دادن، خو گرفتن، انس یافتن، دمسازی.

اِلهه : رب‌النوع؛ پرستش کردن؛ ماه نو؛ آفتاب؛ بتان

الیسا : دختری که مانند گل انار لطیف است + مرکب از الیس (عربی) به معنای گل انار و الف تانیث فارسی

اسم دختر کردی


ارینا : آرینا، آریایی نژاد، از نسل آریایی

اَسرین : اشک، سرشک.

اوینار : عشق و دوست داشتن در حد کمال، عشق آتشین

ایوان : ایوان، تراس

اسم دختر ترکی


ارتاش : مرکب از ار (شوهر) + تاش (پسوند همراهی)

اِلسا : ال= ایل+ سا (پسوند شباهت) مثل ایل، همانند ایل.

اِلسانا : مثل ایل، مثل مردم ایل و شهر و ولایت، چون خویشان.

ارمغان : تحفه ای که از جایی دیگر برند، سوغات، ره آورد، هدیه

اِلآی : ماه ایل؛ (به مجاز) زیباروی ایل.

المیرا : (ال = ایل + میرا) (به مجاز) فدائی ایل.

المینا : شهری است در غانا (غنا) در ساحل غربی افریقا (خلیج گینه).

اِلناز : مایه افتخار ایل، باعث فخر و تفاخر شهر و ولایت؛ موجب نعمت و رفاه و آسایش.

الکا : سرزمین، ناحیه

الیانا : یکی و هدیه، (به مجاز) به معنی مأنوس؛ دوست داشتن ایل، دوست مشوق ایل.

الین : ال= ایل+ ین (پسوند نسبت)، منسوب به ایل؛ هم نژاد و هم خون

اماندا : در امان، در پناه تو، آماندا

اولدوز : ستاره، اختر، کوکب، نجم.

ایپک : ابریشم، حریر، ابریشمی.

ایل ناز : ایل (ترکی) +ناز (فارسی )، مایه ناز ایل، الناز

ایناز : آیناز، آی (ترکی) + ناز (فارسی) موجب فخر و مباهات ماه

اسم دختر یونانی


ارغنون : نام سازی است.

اطلس : (معرب از یونانی)، پارچهی ابریشمی، پرنیان، دیبا، ابریشم گرانبها؛ (در نجوم) فلک نهم، فلک اطلس.

اطلسی : منسوب به اطلس، از جنس اطلس، اطلس، گلی شیپوری و خوشبو به رنگهای سفید، صورتی، ارغوانی، یا سرخ

اقاقی : اقاقیا، درختی زینتی که گلهای سفید خوشه ای ومعطر دارد.

اقاقیا : (معرب از یونانی) (در گیاهی) درختی است از راسته ی شبدرها که گلهای خوشه ای سفید یا صورتی خوشبو دارد.

اِقلیما : (معرب از یونانی)، مادهای که از گداختن برخی از فلزات مانند طلا و نقره به دست می‌آورند؛ نام دختر آدم (ع) که به نقل تاریخ در ازدواج هابیل بود.

اُلگا : اولین قدیسه‌ی روسی، همسر و نایب

الماس : سختترین ماده طبیعی است و کاربردهای تزیینی و صنعتی دارد.

الماس خاتون : الماس (یونانی) + خاتون (فارسی) بانوی مانند الماس

اِلِنا : هلن و هلنا

اورنینا : ربه النوع فراوانی نعمت

ایساتیس : مقدس و فرخنده، نام شهر یزد در متون یونانی

اسم دختر عبری


ابریشم : رشته‌ای که از تارهای پیله برای دوختن و بافتن سازند، حریر، گلی به صورت رشته های باریک آویخته به رنگ زرد یا سرخ که در تابستانها می‌روید.

ابناس : خواهر حضرت یعقوب و عمه حضرت یوسف، همچنین نام قریه‌ای در مصر

استر : ستاره، همسر یهودی خشایار پادشاه هخامنشی

انوشکا : زیبا، خوش اندام، جذاب، این اسم در هندوستان نیز رایج است.

ایلانا : دختر سرزنده، نام نوعی درخت است

اسم دختر سنسکریت


اِلیکا : هِل، دانه‌ی معطر گیاهی از تیره‌ی زنجبیل‌ها

اوریسا : نام یکی از ایالتهای هندوستان

اسم دختر اوستایی – پهلوی


اروشا : اروشه، به فتح الف، سفید، روشن، دختری با روی سپید

اویتا : بی همتا، تک

اسم دختر آشوری


ادرینا : تکیه گاه

148362 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

913cca04c777b867996f03910c9afe95 اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ب :

باختر : مغرب؛  به معنی ستاره است.

بادام : نام میوه‌ای کوچک و کشیده با دو پوسته که یکی نرم و سبز بوده و دیگری سخت و چوبی است.

بادامک : بادام کوچک، نوعی درخت بادام

باران : قطره‌های آب که بر اثر مایع شدن بخار آبِ موجود در جو زمین ایجاد می‌شود؛ (در عرفان) باران کنایه ازفیض حق تعالی و رحمت اوست. غلبه عنایات را نیز که در احوال سالک حاصل شود از فَرَح و تَرَح باران گویند.

بارنک : نام درختی است.

بافرین : بآفرین، لایق تحسین و تشویق، درخور آفرین

باستیان : بردبار، شکیبا

بالنده : آن که یا آنچه در حال رشد یا ترقی و پیشرفت است.

بالیده : رشد و نمو کرده

بامک : بامداد، صبح

بامی : درخشان، لقب شهر بلخ

بامین : نام روستایی در نزدیکی هرات

بانو : عنوانی احترام آمیز برای زنان، ملکه، خانم، بصورت پسوند همراه با بعضی نام‌ها می‌آید و نام جدید می‌سازد، مانند ماه بانو، گل بانو

بانوگشسب : از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر رستم پهلوان شاهنامه و همسر گیو و مادر بیژن

باور : مجموعه اعتقادهایی که در یک جامعه مورد پذیرش قرار گرفته است، حالت یا عادتی که باعث اعتقاد یا یقین انسان می‌شود.

بخت آفرید : آفریده بخت و اقبال

بخشایش :  گذشت و چشم پوشی کردن گناه یا کار نادرست کسی، عفو، رأفت، رحمت و شفقت.

بخشنده :  آنکه چیزی را بی آنکه عوضی بخواهد میبخشد؛ عطا کننده.

بدن گل : آن که بدنی لطیف و زیبا

برزآفرید : آفریده با شکوه، نام مادر فرود

برشید : بر(میوه) + شید (خورشید)، میوه خورشید

برگ : به ضم ب، ابرو

برومند : (اسم دختر و پسر) خوش قامت، نام مادر بابک خرمدین

برهون : هاله، خرمن ماه

برفین : برفی، از جنس برف؛ سفید مانند برف؛ (به مجاز) زیبا چهره.

بلوط : گیاهی درختی و جنگلی که میوه آن خوراکی است.

بمانی : نامی که با آن طول عمر کودک را بخواهند.

بنفشه : نام گل، (به مجاز) مو، زلف؛ در اصطلاح شاعرانه بنفشه یا دسته‌ی گل بنفشه تداعی کننده زلف آشفته یا مجعّد یا جعد گیسوی یار، نزد شاعران است.

بنیتا : دختر بی همتای من

بوستان : بستان، باغ و گلزار

بوژنه : شکوفه، غنچه اسم دختر

بویه : آرزو

به‌آفرید : به (بهتر، خوبتر) + آفرید (آفریده)، از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر گشتاسپ پادشاه کیانی و خواهر اسفندیار

بِه‌آفرین : خوب آفریده؛ خوش سیما، خوش منظر؛ در شاهنامه خواهر اسفندیار، که ارجاسپ تورانی او را زندانی کرده بود و اسفندیار آزادش کرد.

به‌آیین : دارای آیین بهتر

بهار : فصل اول سال؛ گیاهی زینتی؛ (به مجاز) دوره‌ی شادابی هر چیز؛ (به مجاز) سبزه و علف؛ (در موسیقی ایرانی) یکی از دستگاهها یا ادوار؛ در سنسکریت بتخانه و بتکده

بهارآفرین : آفریننده بهار

بهارا : بهار

بهاران : هنگام بهار، موسم بهار؛ (به مجاز) زیبا و با طراوت.

بهارک : به معنای مانند بهار، همچون بهار؛ (به مجاز) زیبا با طراوت

بهاره : مربوط به بهار؛ به عمل آمده در بهار؛ منسوب به بهار.

بهاردخت : دختر بهار

بهاررخ : آن که چهره‌ای زیبا و شاداب چون بهار دارد.

بهارگل : گلی که در بهار می‌روید.

بهارناز : موجب فخر و نازش بهار

بهارین : منسوب به بهار، بهاری

بهامین : (دخترانه و پسرانه) به ضم ب، فصل بهار، بهار

بهانه : دلیل، علت

بهاور : گرانبها، پر ارزش، مرکب از بها (ارزش) + پسوند دارندگی

به خاتون : بهترین بانو

بِهدخت : (به + دخت = دختر)، دختر نیک و خوب.

بهرخ : خوشگل و نیک منظر.

بهرو : نیکو چهره

بِهسا : (به + سا (پسوند شباهت))، نیک چون خوبان و نیکان.

بهشت : در ادیان جایی بسیار سرسبز و خرّم، با نعمت‌های فراوان که نیکوکاران پس از رستاخیز در آن زندگی جاوید خواهند داشت، جنت در مقابل دوزخ؛ (به مجاز) با صفاترین و بهترین جا؛ (به مجاز) دختر زیبا و با طراوت.

بهشته : منسوب به بهشت؛ (به مجاز) زیبا رو.

بِهشید : تابناک و دارای فروغ و روشنایی.

بهگل : مرکب از به (زیباتر) + گل

بهتا : مرکب از به (بهتر، خوبتر) + تا (یار، همتا)

بهدیس : مانند به (به میوه‌ای خوش عطر و بو)

بهرامه : ابریشم، بیدمشک

بهرانه : مرکب از بهر (فایده، سود) + انه (پسوند نسبت)

بهرو : خوبرو، نیک منظر، دختر زیبا، خوش چهره

بهروزه : خوشبخت، سعادتمند، نام همسر شاه اسماعیل صفوی

بهکامه : مرکب از به (بهتر، خوبتر) + کامه (آرزو)

بهمن دخت : دختری که در بهمن به دنیا آمده، دختر بهمن

بهناز : مرکب از به (زیباتر، خوبتر) + ناز (کرشمه، غمزه)

بهنواز : مهربان‌ترین فرد، دختر مهربان، مرکب از به و نواز که به ترتیب به معنای بهترین و اسم فاعلی مرخم نوازنده به معنای نوازش کننده و مهربان است.

بهنوش ; مرکب از به (بهتر یا خوب) + نوش (عسل)

بهین : مرکب از بهین (بهترین) + آفرین (آفریننده)

بهین بانو : مرکب از بهین (بهترین) + بانو

بهین دخت : مرکب از بهین (بهترین) + دخت (دختر) نام دختر ایرانی

به نگار : خوب چهره، نیکو صورت

بهینه : بهترین، خوبترین

بِهی : خوبی، نیکی، نیکویی؛ تندرستی، سلامت؛ نیکبختی، سعادت. (این کلمه چنانچه بَهی تلفظ شود به معنی زیبا، نیکو و خوب است).

بیتا : بی‌مانند، بی‌همتا، یکتا

بیدخت ; نام ستاره زهره

بیدگل : نام شهری از بخش آران شهرستان کاشان

بینا : آن که توانایی پیشبینی و سنجش درستِ امور را دارد، بصیر؛ آن که می‌تواند ببیند.

اسم دختر کردی با حرف ب


باوان : خانه‌ی پدری؛ جگر گوشه و عزیز

بیریوان : شیردوش، زن یا دختری که در شیردوشگاه شیر گوسفندان را می‌دوشد.

بیژه : ویژه، خالص

باروشه : بادبزن

بالین : کمکی دیوار و ستون، چوبی که ‏پشت در نهند، کلون

بانواز : باخبر ساختن مردم با صدای بلند

بریا : واژه ایکاش

بریار : قرار، عهد

بیکژ : هموار، صاف

بلواژ : آبگینه

اسم دختر عربی با حرف ب


باقیه ; (مؤنث باقی)، عمل صالح؛ آن که یا آنچه وجود دارد، موجود؛ پاینده، پایدار

باهِره : (مؤنث باهر)، باهر، درخشان، تابان.

بتول : کسی که از دنیا منقطع شده است و به خدا پیوسته است؛ زن بریده از دنیا برای خدا؛ لقب حضرت فاطمه(ع).

بَدرالزمان : ماه زمانه، ماه روی روزگار؛ (به مجاز) زیباروی زمانه

بَدری : بارانی که پیش از زمستان ببارد، بارانی که پیش از سرما بیاید؛ بدر بودن، ماه تمام و دو هفته بودن، حالت ماه دو هفته.

بدریه : منسوب به بدر (بدر = ماهی که به صورت دایره‌ی کامل دیده میشود، ماه شب چهاردهم، (به مجاز) ماه مانند و زیبارو.

بَدیعه : مؤنث بدیع

بَرکت : فراوانی و بسیاری و رونق؛ خجستگی، یمن، مبارک بودن؛ نعمت های موجود در طبیعت، چنان که نان.

بُشری (بشرا) : بشارت، مژده، مژدگانی؛ از واژه‌های قرآنی

بَصیرا : منسوب به بصیر؛ منتسب به دانایی؛ (به مجاز) دختری که بینا و دانا باشد.

بَصیرت : بینایی؛ (به مجاز) آگاهی داشتن از امری و جزئیات آن را در نظر داشتن، آگاهی و دانایی؛ (در تصوف) نیروی باطنی که سالک با آن حقایق و باطن امور و اشیا را در می‌یابد.

بِشارت : خبر خوش، مژده، مژده دادن، مژده آوردن؛ (در ادبیات عرفانی) بشارت به وصل حبیب به سوی حبیب است.

بِنت‌الهدی : دختر هدایت شده

بهجت : شادمانی، نشاط

بِهیه : تابان، روشن؛ فاخر، شکوهمند

بی‌نظیر : بی‌مانند، بی‌همتا

بلورین : (معرب ـ فارسی) بلوری، به شکل بلور، ساخته شده از بلور، (به مجاز) شفاف و درخشان مانند بلور

اسم دختر ترکی با حرف ب


بالی ; (بال= عسل + ی (پسوند نسبت))، عسلی

بارلی : بار(فارسی) + لی (ترکی) میوه دار، سودمند

بی بی گل : بی بی (ترکی) + گل (فارسی)، بی بی عنوانی احترام آمیز برای زنان سالخورده

بی بی ماه : بی بی (ترکی) + ماه (فارسی)

بی بی ناز : بی بی (ترکی) + ناز (فارسی)

بیگم : خانم، بانو، خاتون، به صورت پسوند همراه با بعضی نامها می‌آید و نام جدید می‌سازد مانند فاطمه بیگم، عنوان زنان منسوب به خانواده‌های سلطنتی و بزرگان


دیگر اسامی

باستیان : بردبار ، شکیبا
بانو : خانم، کلمه احترام درباره بانوان
بانو گشسب : نام دختر رستم زال ، زن گیو و مادر بیژن
بردبار : شکیبا، با حوصله
برسومه : برسم، شاخه‌های گیاه
برنا : جوان ، خوش اندام
برومند : خوش قامت،نام مادر بابک خرمدین
بلوت : درخت سودبخش
بنفشه : نام گلی است
به آفرید : نام دختر کی گشتاسب
به نگار : خوب چهره، نیکو صورت
به‌آفرین : نیک آفریده شده
بهار : نخستین فصل سال
بهاره : از آن بهار
بهدخت : نیک ترین دوشیزه
بهرخ : نیک چهره
بهرو : نیکو چهره
بهشت : پردیس، بهترین
بهگل : نیکوترین گل
بهناز : از نام های برگزیده
بهنوش : نیکوترین نوشیدنی
بهین : بهترین ، نیکوترین
بوته : گیاه، ساقه جوان
بوختار : از نام های برگزیده
بوستان : باغ پر گل
بی تا : یکتا، بی‌مانند
بیدار : هشیار و سرزنده
بینا : روشن، دل آگاه

برسین: دختر داریوش سوم که اسکندر با او ازدواج کرد
بهنوش: خوش مشرب – مطبوع – دلپذیر
بهشید: نامی ایرانی به معنی بهترین روشنایی
بیتا: زیبا و خوش چهره

برسین: زن ایرانی اسکندر گجستک

بینا: دانا و بیننده
دینا: نامی ایرانی


510166 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف پ :

040682 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

پادمیرا : جاویدان، نگهبان مهر، نگهدارنده عشق

پادنا : اسم یکی از بخش‌های تابعه شهرستان سمیرم، نام منطقه‌ای در شمال کوه دنا و نیز رودخانه ای در همین منطقه که گوارایی آب آن معروف می‌باشد.

پادینا : در گویش همدانی به گل پونه یا پودینه گفته می‌شود.

پارامیدا : پارامیس، نام دختر بردیا و نوه کوروش پادشاه هخامنشی، پارمیدا تغییر یافته نام اوستایی پرومیثه یا پرومیزد و به معنی بانوی دانا و دانشمند و نیز بانوی پرمهر است.

پاردیس : پردیس

پارمیدا : پارامیدا، پارامیس، پرمیس

پارمیس : پرمیس، نام دختر بردیا و نوه کوروش بزرگ پادشاه هخامنشی، پارمیدا تغییر یافته نام اوستایی پرومیثه یا پرومیزد و به معنی بانوی دانشمند یا بانوی پرمهر است.

پارنا : نام قله‌ای در نزدیکی پل دختر

پارند : نیک بختی و فرارونی؛ نگهبان گنج و خواسته

پاشنگ : خوشه‌ی انگور

پاک‌سیما : دارای صورتی پاک و زیبا

پاکچهر : خوش صورت

پاکدل : پاکیزه دل، دلپاک، خوش قلب

پاکرخ : پاکیزه رو، زیبا رو

پاکروی : پاکیزه روی، زیبا روی

پاکفر : باشکوه پاک

پاکدخت : دختر پاک و عفیف

پاکنوش : پاک نوشنده

پاکناز : دارای ناز خوش

پاکیزه : بدون آلودگی، پاک

پالیز : باغ

پامچال : گلی زینتی به رنگهای سفید، صورتی، یا نارنجی

پانتی : نام همسر آریاسب از سرداران کوروش پادشاه هخامنشی

پانیا : محافظ نگهدارنده

پانیک : کسی که قدمش نیک است، خوش قدم

پایون : پیرایه، زیور، آرایش

پاییز : هنگام پاییز، برگ ریزان، مجازا دختر زیبا رو

پاییزان : هنگام پاییز

پارمین : تکه یا قطعه‌ای از بلور؛ نام زنِ داریوش.

پانته‌آ : زن زیبایی از اهالی شوش که زیباترین زن آسیا به شمار میرفت؛ از اسامی باستانی.

پانیذ : پانید، قند مکرر، شکر، شکر برگ، شکر قلم، نوعی از حلوا که از شکر و روغن بادام تلخ و خمیر می‌ساختند.

پدیده : آنچه اتفاق می‌ا‌فتد یا وجود دارد و می‌توان آن را تجربه کرد؛ پدیدار؛ شخص، چیز یا حادثه‌ی چشمگیر.

پرارین : خوب و نیکو

پرارین دخت : دختر نیکو و خوب

پربها : با ارزش، قیمتی، ارزشمند

پرتو : شعاعی که از منبع نورانی یا گرما ساطع می‌شود، درخشش، تلألؤ، روشنایی؛ اثر، تأثیر.

پَردیس : بهشت؛ فضای سبز و گل کاری شدهی اطراف ساختمان.

پرسا : نرم و لطیف مانند پر.

پرستش : نیایش، عبادت

پرستو : پرنده‌ای سیاه و سفید با بال های باریک که مهاجر است.

پرستوک : پرستو، نام اصیل پارسی

پرسون : برهون هاله، خرمن ماه

پرشاد : نام خواهر داریوش دوم پادشاه هخامنشی

پرک : ستاره سهیل، تاج

پرگشا : پرگشاینده، پرواز کننده

پرگل : (به فتح پ) هر یک از گلبرگهای گل

پرگل : (به ضم پ) دارای گلهای زیاد، پر از گل

پرگون : لطیف چون پر

پرمون : زینت و آرایش

پرمیس : پارمیس، نام دختر بردیا ونوه کوروش کبیر، پارمیدا تغییر یافته نام اوستایی پرومیثه یا پرومیزد و به معنی بانوی دانا دانشمند یا بانوی پرمهر است.

پَرنا : پرنیان، پارچه ابریشمی دارای نقش و نگار.

پرندخت  : دختر لطیف چون پرند (پرند = پارچه از جنس ابریشم)

پرنددخت : پرندخت

پرندک : پشته، کوه کوچک

پرندوش : پس پریشب

پرندین : نرم و لطیف چون پرند

پرنسا : (پرن= پروین (ستاره)، دیبای منقش و لطیف، پرنیان، پارچه ابریشمی + سا (پسوند شباهت))، شبیه ستاره پروین؛ همانند ابریشم و دیبا؛ زیبا و لطیف.

پُرنوش : شیرین؛ زیبا؛ دوست داشتنی.

پَرنیا : هم معنی پرنیان

پَرنیان : پارچه‌ای ابریشمی دارای نقش و نگار؛ نوعی پارچه‌ی حریر که برای نوشتن به کار می‌بردند؛ پرده‌ی نقاشی.

پرناز : مرکب از پر + ناز (زیبا، قشنگ)

پرنون : پرنیان

پرنین : مانند پر

پروا : ملاحظه، فرصت و زمان پرداختن به کاری، فراغت و آسایش، توجه

پروانه : حشره‌ای با بدن کشیده و باریک و بالهای پهن پوشیده از پولکهای رنگارنگ، حکم، فرمان، جواز و نشان؛ (در موسیقی ایرانی) گوشه‌ای در دستگاه راست پنجگاه و نوعی تحریر.

پرور : ریشه پروردن، دارای پر

پروش : لطیف چون پر

پری : موجودی لطیف و بسیار زیبا و نیکوکار و نامرئی که گاه خود را نشان دهد و با جمالش انسان را فریفته‌ی خود می‌کند، زیبارو و دارای اندام ظریف؛ در ادب فارسی پری گاه به معنای اَهرِمن، به معنای شیطان به کار رفته است.

پری بانو : همچون فرشته، بانوی زیبا مانند پری

پری پیکر : آنکه اندامی زیبا چون پری دارد

پری تاج : پری (موجود افسانه ای بسیار زیبا) + تاج، سرآمد پریان

پری جان : مرکب از پری + جان (اژه محبت آمیز در خطاب به اشخاص، به معنی عزیز)

بخوانید :   دانلود ویدوگرام جایگزین تلگرام طلایی و هاتگرام

پریچه : پری کوچک

پریچهر : فرشته رو، زیبا مثل پری؛ زیبارو

پریچهره : برابر با پریچهر

پری دخت : دختر پری، نام دختر پادشاه چین که سام پسر نریمان عاشق او شد و زال پدر رستم از او زاده شد، زیبارو

پریرخ : پریچهره، زیبا رو

پریرو : پری چهره، زیبا رو

پریزاد : زاده پری، زیبا، نام همسر داریوش دوم پادشاه هخامنشی

پریزاده : پریزاد

پریژه  : پری کوچک

پریسا  : زیبا چون پری

پریسان : مانند پری، دختری که مثل پری زیبا است، بانویی زیبا چون پری

پری سیما : پری (فارسی) + سیما (عربی) پریچهره، زیبارو

پریشا : پری شاه، شاه پری‌ها

پریشا : زیبا روی شاد و خرم

پری گل : زیبا چون گل و پری

پری ویس : نام زنی در ویس و رامین

پریا : زیبا چون پری

پریاس : گلبرگ یاس، زیبا و با طراوت، شاداب و جذاب

پریان : منسوب به پری؛ فرشتگان؛ زیبا

پریفام : زیبا چون پری

پریفر : دختر زیبا و با وقار، دختری که مانند پریان زیباست و با شکوه و وقار است، مرکب از پری و فر

پریگون  : مانند پری

پریماه  : زیبا چون ماه و پری

پرین  : نرم و لطیف چون پر، نام بانوی دانشمند ایرانی، دختر گبادشاه که یک نسخه از اوستا را به زبان پهلوی برای دستوران و موبدان هندی رونویسی کرد.

پریناز : دارای ناز و کرشمه‌ای چون پری

پرینام : دارای نامی زیبا

پریوش : زیبا چون پری

پرینوش : (پری = موجود زیبا و نیکوکار نامرئی؛ (به مجاز) زیبارو و دارای اندام ظریف + نوش = بی مرگی، جاوید)، پری روی جاوید و بی مرگ؛ زیباروی و پری پیکر همیشگی.

پَریوش : (پری + وش (پسوند شباهت))، مانند پری در زیبایی.

پگاه  : صبح زود، سحر

پندار  : فکر, اندیشه

پوپک : هدهد، پوپوک

پوپه : پوپک

پودینه : پونه

پولک : دایره‌هایی کوچک و نازک به رنگهای مختلف که برای تزیین لباس به کار می‌رود، فلس ماهی که روی بدن ماهی را پوشانده است.

پونا : پودنه و پونه، گیاهی علفی، یک ساله و معطر از خانواده‌ی نعناع که برگها و گلهای آن مصرف دارویی دارد.

پوروچیستا : نام کوچکترین دختر زرتشت، پر بینش

پونه : گیاهی علفی، یک ساله و معطر از خانواده‌ی نعناع که برگها وگلهای آن مصرف دارویی دارد؛ پودنه

پیچک : گیاهی زینتی که ساقه ای بالا رونده دارد.

پیدرا : رودی در امریکا

پیراسته : با نظم، با آرایش

پیرایه : آراسته، آرایش

پیروزدخت : مرکب از پیروز (فاتح یا فرخنده یا خوشحال) + دخت (دختر)، نام دختر فیروز پسر قباد پادشاه ساسانی

پیروزه : فیروزه

پیمانه : هر ظرف یا مقیاسی دیگر از آن برای اندازه‌گیری مقدار معینی از هر چیز استفاده شود؛ جام شراب

پیوند : پیوستن؛ پیوسته بودن دو یا چند کس؛ ازدواج؛ خویشی، بستگی

اسم دختر اوستایی – پهلوی با حرف پ

پروین : دسته‌ای از شش ستاره‌ی درخشان در صورت فلکیِ ثور؛ ثریا، هفت خواهران، خوشه‌ی پروین

پرویندخت : هم معنی با پروین

پُروشات : پروشاتو، در پارسی باستان به معنی پُرشاد، ملکه‌ی ایران، زن داریوش دوم و دختر اردشیر اول هخامنشی

پوران : سرخ، گلگون؛ نام یکی از دختران خسرو پرویز شاه ساسانی

پوراندخت : (پوران + دخت = دختر)، دختر سرخ و گلگون؛ زیبارو؛ دختر خسروپرویز

پویه : مخفف پاپویه به معنای پروانه

اسم دختر کردی با حرف پ

پرژین : 

پژال : به معنی جوانه نازک، شاخه‌های ریز درختان، جوانه نازک، شاخه‌های تازه روییده و ریز درختان

اسم دختر  ترکی با حرف پ

پینار : به معنی چشمه، سرچشمه

پارلا : درخشنده و نورانی

پیناز : سرچشمه


دیگر اسامی

پارمیدا : از نام های برگزیده
پارمیس : نام دختر بردیا پسر کورش بزرگ
پارند : نیک بختی و فرارونی. نگهبان گنج و خواسته
پاک سیما : از نام های برگزیده
پاکبانو : آناهیتا، بانوی پاک
پاکچهر : خوش صورت
پاکدل : پاکیزه دل، دلپاک، خوش قلب
پاکرخ : از نام های برگزیده
پاکروز : از نام های برگزیده
پاکروی : از نام های برگزیده
پاکفر : از نام های برگزیده
پاکناز : از نام های برگزیده
پاکیزه : بدون آلودگی، پاک
پانته‌آ : پایدار، نام زن آریاسب، سردار نامدار کوروش بزرگ
پرتو : فروغ، روشنایی
پرخیده : سخن سربسته
پردیس : باغ بهشت
پرشت : پر آرزو
پرند : پارچه ابریشمی
پرنیان : حریر ، دیبا
پروانه : از نام های برگزیده
پروین : نام ستاره‌ای
پری : زن زیبا
پری بانو : از نام های برگزیده
پری سیما : زیبا روی
پریچهر : پری رخسار، خوشگل، زیبا روی
پریدخت : از نام های برگزیده
پریدخت : از نام های برگزیده
پریرخ : پری رو، پری رخسار، خوبروی
پریروی : خوشگل، زیبا رو
پریزاد : فرزند پری، فرزند زیبا
پریسا : مانند پری
پریسان : از نام های برگزیده
پریفام : زیبا چهره
پریگون : مانند پری
پریماه : از نام های برگزیده
پریمرز : از نام های برگزیده
پریناز : از نام های برگزیده
پریوش : پری مانند
پگاه : سحر، بامداد
پوپک : پرنده‌ای است، هدهد
پودینه : پونه
پوران : از نام های برگزیده
پوروچیستا : نام کوچکترین دختر اشوزرتشت
پونه : بوته و گلی خوشبو
پیراسته : با نظم، با آرایش
پیرایه : آراسته، آرایش
پیروزه : از سنگ های قیمتی

پانته: آ شاهزاده ای که اسیر کورش بزرگ شد
پریسا:تیس همسر داریوش دوم و نام شاهزادگان
پارمیس: دختر ارشد کورش بزرگ

پارمیس: دختر بردیا – نوه کورش بزرگ
پروشات: در اوستایی به معنی بسیار شاد
پریزاد: زن داریوش دوم هخامنشی
پورچیستا: پردانش-دختر زرتشت-زن جاماسب

پریوش: پریزاد – پریسا – پریداد – پری تن

پُرشاد :خواهر داریوش سوم هخامنشی
پری: ویس دختری در ویس و رامین

پردیس: باغ و بهشت – واژه پارادیز انگلیسی از همین است


869456 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ت :

827462 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

تابا : طاقت، پیچ و تاب زلف، فروغ، تابنده، تابان

تابان : دارای نور و روشنی، درخشان، روشن

تابناک : جذاب، روشن و درخشنده

تاتیانا : تاتینا، پرنده شکاری

تاتین : پرنده‌ای شکاری

تابنده : آنچه می‌تابد و نورافشانی می‌کند، درخشان.

تاج آفرین : آفریننده تاج، به وجود آورنده تاج

تاج بانو : ملکه، شاهزاده خانم

تاج خاتون : ملکه، شاهزاده خانم

تاج دخت : تاج (کلاه پادشاهی، افسر) + دخت (دختر)

تاج گل : آن که چون تاجی در رأس گلها است، زیبا

تاج ماه : آن که چون تاجی بر سر ماه است، بسیار زیبا

تاج مهر : آن که چون تاجی بر سر خورشید است، یا دسته گلی به شکل تاج، بسیار زیبا

تارا : ستاره، کوکب، مردمک چشم.

تارادخت : دختر ستاره، دختر چون ستاره، (به مجاز) دختر زیبا، صاحب حسن و کمال

تارادیس : مانند ستاره

تاژ : لطیف، نازک، نام پسرفرواک برادر هوشنگ پادشاه پیشدادی

تافته : گداخته، درخشنده و تابناک، روشن، نوعی پارچه ابریشمی

تاک آفرین : مرکب از تاک (درخت انگور) + آفرین (آفریننده)

تاکدخت : مرکب از تاک (درخت انگور) + دخت (دختر)

تالین : پایتخت کشور استونی، برکناره‌ی جنوبی خلیج فنلاند از بندرهای عمده‌ی دریای بالتیک.

تانیا : در فارسی به معنی دختر یگانه و بی مانند، در کردی به معنی دختر تنها، در گویش خراسانی به معنی توانستن، درفرانسه یعنی شهبانوی مهربان، در ترکی آشنا و آشنایی

ترانه : هرنوع شعر یا سخن معمولًا موزون که با موسیقی خوانده شود، قطعه آوازی، هر صدایی که حالت موسیقایی داشته باشد.

ترگل : گل تازه و شاداب

ترمه : نوعی پارچه (قیمتی) از جنس کرک، پشم، یا ابریشم با نقشهای بته جقه، اسلیمی، و مانند آنها که معمولًا از آن، جانماز، بقچه و لباس تهیه می‌کنند.

ترنج : بالنگ؛ طرحی مرکّب از طرح‌های اسلیمی و گل و بوته‌ای که معمولًا در وسط نقش قالی، تذهیب، و مانند آنها به کار می‌رود.

ترنیان : سبدی که از شاخه های بید می‌بافند

تروند : میوه تازه رسیده، نوبر

تلکا : در گویش مازندران گلابی وحشی جنگلی

تمنا : آرزو؛ خواستن چیزی معمولًا همراه با فروتنی و تواضع.

تناز : نام مادر لهراسب پادشاه کیانی و دختر آرش

تندر : تن (فارسی) + در (عربی) آن که بدنی سفید و درخشان چون دُر دارد.

تندیس : مجسمه؛ بت، تصویر برجسته، تمثال؛ (به مجاز) زیباروی.

تنسگل : نام میوه‌ای در استان خراسان، نام دختر اخوان ثالث شاعر نامدار معاصر

تنی : در گویش مازندران شکوفه

تنی نار : در گویش مازندران شکوفه انار

توتیا : از آبزیان دریایی که در بستر دریا زندگی می‌کند؛ گردی که به عنوان سُرمه استفاده می‌کنند.

توراندخت : (توران+ دخت = دختر)، دختر تورانی؛ نام دختر خسرو پرویز که بعد از شیرویه به شاهی رسید.

توری : گیاهی درختچه‌ای و زینتی از خانواده حنا که گلهای خوشه‌ای بنفش و تاج گسترده دارد.

توسا : توسکا، درختی بلند و جنگلی که در مناطق مرطوب و کنار آبها می‌روید.

توسکا : توسا، درختی بلند و جنگلی که در مناطق مرطوب و کنار آبها می‌روید.

توکا : پرنده‌ای از خانواده گنجشک با منقاری باریک وتنی رنگارنگ

تهمینه : منسوب به تهم؛ نیرومند قوی؛ همسر رستم، دختر شاه سمنگان و مادر سهراب.

تیبا : عشوه، فریب، بازیگوشی، به زبان زند و پازند آهو را گویند.

تیراژه : رنگین کمان، قوس و قزح، طوق بهار

تیسا : در گویش مازندران خالص

تیساگل : گلِ خالص

تیساناز : در گویش مازندران مرکب از تیسا (خالص) + ناز (زیبا)

تینا : الهه عشق و به معنی ناز و ادا ( عاشق نوازش ) است، و در مواردی به عنوان نمادی از عشق به گل سرخ نیز تعبیر شده است.

تیناب : آنچه در خواب دیده می شود، رؤیا

تیهو : پرنده‌ای شبیه کبک اما کوچکتر از آن

اسم ترکی دختر با حرف ت


تارلا : کشتزار

ترکان : در دوره مغول، عنوانی مخصوص زنان اشراف، نام مادر سلطان محمد خوارزمشاه

ترلان : مرغی از جنس باز شکاری را گویند؛ (در کردی) به معنی زیبا؛ نام نوعی اسب است.

تانسو : زلالی چشمه، تمیزی و پاکی و زیبایی

تلّی : موهای پر پشت و بلند، دختری که گیسوی بلند و زیبا دارد، زلف دار؛ زباندار و سخنور.

تلناز : موی قشنگ

اسم عبری با حرف ت


تابیتا : آهو

تامارا : درخت خرما؛ نام عروس یهودا چهارمین پسر حضرت یعقوب(ع)

اسامی اوستایی – پهلوی


تاپیک : درخشان، تابنده، نورانی

توران : (تور = پسر فریدون + ان (پسوند نسبت))، سرزمین تورانیان که منسوب به تور پسر فریدون می‌باشد؛ بیابان پهناوری در آسیای مرکزی، در جنوب و خاور دریاچه‌ی آرال، که رودهای آمودریا و سیردریا آن را به بیابانهای قراقوم و قزل قوم تقسیم می‌کند.

تیدا : دختر خورشید، زاییده خورشید، دختر زیبارو، مرکب از تی به معنای خورشید و دا به معنای زاییده

اسامی آشوری با حرف ت


تارمیتا : بنیان، اساس

تامیما : منزه، پاک

اسامی لری دختر با حرف ت


تیارا : تیه در گویش لری به معنای چشم و آرا به معنای آراینده می‌باشد، چشم آرا، زیبا

تیام : (دخترانه و پسرانه) در گویش لرستان به معنی چشمانم، بسیار عزیز و دوست داشتنی

اسامی کردی دختر با حرف ت


توار : پرنده؛ نوعی ریسمان؛ نام کوهی در شمال ایران، شهرستان چالوس

ترلان  : معنی: زیبا؛ نام نوعی اسب است.

اسم عربی دختر با حرف ت


تاج الزمان : آن که چون تاج در رأس زمان خود است.

تاج الملوک : افسر پادشاهان، تاج شاهان، گیاهی گیاهی زینتی از خانواده آلاله با گلهای زیبای واژگون

تاج الملک : افسر پادشاهی، تاج پادشاهی

تبرّک : مبارک بودن، مبارکی، خجستگی، خوش یمنی؛ برکت گرفتن.

تسنیم : از ریشه‌ی «سنم» در لغت به معنای «بزرگ شدن کوهان شتر» و نیز «بزرگ و مهتر قوم گردیدن» است؛ طبق روایات نان چشمه‌ای در بهشت

تبسّم : لبخند، خنده‌ی بدون صدا؛ (به مجاز) درخشیدن.

تحفه : هدیه؛ (به مجاز) شخص بسیار ارزشمند.

ترنّم : خواندن شعر، ترانه، و مانند آنها به حالت موسیقایی و معمولًا با صدای پایین، زمزمه کردن یک نغمه؛ آواز، نغمه، سرود.

تالیا : (تالی + الف اسم ساز) (به مجاز) یعنی دختر دوم، تلاوت کننده قران مرکب از تالی عربی به معنی تلاوت کننده + الف تانیث فارسی، در اساطیر یونانی الهه موسیقی و رقص، دختر شاه خدایان زئوس و الهه خاطرات منه موزین است.

تامیلا : از روی امیدواری، امیدوارانه؛ در برخی منابع به معنی بخشنده.

تکتم : نام چاه زمزم؛ نام مادر امام رضا (ع)

تحفه گل : تحفه (عربی) + گل (فارسی) گل ارزشمند

تلما : گندمگون

اسم گیلکی دختر با حرف ت


تی تی : شکوفه

تی تی سا : تیتی (شکوفه) + سا (مانند)، مانند شکوفه، کنایه از زیبایی و طراوت

تی تی گل : مرکب از تی تی (شکوفه) + گل

تی تی نار : شکوفه انار

تینوش : نوش تو


دیگر اسامی

تارا :ستاره
تناز: مادر لهراسب – دختر آرش کمانگیر

تینا: عاشق نوازش

توشنامئیتی: فرشته مهر و دوستی
تیتک: از نامهای زرتشتیان امروزی

تابان : نورانی، فروغمند
تابانروی : از نام های برگزیده
تابانمهر : از نام های برگزیده
تابش : نورافشان
تابناک : پرتو، نورانی
تابنده : تابیدن
تازه : جدید، پرتراوت، لطیف
تاژ : لطیف و نازک
تخشک : خوبرو و زیبا
تذرو : نام دختر داریوش سوم هخامنشی
ترانه : تر و تازه، لطیف، نرم
ترگل : گل تازه
تُرنج : نام میوه ای است
ترنگ : آواز تارهای ساز
تَرَنُم : آواز خوش
تریتی : نام دختر میانه اشوزرتشت
تشتر : نام ستاره تیر. نگهبان باران
تکاو : نام یکی از آهنگ های نامی باربد
تمیس : گیاهی بالا رونده
تناز : نام مادر لهراسب. دختر آرش
تنبور : نوعی ساز، دنبره
تَندُر : بلبل
تندیس : پیکره، تصویر
تِهرت : نام دختر میانه اشوزرتشت
تهمینه : زن رستم و مادر سهراب
توران : از نام های برگزیده
تورانبانو : از نام های برگزیده
توراندخت : از نام های برگزیده
تِیتَک : شبکیه چشم به زبان پهلوی
تیهو : پرنده‌ای خوش رنگ


111754 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ث :

288265 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

ثریّا : معنی: پروین

ثمر : معنی: میوه؛ (به مجاز) نتیجه و حاصل

ثمره : معنی: میوه؛ (به مجاز) نتیجه و حاصل

ثمن : معنی: بها، قیمت

ثمین : معنی: گرانبها، قیمتی، گران

ثَمینا : معنی: (ثمین + الف نسبت) منسوب به ثمین، ثمین

ثمینه : معنی: گران بها، قیمتی، گران

ثنا : ریشه: عربی


399354 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ج :

319422 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

جام : پیاله، ساغر

جانانه : دوست داشتنی

جانمهر : از نام های برگزیده

جر یره : زن سیاوخش، مادر فرود

جوانه : جوان، جوانی،رویش

جانا : ای جان، ای عزیز

جان افروز : (به مجاز) آسایش بخش روان

جانان : معشوق، محبوب؛ خوب

جان بانو : بانویی که چون جان عزیز است.

جانانه : محبوب، معشوق، (در تصوف) (به مجاز) خداوند

جاندخت : محبوبه، معشوقه، دختری که چون جان عزیز است.

جان نواز : آرامش دهنده جان، محبوب

جمدخت : جم (پادشاه بزرگ) + دخت (دختر)

جوانه : تازه، نو؛ جوان

جهان آوا : مرکب از جهان (عالم، گیتی) + آوا (صدا، بانگ)

جهان خاتون : خاتون جهانیان، بانوی جهانیان، شاعره ایرانی در قرن هشتم

جهان بانو : بانوی جهانیان

جهان ماه : آن که در جهان چون ماه می درخشد، زیبا

جهان ناز : مایه افتخار جهان، فخر جهان

جهانتاب : آنچه به جهان نور و روشنایی میدهد، عالمتاب، نور دهنده جهان

جهاندخت : دختر شهره در عالم

جهانرخ : مرکب از جهان (عالم، گیتی) + رخ (چهره، صورت)

جیحون : (تلفظ: jeyhun) رود بزرگ، رود، نام رودی در آسیای میانه

جلوه : نمایان شدن، خود را آشکار کردن، خودنمایی؛ (به مجاز) زیبایی، جاذبه

جلیله : مؤنث جلیل

جمانه : یک دانه مروارید، یک دانه لؤلؤ؛ نام دختر ابوطالب و خواهر حضرت علی(ع)

جَمیله : مؤنث جمیل، جمیل؛ زیبا

جنان : بهشت؛ باغها

جنت : بهشت، فردوس

جواهر : هر یک از سنگهای گرانبها مانند یاقوت و زمرد؛ (به مجاز) آن که وجودش بسیار عزیز و ارزشمند یا دوست داشتنی است.

اسم دختر ترکیبا حرف ج

جیران : آهو (به مجاز) معشوقِ زیبا؛ چشمِ زیبا


637237 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف چ :

673080 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

چرمه : اسب به ویژه اسب سفیدرنگ

چالی : پرنده‌ای شبیه گنجشک اما بزرگ‌تر از آن

چامه : شعر، شعری که با آواز خوانده می‌شود.

چشمه : مکانی که آب زیرزمینی در آنجا به طور طبیعی در سطح زمین ظاهر می‌شود.

چکامه : شعر به ویژه قصیده.

چکاوک : پرنده‌ای خوش آواز و کمی بزرگ‌تر از گنجشک که تاج بر سر دارد.

چکاوه : چکاوک

چلچله : پرستو

چمان : معنی: آن که می‌خرامد و با ناز حرکت می‌کند، خرامان، رونده، راهوار، آن که یا آنچه با ناز حرکت می‌کند، خرامان

چمانه : پیاله شراب

چمن : زمین سبز و خرم، باغ و بوستان مرغزار؛ نام گیاهی از تیره‌ی غلات.

چمن آرا : زینت دهنده باغ، باغبان، آنچه موجب زیبایی و آراستگی باغ و بوستان است.

چمن افروز : آن که یا آنچه زینت دهنده چمن است، نام چند نوع گیاه علفی که گل آذین قرمزرنگ آنها به شکل تاج خروس است، تاج خروس

چمن چهر : آن که چهره‌ای زیبا چون باغ و بوستان دارد.

چمن ناز : زیبارویی که دارای ناز و عشوه و کرشمه است.

چنور :  گیاهی خوشبو شبیه به شوید، که در بعضی از مناطق کردستان می‌روید.

چهرآذر :  آذرچهر، دارای چهره‌ای چون آتش

چهرآرا : آراینده چهره

چهرآزاد : نام جد اسپهبد بختیار پسر پادشاه فیروز ساسانی

چهرزاد : نژاد و اصیل، لقب هما، دختر بهمن در شاهنامه

چهرمینو : آن که چهره‌ای زیبا چون بهشت دارد.

چهره : روی، صورت

چهره گل : آن که چهره‌ای زیبا چون گل دارد.

چوک : چشمه

چیترا : نژاد

چیچک : گل

چیستا : نام فرشته دانش و معرفت

چیلانه : درخت عناب

چیکا : نوعی پرنده

چام : ناز و عشوه

چیستا: فرشته دانش و خرد


869308 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ح :

219012 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

حاتمه : مؤنث حاتم به معنی حاکم، قاضی، داور

حارثه : مؤنث حارث، زن کشاورز

حاصل : نتیجه، فراهم و موجود یا به دست آمده، آنچه در طول عمر به دست آمده یا کسب شده است.

حامده : مؤنث حامد، سپاسگزار

حانی : (دخترانه و پسرانه) میش یا گاو وحشی

حانیه : مهربان، دلسوز

حبه : دانه‌ی بعضی از میوه‌ها و گیاهان؛ (به مجاز) پول بسیار اندک

حبیبه : مؤنث حبیب، دوست، یار، معشوقه

حدیث : سخنی که از پیامبر اسلام(ص) یا بزرگان دین نقل کنند، روایت، سخن، گفته؛ داستان، جدید، تازه، نو؛ (به مجاز) عشق، سودا

حدیثه : امروزی، جدید، نو.

حدیقه : باغ

حرمت : احترام؛ اطاعت و فروتنی در برابر اوامر الهی، دوری از زشتی‌ها و به جای آوردن حقوق که رعایت آنها واجب دانسته شده است.

حریر : ابریشم؛ نوعی پارچه ی ابریشمیِ نازک؛ به عنوان نماد هر چیزِ نرم و لطیف

حره : زن آزاده ، لقب زنان اشرافی، خاتون ، نام خواهر محمود غزنوی

حریه : حُره

حسانه : زن بسیار نیکو؛ از صحابیات و از دوستان نزدیک حضرت خدیجه کبری (س) است.

حسْنا : زیبا، زن زیبا

حسنا : نیک، پسندیده

حسنه : خوب، نیک، پسندیده، عمل نیک و پسندیده؛ عمل پسندیده به ویژه عمل مطابق با شرع

حسنیه : نیکوتر، کار نیک، عاقبت نیکو

حسیبه : دارنده‌ی نام و شرف و بزرگی، زنِ شریف در اصل و نسب

حفصه : اسد، شیر؛ دختر عمر بن خطاب و همسر پیامبر اسلام(ص)

حفیظه : موکّل به چیزی؛ حافظ و محفوظ

حکیمه : مؤنث حکیم، زن حکیم و دانشمند

حلما : جمع حَلیم، بردباران، صبوران.

حلیا : زیور و آرایش

حلیمه : مؤنث حلیم، زن خویشتن دار، صبور و با تحمل، دختر بردبار

حلیه : زینت، پیرایه، زیور؛ مشخصات صورت و اندام

حماسه : کاری افتخار آفرین، نوعی شعر، دلیری، شجاعت، بی باکی، کاری افتخارآفرین که از سر شجاعت و دلاوری یا مهارت انجام شده باشد.

حمده : سپاس و شکرگزاری

حمیده : مؤنث حمید، ستوده، پسندیده؛ مادر امام موسی کاظم(ع).

حمرا : سرخ رنگ

حمیرا : مصغّر حمرا، زن سرخ و سپید، زن سرخ؛ لقبی که پیامبر اسلام(ص) به عایشه داده بود.

حنا : گیاهی درختی که گل‌های سفید و معطر دارد، گرد بسیار نرم سبز رنگی از گیاهی به همین نام.

حنّان : آرزومند، مشتاق؛ بخشاینده؛ بسیار مهربان؛ نوحه و زاری کننده؛ از نامهای خداوند

حنّانه : بسیار نوحه کننده، ناله کننده

حنظله : مفرد حَنظل، گیاهی بسیار تلخ که خاصیت دارویی دارد.

حنیسه : زن شجاع

حنیفه : مؤنث حنیف، دختر درست و پاک، دختر راستین، زن ثابت قدم در دین

حوا : نخستین زنی که خدا آفرید، همسر حضرت آدم(ع)

حور : زن زیبای بهشتی

حورا : حور، زن زیبای بهشتی؛ زنِ سفید پوستِ سیاه چشم و موی.

حورالعین : زن یا زنان سفیدپوست درشت چشم

حوری : حور؛ زن زیبا

حوری لقا : آن که چون حوری زیباست.

حوریا : از حوری به معنی فرشته بهشتی می‌آید، آن که چون حور زیباست.

حوریه : زن سفید پوست و زیباروی.

حیفا : نام بندری در فلسطین

حیات : زندگی، زیست

حسِیبا : دارای اصل و نسب، پاک نژاد، پاکزاد و اصیل

حورآسا :  آن که چون حور زیباست.

حورآفرین :  مرکب از حور (زن زیبای بهشتی) + آفرین (آفریننده)

حورجهان : آن که چهره‌ای زیبا چون حور دارد.

حوردیس :  آن که چون حور زیباست.

حوررخ : حور , آن که چهره‌ای زیبا چون حور دارد.

حورزاد : زاده حور، زیبا

حوروش :  دختری چون زن (زنان) زیبای بهشتی.

حوری بانو : حور , زن زیبای بهشتی

حوری دخت : حور ,  مرکب از حوری (زن زیبای بهشتی) + دخت

حوری رخ : حور , آن که چهره‌ای زیبا چون حوری دارد.

حوری زاد : حور , زاده حوری، زیبا


157240 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف خ :

166110 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

خاتون : لقب زنان اشرافی، لقب همسر خاقان چین که انوشیروان دختر او را به همسری برگزید، به صورت پسوند همراه بعضی نامها می‌آید و نام جدید می‌سازد مانند نرگس خاتون.

خاتونک : خاتون (بانو) + ک، بانوی کوچک، نام روستایی در نزدیکی شیراز

خارا : نوعی سنگ آذرین، نام یکی از گوشه‌های موسیقی ایرانی

خارک : نوعی خرمای زرد و خشک

خاتَم : (در صنایع دستی) نقوش و طرحهای تزیینی روی چوب؛ انگشتر، مهر تایید، نگینِ انگشتر؛ فرمان، حکم و پایان؛ نام شهرستانی در جنوب استان یزد.

خاور : (مخففِ خاوران) هم به معنی مشرق و هم به معنای مغرب است.

ختا : نام سرزمین چین شمالی که محل زندگی قبایل ترک بوده است.

خُتن : نام شهری در ترکستان شرقی و گاهی هم به تمام ترکستان چین اطلاق شده است، (به مجاز) زیباروی.

خجسته : (فارسی اوستایی) به معنی مبارک، فرخنده؛ در موسیقی ایرانی، گوشه‌ای در دستگاه نوا، سعادتمند، کامروا، خوشبخت، گل همیشه بهار.

خداآفرید : آفریده خداوند

خرامان : دارای حالت خرامیدن، در حال خرامیدن، به آهستگی و با ناز.

خرشا : خورشید، آفتاب، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر خراد از سرداران ‏خسروپرویز پادشاه ساسانی.

خرشید : خورشید، آفتاب، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر خراد از سرداران ‏خسروپرویز پادشاه ساسانی

خُرّم : سرسبز و با طراوت؛ شاد، خوشحال، خوب، خوش؛ فرخنده، مبارک.

خرم بانو : بانوی شاد و خوشحال

خرم بهار : آن که چون بهار خرم و با طراوت است، نام دختر فتحعلی شاه قاجار

خرم گل : آن که چون گل خرم و با طراوت است.

خرم چهر : آن که چهره ای شاداب و با طراوت دارد.

خرمدخت : دختر شاد و با طراوت

خرمن : توده غله درو شده، توده و مقدار انبوه از هر چیز

خرمناز : زیبا و با طراوت

خرمه : نام همسر مزدک، گیاهی است مانند لوبیا

خزان : نام سومین فصل سال، پس از تابستان و پیش از زمستان، پاییز

خندان چهر : آن که چهره ای خندان و متبسم دارد.

خندان گل : آن که چون گل شاداب و باطراوت است.

خوبیار : یارخوب

خوردیس : مانند خورشید، درخشان

خورسان : مانند خورشید

خوب چهر : دارای سیمای زیبا، زیبا.

خورشید : جرم مرکزی منظومه‌ شمسی به نام کره خورشید، آفتابِ درخشان؛ (به مجاز)آفتاب و زیبارو.

خورشید بانو : مرکب از خورشید و بانو

خورشید دخت : مرکب از خورشید + دخت (دختر)

خورشید رخ : آن که چهره‌اش چون خورشید می‌درخشد.

خورشیدفر : آن که شکوه و جلالی چون خورشید دارد.

خورشیدمهر : آن که مهر و محبتی چون خورشید دارد.

خوروش : خورشیدوش، تابان و درخشان چون خورشید

خوشروز : دارای زندگی راحت و بارفاه.

خوشاب : میوه‌ای که با محلول آب و شکر می‌پزند، روشن و شفاف، آبدار و ترو تازه، جواهر تابان و درخشان

خوشه : تعدادی دانه، میوه یا گل که به محور متصل باشند، دسته‌ای از ستارگان که به نظر می‌رسد خواص مشترکی دارند، نام ششمین صورت فلکی که به شکل دوشیزه‌ای که خوشه گندم به دست است.

خوشین : خوش و زیبا

خوشیار : دوست و یار شاد و شادمان

خجسته : شادباش، مبارک

خجیر : زیبا روی و پسندیده

خرم چهر : از نام های برگزیده

خرمدل : خوشدل، خوشحال، شادمان

خندان : خندیدن، با لبخند

خوب چهر : از نام های برگزیده

خوبروی : از نام های برگزیده

خورزاد : از نام های برگزیده

خورشاد : از نام های برگزیده

خورشید : هور، هور شید

خورشید چهر : از نام های برگزیده

خُوروَش : همانند خورشید

خوشبوی : از نام های برگزیده

خوشچهر : نیکو روی

خوشخو : نیک رفتار، با صفا

خوشدل : شاد، شادمان، خوشنود، خوشحال

خوشروی : خوشرو، خوش صورت، خوشگل

خوشگو : خوش سخن

خوشنوا : خوش آواز، خوش آهنگ

اسم دختر عربی با حرف خ


خاطرآسا : خاطر (عربی) + آسا (فارسی) آسایش دهنده خاطر

خاطرافروز : خاطر (عربی) + افروز (فارسی) شادی بخش

خاطرنواز : خاطر (عربی) + نواز (فارسی) دلکش، مطبوع

خاطِره : یادبود، یاد، ذهن، حافظه، خاطر.

خالِده : مؤنث خالد

ختمی : گیاهی علفی، پایا، و زینتی از خانواده پنیرک که گلهای درشت دارد.

خجسته لقا : خجسته (فارسی) + لقا (عربی) خوش سیما، خوشرو

خدیجه : مولودِ پیش از اتمام ماههاd باردارd، ولادت قبل از موعِد، نام همسر پیامبر اسلام(ص) و مادر حضرت فاطمه(س)

خزر : فتان، دختر که عشوه هایی زیرکانه می‌ریزد.

خزال : با ناز راه رونده، کسی که با ناز راه می‌رود.

خَضرا : (مؤنث اخضر) به معنی سبز، کبود، نیلگون، و آبی و سبز؛ سبزه‌زار، چمن‌زار.

خَلف : فرزند صالح، شایسته؛ جانشین؛ (به مجاز) پیروی کننده از پدر در اخلاق و کردار

خلیله : مؤنث خلیل

خوش لقا : خوش (فارسی) + لقا (عربی) خوش صورت، زیبا

خیرالنسا : بهترینِ زنان؛ عنوانی برای حضرت فاطمه(س) دختر پیامبر اسلام(ص)

خیزران : نوعی نی مغزدار با ساقهای محکم و بلند؛ نام مادر امام محمّد تقی(ع)

اسم دختر ترکی با حرف خ


خانم : کلمه خطاب به زنان و دختران، زن بزرگ زاده و شریف، خاتون، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می‌آید و نام جدید می‌سازد مانند ماه خانم، خانم گل

خانم گل : معنی: خانم (ترکی) + گل (فارسی) خانمی که از زیبایی و لطافت چون گل است.

خانوم :  : خانم، کلمه خطاب به زنان و دختران، زن بزرگ زاده و شریف، خاتون، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می‌آید و نام جدید می‌سازد مانند ماه خانم، خانم گل


449694 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف د :

785475 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

دادآفرید : از داد آفریده شده، از نامهای خداوند، (در موسیقی) از الحان قدیم موسیقی ایران، مرکب از داد (عدل) + آفرید (آفریده )، خداوند، نام یکی از سرودهای موسیقی

دارانا : نام روستایی در نزدیکی اهر

دارینا : زرگر، طلاساز، مجازا ارزشمند و گرانبها

دارینه : نام روستایی در نزدیکی سقز

دالیا : نوعی از گلِ کوکب

دامینه : زیبا، جاری و روان، همچنین به معنای دانش و دانایی نیز آمده است.

دایانا : (دایا (زر سرخ و طلا) + پسوند اسم سازِ (نا) ) به معنی مثل زر سرخ و (به مجاز) زیبا روی، زیبا و گرانمایه مانند زر سرخ، همچنین نام دیگر آناهیتا الهه آب

درافشان : آن که مروارید میافشاند؛ (به مجاز) بخشنده؛ دارای فصاحت و زیبایی، باران ریز.

دربها : بانوی ارزشمند، دختری که مانند مروارید ارزشمند است، نام همسر کورش کبیر

درتا : مانند مروارید، همتای دُر

درخشا : نورانی، تابنده ، درخشان

درخشان : دارای درخشش، روشن و تابان، درخشنده، (به مجاز) جالب توجه و چشم گیر و خوب و موفقیت آمیز.

درخشنده : (صفت فاعلی از درخشیدن)، دارای درخشش و تلألؤ؛ روشن و تابان.

دردانه : بسیار محبوب و گرامی، عزیزکرده، ناز پرورده؛ نیز فرزند بسیار گرامی.

درسا : دُر= مروارید، لؤلؤ + سا (پسوند شباهت)، شبیه به دُر؛ (به مجاز) گران قیمت و ارزشمند.

درستی : پاکی، حقیقت، صحت، نام دختر انوشیروان پادشاه ساسانی

درفام : مانند در درآسا دُرمانند به رنگ دُر

درفشان : درخشان و روشن

درناز : (دُر= مروارید، لؤلؤ + ناز = زیبا و قشنگ) (به مجاز) زیبا رو و گران بها.

دریا : (در جغرافیا) توده‌ی بسیار بزرگی از آب، دریاچه، (به مجاز) شخص بسیار آگاه و دانشمند، (به مجاز) (در تصوف) حقیقت یا ذات حق.

دریادخت : مرکب از دریا + دخت (دختر)

دریاناز : مرکب از دریا و ناز، مایه ناز و مباهات دریا یا به معنای دریای ناز، دارای زیبایی و لطافت فراوان، زیبا و قشنگ

دل‌آرا : موجب آرامش و شادی دیگران؛ محبوب، معشوق، نام همسر دارا (داریوش سوم) و مادر روشنک بنا بر روایات ایرانی.

دلارام :  موجب آرامش خاطر، محبوب، معشوق، با آسودگی خاطر.

دل آسا : موجب تسکین و آسایش دل

دل آویز : زیبا، دلنشین، محبوب

دل انگیز : پسندیده، خوب و زیبا

دل بهار : کسی که قلبش مانند بهار سبزو زنده است.

دلافروز : مایه‌ی شادی و خوشی دل، محبوب و خوشایند؛ شاد و خرم، معشوق؛ در شاهنامه دل افروز فرخ پی نامِ زنی رومی و ایرانی نژاد که شاپور او را از اسارت رومیان رهانید و این نام را بر او گذاشت.

دلبر : دارای زیبایی، جذابیت و توانایی جلب عشق و علاقهی دیگران؛ معشوق.

دلبند : عزیز و دوست داشتنی؛ معشوق، اسیر کننده‌ی دل، جذاب و گیرا.

دلپذیر : پسندیده، مطبوع – مطبوع، پسندیده

دلپرور : بسیار مطبوع، پرورش دهنده دل

دلجو : خوب، زیبا پسندیده، (در قدیم) تسلی دهنده‌ی دل، غم خوار، عاشق، معشوق – زیبا و پسندیده، غمخوار، تسلی دهنده دل، معشوق

دلدار : معشوق و محبوب، مهربان، با محبت، (در تصوف) حق، خداوند – معشوق، محبوب، شجاع، مهربان، با محبت

دلربای : زیبا، جذاب، معشوق، محبوب، نام نوعی عتیق که دارای دانه های ریز براق است

دلشاد : خوشحال و شادمان، در حال شادمانی.

دل فروز : مایه شادی دل، زیبا، پسندیده و گرامی – موجب شادی دل، زیبا و پسندیده

دلناز : (دل + ناز = نوازش)، نوازشِ دل، دلنواز.

دلنواز : مایه‌ی آرامش دل، آرامش بخش؛ نوازشگر، مهربان و دلسوز، محبوب و معشوق.

دِنا : قسمتی از کوهستان شمال غربی فارس که قلهای معروف به همین نام دارد؛ ۲) نام شهرستانی در شرق استان کهگیلویه و بویراحمد.

دیانا : (اوستایی) نیکی رسان، نیکویی بخش؛ (در اسطوره‌های رومی) الهه‌ی ماه، جنگلها، جانوران و زایمان، همتای آرتمیس یونانی.

دیبا : نوعی پارچه‌ی ابریشمی معمولًا رنگین.

دیدار : ملاقات، دیدن یکدیگر، دیدن؛ (در تصوف) مشاهده؛ ۳- (به مجاز) چهره، روی و چشم.

اسم دختر کردی با حرف د


دانژه : غنچه گل نیمه باز

دلنیا : آسوده خاطر، مطمئن، فارغ البال؛ اطمینان، تضمین.

دلینا : مطمئن

دیلان : رقص گروهی، نوعی آهنگ؛ نام منطقهای در کردستان.

اسم دختر ترکی با حرف د


دادلی : شیرین و نمکین

درنا : پرنده‌ی آب چرِ بزرگ، وحشی و حلال گوشت، کُلنگ.

دنیز : دریا، بحر

اسم دختر عبری با حرف د


دین : داور، داوری؛ (در اوستایی) دین؛ (در عبری) (= دینه) انتقام یافته؛ نام خواهر یوسف(ع).

دینه : انتقام یافته، نام دختر یعقوب (ع) و خواهر یوسف (ع)

اسم دختر عربی با حرف د


دره‌التاج : مرواریدی که بر تاج نصب کنند.

دریتا : در (عربی) + ی (فارسی) + تا (فارسی) مانند در، مانند مروارید

درین : دُر + ین (پسوند نسبت)، از دُر، ساخته شده از دُر؛ (به مجاز) گران بها و قیمتی.

دریم : پرگوشت، خوش اندام

دنیا : (در نجوم) کیهان؛ جهان، گیتی.

دلیله : راهنما، هدایت کننده، (در تورات) (به معنی معشوقه) معشوق‌هی شمشون، که راز نیرومندی او را یافت و با افشای آن به دشمنان وی، موجب گرفتاری او شد.

دریه : (دُر + ایه (پسوند نسبت)، مانند دُر، درخشان، روشن.

دیگر اسامی


دُخمل : از نام های برگزیده

دراج : نام پرنده‌ای است

دُرافشان : روشن، تابان ، شیرین سخن

درخشان : درخشنده، روشنایی دهنده

دُردانه : دانه در، مروارید بزرگ

درسا : از نام های برگزیده

درمان : چاره

دِرمنَه : گیاهی خوشبو

دُرنا : نام پرنده ای است

دریا : از نام های برگزیده

دَستنبو : میوه ای خوشبو

دُغدو : نام مادر اشوزرتشت

دل آرا : مایه نشاط و خرمی

دل آرام : آرامش دهنده دل

دل آشوب : از نام های برگزیده

دل افروز : روشن کننده دل

دل انگیز : نشاط آور

دلاویز : دلپسند، مرغوب، دلخواه

دلبر : یار و معشوق

دلپذیر : دلخواه, پسندیده

دلپسند : پسندیده، مرغوب

دلجو : نوازش کننده

دلخوش : خوشدل، خوشحال ،شادمان

دلدار : دلبر, معشوق, دلیر, دلاور, شجاع

دلشاد : خوشحال ، شادمان

دلکش : دلربا, دلپذیر, دلفریب

دلگرم : خشنود، امیدوار

دلنواز : دلارام, دلجو, دلپذیر

دمساز : همدم، همراز، هم صحبت

دنبره : نوعی ساز، تنبور

دنیا : گیتی ،جهان

دیبا : نوعی پارچه ابریشمی

دیبارخ : از نام های برگزیده

دینا : از نام های برگزیده

دیناز : از نام های برگزیده

دل آسا :نامی ایرانی

درسا: همچون مروارید

داماسپیا: شهبانوی اردشیر یکم


939939 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ر :

072103 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

رابو : نام گلی از گلهای بهاری

رابیا : مشهور، نامدار

راتا : نام فرشته ای است

رادا : راد + ا (پسوند نسبت)، منسوب به راد

راددخت : دختر بخشنده یا خردمند

رادنوش : مرکب از راد (جوانمرد، بخشنده) + نوش (نیوشنده)

راز : آنچه از دیگران پنهان نگاه داشته می شود، سِر

رازان : نام روستایی در نزدیکی خرم آباد

رازک : گیاهی علفی از خانواده شاهدانه که معطر، تلخ، و دارویی است

رافونه : پونه

رام افزا : افزون کننده آرامش

رام افزون : رام افزا، افزون کننده آرامش

رام بانو : بانوی آرام یا بانوی شاد

رامدخت : دختر آرام

رامش : شادی، خوشی، لذت، حظ ، آسودگی، آسایش، سرود، نغمه

رامشین : نام روستایی در نزدیکی سبزوار

رامک : رام، اهلی، آرامش دهنده

رامونا : مظهر عشق، لاتین نگهبان عاقل

رامی : رام + ی (پسوند نسبت)، منسوب به رام

رامینا : رامین + الف (نسبت)، منسوب به رامین؛ دخترِ طربناک.

رامینه : رامین

راوش : مصحف زاوش، نام ستاره مشتری

راویز : خارشتر

راویس : صاحب جاه و جلال

رایکا : محبوب، مطلوب

رایومند : دارنده فروغ و شکوه

رخ افروز : روشن کننده چهره، شادی آور

رخسار : چهره، صورت، گونه

رخساره : چهره، صورت، گونه

رخسانا : مانند رخ، مانند رو؛ (به مجاز) زیبارو

رخسانه : رخ + سان (پسوند شباهت) + ه (پسوند نسبت)، رخسانا

رخشا : رخشان، درخشان

رَخشان : درخشان

رَخشنده : درخشنده؛ (به مجاز) دارای عظمت و شکوه

ردیمه : نام زن کمبوجیه و دختر هوتن

رسا : بالغ، بلند

رَسابانو : بانوی برگزیده و بلند بالا

رَسادخت : دختر برگزیده و بلند بالا

رَسپینا : فصل پاییز

رَستا :  رَستن، رهیدن + ا (پسوند)، رستگار شده، رهایی یافته و خلاص شده

رُکسان : روشنک، رکسانا

روبیتا : بی‌نظیر؛ (به مجاز) زیباروی.

رودابه : دختر مهراب پادشاه کابل، همسر زال و مادر رستم دستان

روزا : منسوب به روز؛ (به مجاز) تابنده و زیبا

روزانا : منسوب به روز؛ روشنا؛ (به مجاز) تابنده و زیبا

روسانا : مانند روی و چهره

روشا : روشاد، دارای چهرهی شاد، شاداب

روشان : روشن

روشن : دارای نور، تابنده، درخشان، (به مجاز) آگاه با بصیرت، بینا، شاد، مسرور، درستکار، معتمد

روشنا : روشن، جای روشن، روشنایی؛ (در کردی) روشن، آشنا

روشندخت : دختر تابنده و شاد؛ (به مجاز) زیبارو

روشنک : روشن، نام گیاهی است، در روایات ایرانی نام دختر دارا (داریوش سوم) که اسکندر با او ازدواج کرد.

رُومینا : زدوده و صیقل کرده شده و جلا داده؛ پاک و پاکیزه کرده

رُونیا : آن که چهره‌اش مثل نیاکان است؛ (به مجاز) اصیل

رونیکا : روی زیبا، زیباروی

رَها : نجات یافته و آزاد، با آزادی، آزادانه، رهایی

اسم دختر کردی با حرف ر


راژان : خوابیدن، جنبیدن گهواره؛ روستایی در بخش سلوانا، شهرستان ارومیه

روجا : منسوب به روج (روز،آفتاب)؛ ۲- (به مجاز) زیباروی و آفتاب چهره؛ روجا نام دهی در تنکابن

روژا : روزها، آفتاب

روژان : روزها

روژدا : عمر و زندگی مادر؛ (به مجاز) فرزند عزیز و گرانمایه برای مادر

روژیا : روز و روشنایی

روژیار : روزگار

روژین : منسوب به روز، تابناک و درخشنده؛ (به مجاز) زیبا

روژینا : منسوب به روز

روناک : روشن، تابناک

اسم دختر آشوری با حرف ر


رامینا : بالا

رامیلا : خدای بزرگ

رامسینا  : نام یکی از خدایان آشور

اسم دختر عبری با حرف ر


راحیل : نام یک فرشته، بی گناه، نام همسر یعقوب(ع) و مادر یوسف(ع)

رایا : اسم دخترانه و پسرانه به معنی آنکه مورد توجه خداوند است، فکر و اندیشه

اسم دختر عربی با حرف ر


رابعه : نام دختر اسماعیل بصری از زنان عارف و بسطار مشهور در قرن دوم که از او حکایتها و سخنان زیادی نقل شده است.

راحل : مهاجر، کوچ فرما، کوچ کننده؛ (اَعلام) نام مادر حضرت یوسف(ع)

راحله : مؤنث راحل

راحمه : به معنی رحمت آورنده و دل سوزاننده

راشده : راهنمایی شده، از گمراهی درآمده.

راضیه : سندیده، خوش، خشنود، از القاب فاطمه زهرا(س)

راغده : راغد به معنی زندگی خوش و وسیع است، راغده به معنی زنی که زندگانی

رأفت : نرم خوئی، مهربانی، شفقت

راویه : بسیار روایت کننده، راوی

رازقی : گیاهی بوته ای از خانواده زیتون با گلهای درشت و سفید و معطر شبیه گل یاس

رافعه : مؤنث رافع بالا برنده، اوج دهنده

راوک : راوق صاف، لطیف و پالوده هر چیز

رایان : نام کوهی در حجاز در زبان سانسکریت به معنی شاهزادهٔ کوچک است، در هند قدیم به معنای دارای قدرت و در خاورمیانه قدیم به مردان رایان گفته میشد، بسیار باهوش

رایحه : وی خوش

رباب : نام سازی است، ابرهای سفید

ربابه : نام سازی است

ربیعه : مرغزار، نام خواهر صلاح الدین ایوبی

رحمه : نام همسر ایوب(ع)

رحیمه : مؤنث رحیم، مهربان

رخامین : رخام(عربی) + ین(فارسی) از جنس رخام

رَزان : تاکستان، باغ انگور؛ سنجیده شده، با وقار و آراسته.

رَشیده : مؤنث رشید

رضوانه : رضوان + ه (پسوند نسبت)، منسوب به رضوان؛ بهشتی؛ (به مجاز) زیبارو

رضیه : مونث رضی

رعنا : زیبا و دلفریب؛ زن خویشتن آرا؛ ویژگی آن که یا آنچه به سبب داشتن ظاهر زیبا، قدرت، یا ثروت بسیار، خودخواه و گستاخ شده است؛ (به مجاز) بلند و کشیده؛ گلی که از درون سرخ و از بیرون زرد باشد.

رفعت : رتری مقام و موقعیت، بلند قدری، افراشتگی و بلندی.

رفیعه : مؤنث رفیع

رقیه : دعا، تعویذT یکی از چهار دختر پیامبر اسلام (ص)، دختر امام حسین(ع)

رُمَیصا : نام یکی از زنان فداکار صدر اسلام با کنیه ام سلم . وی از شخصیتهای اجتماعی دوران صدر اسلام به دور پیامبر حلقه زدند و جنگیدند تا همگی به شهادت رسیدند، نام ستاره ایست و یکی از دو ستاره‌ای است که برذراع است، شِعرهای شامیه، غموص.

رَنا : شادمان گردیدن، شاد شدن، چیزی که در وی نگرند از جهت خوبی و حسن آن؛ جمال

روحا : منسوب به جان و روان

روح‌افزا : آنچه به روان انسان شادابی و طراوت می‌بخشد، جانبخش، مفرح؛ گوشه‌ای در موسیقی ایرانی

روح‌انگیز : روح افزا

روحبخش : معنی: روح افزا

رویا :  رویا، مجموعه‌ای از تصاویر، افکار و احساسات که در حالت خواب بطور غیرارادی از ذهن می‌گذرد، آنچه واقعیت ندارد و فقط در عالم خیال می‌یابد.

ریحان :  گیاهی خوشبو از خانواده‌ی نعناع که مصرف خوراکی و دارویی دارد.

ریحانه : ریحان، نام مادر امام رضا (ع).


رادنوش : از نام های برگزیده

رازمهر : از نام های برگزیده

رازیانه : گیاهی خوشبو

رام افزون : شادی افزون ،آرامش بخش

رام دخت : از نام های برگزیده

رامش : خوشی

رامک : آرامش دهنده

رایکا : پسندیده و دوست داشتنی

رایومند : دارنده فروغ و شکوه

رخسار : روی، چهره، صورت ، سیما

رخشا : رخشان، درخشان

رخشانه : رخشان و درخشنده

رخشنده : درخشان ، نورانی

ردیمه : نام زن کمبوجیه و دختر هوتن

رسا : بالغ، بلند

رَسابانو : از نام های برگزیده

رَسادخت : از نام های برگزیده

رُکسانا : نام دختر داریوش سوم هخامنشی

رودابه : فرزند تابان و مادر رستم دستان

روژین : سرخ فام

روشنک : دختر دارا

روناک : روشنایی

رویا : خاطره‌های شیرین

ریواس : گیاهی با شاخه‌های سپید

رُدگون مادر داریوش اول – پرنس در اشکانیان

رائیکا :پسندیده و دوست داشتنی

رادنوش: بانوی شهرین

ردیمه: همسر کمبوجبه – شاهزادگان هخامنشی

رکسانا: دختر داریوش دوم

رائیک: پسندیده و دوست داشتنی

راتا: فرشته بخشش و مهربانی در وندیداد


226226 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ز :

345082 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

زادک : نام روستایی در نزدیکی قوچان

زانوس : نام یکی از دو شعبه بزرگ رود چالوس

زاکیه : نیکو، پاکیزه

زامیر : آواز

زاهده : مؤنث زاهد

زُبیده : نام گیاهی (همیشه بهار)؛ دختر جعفرابن منصور زن هارون الرشید و مادر خلیفه امین.

زربانو : بانویی که چون زر می‌درخشد، نام دختر رستم پهلوان شاهنامه

زربین : سرو کوهی

زرپری :  آن که چون زر و پری درخشنده و زیباست

زرتا : همتای زر، درخشان و زیبا چون طلا

زرتاج : زر(فارسی) + تاج (فارسی) زرین تاج

زرخاتون : زر( طلا) + خاتون( بانو)

زردخت : مرکب از زر( طلا) + دخت ( دختر)

زردیس : به شکل زر

زرشام : نام دختری از خاندان جمشید پادشاه کیانی

زرکا : گیلکی نوعی پرنده

زرگل : زرین گل

زرمان : مانند زر، بسیار زیبا

زرناز : مرکب از زر( طلا) + ناز(کرشمه)

زرنگیس : زرین گیس زرین گیس

زرنوش : ام شهری که دارا آن را بنا کرده بود

زرواندخت :  از زروان (نام ایزدی) + دخت (دختر)

زری : پارچه یا لباسی که در آن نخهای طلایی به کار رفته است، نخ طلا یا نقره یا گلابتون، طلایی، منسوب به زر

زرین : از جنس زر، به رنگ زر، طلایی

زرین تاج : زرین (فارسی) + تاج (معرب) آن که تاجی از طلا بر سر دارد.

زرین دخت : مرکب از زرین (طلایی یا از جنس زر) + دخت (دختر)

زرین گل : آن که چون گلی زرین زیبا و درخشان است

زرین گیس : آن که موهایی به رنگ طلا دارد، نام زنی در منظومه ویس و رامین

زرین مهر : خورشید طلایی

زرین نرگسه : ستاره‌های آسمان

زرین نگار : آراسته شده با زر

زرین همای : همای زرین، آفتاب

زرین هور : خورشید طلایی

زرینه : نام رودی که از کوههای کردستان سرچشمه می گیرد وبه دریاچه ارومیه می‌ریزد، ساخته شده از طلا

زعفران : گیاهی علفی، چند ساله و از خانواده زنبق که گلهای پاییزی سفید یا بنفش دارد.

زکیه : مؤنث زکی، پاک، طاهر، پارسا

زگما: نام پلی در زمان سلوکیان که سلوکیه را به شهر آپاما وصل می‌کرد.

زلال : صاف و شفاف، (به مجاز) آب صاف و گوارا، پاک، خالص

زُلفا : منسوب به زلف؛ (به مجاز) زیبایی زلف معشوق؛ (در عربی، زلفی) نزدیکی و منزلت و قربَت.

زلیخا : نام همسر عزیز مصر که مفتون زیبایی یوسف (ع) شد.

زمانه : روزگار، چرخ

زمرد : نام سنگی قیمتی به رنگ سبز

زمزم : نام چشمه‌ای در نزدیکی کعبه

زمزمه : صدای حرف زدن آهسته، صدای آواز خواندن آهسته، صدایی که از سازهای موسیقی شنیده می‌شود، آهنگ

زمیرا : بلبل

زنبق : گلی درشت به رنگهای بنفش، سفید، یا زرد

زوفا : گیاهی پایا و معطر از خانواده نعناع

زهرا :  روشن، درخشان ، نام دختر پیامبر(ص)

زهره : نام سیاره‌ای در منظومه شمسی که از درخشنده‌ترین اجرام آسمانی و نماد نوازندگی و خنیاگری است.

زیب النساء : بهترین زنان، زیباترین زنان، نام دختر پادشاه هند که به ادبیات فارسی و عربی علاقه زیادی داشت و قرآن را حفظ بود.

زیبا :  آن که یا آنچه دیدنش چشم نواز و خوشایند است، دلنشین، مطبوع

زیباچهر : آن که چهره‌ای زیبا دارد، زیبا

زیبارخ :  آن که چهره‌ای زیبا دارد، زیبا

زیبان : زیبا، خوشایند

زیبنده : شایسته، سزاوار، زیبا، آراسته

زیتون : نام میوه‌ای که رنگ آن در مراحل مختلف رشد از سبز تا بنفش و سیاه تغییر می‌کند.

زیتون خاتون : مرکب از زیتون + خاتون (بانو)، نام همسر ارسلان شاه پادشاه کرمان که زنی بسیار خردمند و خیر بود.

زیتونه : یکدانه زیتون

زینا : مخفف زیناوند، لقب تهمورث پادشاه پیشدادی

زرکا : به زبان گیلکی به معنی نوعی پرنده

زهراناز : درخشنده و نازنین، ترکیبی قشنگ از نام زهرا

زهیرا : به معنی شکوفه‌دار، درخت شکوفه‌دار، به ضم ز و فتح ه و سکون ی، درخت پر شکوفه، دختر زیبا و با طراوت

زینا : نام دختر نوح نبی

زیور :  زینت، پیرایه

زیورتاج : آن که چون زیور و جواهری بر تاج می‌درخشد.

بخوانید :   درمان دارویی خارش واژن

زوشا : زیبا، نیکو، دلربا، از ریشه اوستایی زوش، نام نیای منوچهر پادشاه پیشدادی

زویا : زویا در زبان روس به معنی عزیز پدر می‌باشد. در گویش محلی طبرستان، به معنی درخشان، روشن و نورده است. معانی دیگر: زندگی، زنده، دوست داشتنی

زوفا : گیاهی پایا و معطر از خانواده نعناع

زینب : پاکیزگی، نام درختی خوشبو و خوش منظر، (در اعلام) نام دختر علی ابن ابی طالب (ع) و خواهر امام حسین (ع) و نام دختر رسول اکرم (ص)، نام دختر علی (ع) و خواهر حسین (ع)

زینت : آذین، آرایش، پیرایه، تزیین، حلیه، زیب، زیور

زیوین : نقره‌ای، نقره گون


زادمهر : برآمده از روشنایی

زرافشان : افشاننده سیم و زر

زراندام : از نام های برگزیده

زربانو : نام دختر رستم و خواهر بانو گشتاسب

زرستان : نام دختر ارجاسب

زرشام : نام دختری از خاندان جمشید

زرگیس : از نام های برگزیده

زرگیسو : از نام های برگزیده

زرمان : زرمانند و بسیار زیبا

زرنگار : از نام های برگزیده

زری : منسوب به زر، زر دار

زرین : طلایی

زرین بانو : از نام های برگزیده

زرین چهر : از نام های برگزیده

زرین چهر: : از نام های برگزیده

زُمرد : گوهر، از سنگ های قیمتی

زیبا : خوبروی، خوش چهره

زیبا دخت : از نام های برگزیده

زیباچهر : خوش رو

زیبارخ : از نام های برگزیده

زیباروی : از نام های برگزیده

زیبنده : شایسته، سزاوار

زیور : آرایش، پیرایه


543402 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ژ :

070984 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

ژاسمی : یاسمن

ژالانه : گیاهی زیبا و خودرو

ژالین : شعله آتش

ژاله : شبنم، قطره باران

ژامک : از نامهای باستانی، آینه

ژانت : مونث ژان (ژان = یحیی، یوحنا، خداداد)

ژانیا : از نامهای باستانی

ژانیتا : محل پرستش خداوند

ژانین : نام دریاچه‌ای در یونان

ژانینا : نام شهری در یونان در کنار دریاچه‌ای به همین نام

ژاوا : جاوه نام قسمتی از اقیانوس هند میان جزیره جاوه و سوماترا و برنئو

ژاوه : نوعی گیاه وحشی از تیره کاکوتی

ژاییژ : شراره آتش

ژربرا : گلی زینتی به شکل مینا ولی بسیار درشت تر از آن به رنگهای صورتی تا سرخ

ژرفا : عمیق، عمیق ترین یا دورترین نقطه جایی

ژرفی : عمق، ژرفا

ژرفین : عمیق

ژرویرا : ژریرا

ژنیا :  ژنیک

ژنیک : با استعداد، نابغه

ژوان : زمان، میعاد، ملاقات

ژون : بت، صنم

ژیژیس : نام ندیمه پروشات همسر داریوش پادشاه هخامنشی

ژیکان : قطره‌ی باران (به مجاز) زلال و شفاف، زیبا و آرامش بخش

ژیلا :  ژاله تگرگ

ژینا : باهوش، با نابغه، ژنیک

ژینوس : باهوش، نابغه، ژینا

ژیوار : نام کوهی در اورامان، زندگی کردن

ژاله : شبنم

ژیان چهر : از نام های برگزیده

ژیان دخت : از نام های برگزیده


760762 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف س :

315627 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

سابو : هاله، خرمن ماه

ساتی : در مصر باستان، نام فرشته نگهبان ارواح

ساتیا : از نامهای باستانی

ساتین : محبوب و دوست داشتنی

سارگل : گل زرد

سارنگ : نام پرنده‌های کوچک به رنگ سیاه، سار، ساری؛ گوشه ای در آواز ابوعطا؛ نام سازی مثل کمانچه

سارنیا : خالص، پاک، منزه، بانوی بی ریا، دختر پاکدامن

ساریان : نام روستایی در نزدیکی مشهد

سارینا : خالص، پاک

سالی : بی غم و سرخوش، سالمند و دارای عمر طولانی، نام روستایی حوالی خرم آباد

سالینا : سال + ین (پسوند نسبت) + ا (پسوند نسبت)، منسوب به سال

سامه : عهد، پیمان، جای امن و امان، پناه، مأمن

سامینا : مانند مینا؛ نام گلی

سانوا : دختر خوش سخن، بانویی که شیرین حرف می‌زند.

سانیا : سایه روشنِ جنگل

ساوی : با ارزش، گرانمایه

سایه : تاریکی نسبی که به سبب جلوگیری تابش مستقیم نور در سطح یا فضا ایجاد می‌شود در مقابلِ روشن؛ (به مجاز)، توجه، عنایت، پناه، حمایت؛ حشمت و بزرگی.

سبارو : کبوتر

سبزبهار : نام یکی از الحان قدیم ایرانی

سبزپری : فصل بهار

سبزه : گیاهی که به صورت خودرو در جایی سبز شده است، سبزه وار، چمن زار، گندمگون

سپیتا : سفیدترین و پاکترین

سپیده : روشنی کم رنگ آسمان در افق مشرق قبل از طلوع آفتاب

سپیده گل : گل سپید

سپینود : در شاهنامه دختر پادشاه هند (شنگل) و زن بهرام گور

سپیدار : درختی از خانواده بید با برگهای براق

ستاره : هر یک از اجسام نورانی آسمان که معمولًا شبها از زمین به صورت نقطه‌های نورانی چشمک زنِ نسبتاً ساکن دیده میشوند؛ (به مجاز) بخت و اقبال و نماد شخص مجلس آرا و زیبارو

ستایش : حمد و سپاس خداوند، شکرگزاری (به درگاه خداوند)؛ تعریف و تمجید

ستوده : آنکه او را ستوده‌اند؛ ستایش شده

سداب : نام گیاهی است

سرآویز : آنچه به سر می‌آویزند

سرمه : مخلوطی از کانه‌های آنتیموان که سیاه رنگ است و از آن برای آرایش چشم استفاده می‌شود، (به مجاز) سیاهی، تاریکی

سَرو : از انواع درختان که همیشه سبز است؛ (به مجاز) شاداب و با طراوت

سَرور : آنکه مورد احترام است و نسبت به دیگری یا دیگران سِمَت بزرگی دارد؛ فرمانده، رئیس، بزرگ

سرور : شادمانی

سرگل : اولین گل، بهترین از هر چیز

سرنا : (تلفظ: sornā) (در موسیقی ایرانی) نوعی ساز بادی چوبی از خانواده نی

سَروگل : (سرو = درخت سرو + گل) (به مجاز) زیبا و با طراوت و شاداب

سَروناز : سرو نورسته، سروی که شاخه‌های آن به هر طرف مایل باشد؛ نام نوایی در موسیقی ایرانی

سَروی : منسوب به سرو؛ نوعی از خطوط اسلامی

سَروین : شبیه سَرو؛ (در کردی) روسری و چارقد

سَریر : منسوب به سَریر (تخت پادشاهی)، زیبا

سَمن : نام گیاهی (رازقی)، یاسمن؛ (به مجاز) چهره‌ی سفید و لطیف و همینطور بوی خوش

سَمنبر : دارای اندام معطّر چون سَمن، یا دارای اندام سفید و لطیف

سمن چهر : دارای چهره‌ی سفید و لطیف

سَمن رخ : سمن چهر

سمنزار : بوستان یاسمن

سَمن ناز : (سَمن + ناز= کرشمه، ناز و غمزه) (به مجاز) زیباروی دارای ناز و کرشمه

سُنبل : گلِ خوشه‌ای بلند، به هم فشرده و معطر به رنگهای قرمز، آبی، سفید و زرد، (به مجاز) گیسو، زلف

سُنبله : نوعی گل آذین که گلهای بدون دُمگل آن در اطراف یک محور جمع میشوند؛ خوشه‌ی بعضی گیاهان مانند گندم و جو؛ صورت ششم از صورتهای فلکیِ منطقه البروج

سودابه : (سوداوه) به معنی دارنده‌ی آب روشنی بخش؛ در شاهنامه همسر که عاشق سیاوش شد.

سیرانوش : خوشنودی و رضایت مندی جاودان، نام دیگر شیرین همسر خسروپرویز پادشاه ساسانی

سی گل : سی عدد گل

سومیتا : لطف و محبت، مهربانی

سومیا : محبوب، دوست داشتنی

سمن سیما : سمن (فارسی) + سیما (عربی )، سمن چهره

سمن گل : گل یاسمن

سمن ناز : مرکب از سمن (یاسمن) + ناز (زیبا)

سوزان : دارای حرارت و گرمای بسیار زیاد، (به مجاز) سرشار از اندوه و اشتیاق

سوسن : نام گلی خوشبو

سوگند : قسم، استواری بر پیوند، استواری بر گفتن و راست گفتن

سودابه : دارنده‌ی آب روشنی بخش، نام زن کیکاووس

سهی : راست و بلند، نام زن ایرج

سیما : روی، چهره، صورت

سیمبر : دارنده اندام سفید

سیمروی : سپیدروی

سیمگون : نقره فام

سیمین : نقره فام، سفید

سیمین چهر : سپیدروی

سیمین دخت : دختر سپید و نقره فام، درخشنده

سیمین  : سپیدروی

سیندخت : نام دختر مهراب، پادشاه کابل

اسم دختر کردی با حرف س


ساریسا : کوشا

سایان : منسوب به سایه، نام رشته کوهی در آسیای مرکزی

سایدا : سایه مادر

سَروه : نسیم، باد ملایم، باد خنک، ایاز.

سارال : نام روستایی در نزدیکی سنندج

اسم دختر آشوری باحرف س


سابرینا : مژده، بشارت

سوریا : سوری، ثریا

اسم دختر عبری با حرف س


سارا : خالص، نام زن حضرت ابراهیم(ع) و مادر اسحاق(ع)

ساران : آغاز، ابتدا؛ سر

سارای : سارا

ساره : سارا، امیره‌ی من

سالومه : زوجه زبدی و مادر یعقوب کبیر و یوحنای انجیلی

اسم دختر ترکی با حرف س


ساچلی : دارای موهای بلند و پرپشت، گیسو بلند

ساناز : نام گلی؛ کمیاب، نادره

سانای : مهنام، بیقرار

سانلی : نامدار، معروف، مشهور

سایا : یکرنگ، بیریا

سُلدا : حامی، یاور

سَلین : سیل مانند؛ نام رودخانه‌ای در آذربایجان

سَلینا : (سَلین + ا (پسوند نسبت))، منسوب به سَلین

سوگل : مورد علاقه و محبت زیاد، محبوب

سوین : شادباش، عشق، محبت، علاقه شدید

سویل : (تلفظ: sevil) لایق، دوست داشته شده

سونیا : (سو = نور + نیا) نورِ نیاکان، (در یونانی) خرد و عقل، دختر نور، دختری که در اجتماع رتبه بالایی داشته باشد.

سونای : (تلفظ: sonāy) به معنی آخرین ماه ، زیبا روی، ماه شب چهارده، قویی که پرهای سرش سبزرنگ بوده تعلق به ماه داشته باشد.

سولماز : گلی که پژمرده نمى‌شود، همیشه شاداب

اسم دختر پهلوی با حرف س


ساینا : نام خاندانی از موبدان زرتشتی؛ (در طبری) ساکت و بیصدا؛ سایه‌ای که مشخص و قابل رؤیت باشد.

سِتیا : گیتی، دنیا و روزگار

سروشا : منسوب به سروش، در اوستا سروش به معنی اطاعت و فرمانبرداری امر خداوند و نام فرشته‌ای است که مظهر تسلیم و رضا در مقابل اهورا است.

اسم دختر عربی با حرف س


ساجده : مؤنث ساجد

ساحل : زمینی که در کنار دریا یا دریاچه یا رودی بزرگ واقع شده است، مرزبین آب و خشکی، کرانه

ساحله : (ساحل + ه (پسوند نسبت))، منسوب به ساحل

ساریه : ابری که در شب آید؛ نام یکی از دختران امام موسی کاظم(ع)

ساطعه : مؤنث ساطع

ساعده : مؤنث ساعد، کمک کننده، مددکار

ساغر : ظرفی که در آن شراب مینوشند، جام شراب؛ دل عارف است که انوار غیبی در آن مشاهده میشود.

ساق : آن که شراب در پیاله میریزد و به دیگری میدهد؛ (به مجاز) معشوق؛ در ادبیات عرفانی نماد خداوند

سامیه : مؤنث سامی

سامره : مؤنث سامر، نام شهری در عراق که مرقد امام دهم و یازدهم در آن واقع شده است.

ساهره : زمین یا روی زمین، زمینی که حق سبحانه در روز قیامت آن را مجدداً پیدا سازد، زمین روز رستاخیز، چشمه روان، ماه، چشمه روان

سبا : سوره‌ی سی و چهارم از قرآن کریم؛ نام شهر بلقیس؛ (در عبری) انسان

سِتی : عنوانی احترام آمیز برای زنان؛ زن و دختر (مخفف سیدتی)

سِتیلا : نام دختر حضرت موسی کاظم(ع)؛ نام حضرت مریم.

سَحر : زمان قبل از سپیده دم؛ صبح

سحرگل : (عربی فارسی) گل سپیده دم؛ (به مجاز) زیبا و با طراوت

سَحرناز : (عربی فارسی) زیبایی سپیده دم؛ (به مجاز) زیبا

سحرنوش : (عربی فارسی) دوستدار سحر و روشنایی، صبوحی کننده

سخاوت : بخشش، عطا، کرم

سدن : (تلفظ: sadenā) سجده کننده بر خانه خدا، مرکب از سدن (عربی) به معنای سجده کردن به کعبه + ابف فاعلی (فارسی)

سُرور : خوشحالی، شادمانی

سُعاد : نام زن محبوبی در عرب، نام معشوقه‌ای در عرب

سَعادت : خوشبختی

سعاد : نیک بختی، خوشبختی

سعیده : مؤنث سعید

سَکینه : آرامش خاطر؛ نام دختر امام حسین(ع)

سُلاله : نسل؛ فرزند، نطفه

سَلامه : سلامه یا سلافه مشهور به شهربانو دختر یزدجرد ابن شهریار یا هرمزان و همسر امام حسین(ع)

سلما : (تلفظ: selmā) نام درختی، صلح، آشتی، زنِ صلح طلب

سَلمی : نام گیاهی است؛ زنی معشوقه در عرب

سِلوا : گیاهی علفی، خودرو یا زینتی از خانواده نعنا، مریم گلی؛ هر چیز که تسلّی دهد؛ انگبین، عسل.

سَلوی : (معرب از لاتین) گیاهی علفی، خودرو یا زینتی از خانواده نعناع؛ مریم گلی

سَلیله : دختر، دخت، فرزندِ دختر

سَلیمه : مؤنث سلیم

سَما : آسمان

سَمانه : (مخفف آسمان) یعنی سقف خانه؛ نام پرنده‌ا‌‌ی کوچک که به آن در ترکی بلدرچین میگویند.

سَمر : حکایت، افسانه، داستان؛ مشهور و گفتار و سخن

سَمرا : زن گندمگون

سَمیرا : زن گندمگون، شمیرا

سَمیره : سمیرا

سمیعه : گوش شنوا

سُمیه : صدای خوش، آوازی که در آن خیر باشد، نام مادر عمار یاسر که از اصحاب پیامبر (ص) بود و اولین زن شهیده در صدر اسلام.

سَنا : روشنایی؛ گروهی از گیاهان درخچه‌ای یابوته‌ای گرمسیری و خودرو از خانواده گل ارغوان

سَنیه : عالی، خوب

سودا : فکر، خیال، شور و شوق؛ (به مجاز) علاقه‌ی شدید به کسی یا چیزی، عشق.

سوده : ساییده، ساییده شده، از همسران پیامبر اسلام(ص)

سوره : هر یک از بخش های صد و چهارده گانه ی قرآن که خود شامل چند آیه است.

سها : (تلفظ: sohā) نام کوچکترین ستاره ی دب اصغر که در قدیم چشم پزشکان از آن برای آزمون صحت بینایی استفاده می‌کردند.

سیما : چهره، صورت، نشان و حالتی در صورت انسان که مبین حالات درونی باشد.


ساحل : از نام های برگزیده

سارا : از نام های برگزیده

ساغر : جام و پیمانه

سالمه : سالومه

سالومه : حساب سال و ماه

ساویس : با ارزش، گرانمایه

سایه : از نام های برگزیده

سپیتا : سفیدترین و پاکترین

سپیته : سپید و درخشان

سپیده : آغاز بامداد

ستاره : اختر،کوکب

ستی : بانو، خانم، کلمه احترام

سداب : نام گیاهی است

سرور : شادمانی

سَروَر : رییس ، پیشوا

سمن : نام گلی است ، یاسمین

سمن ناز : نام دختر کورنگ

سمنبر : لطیف، سفید و خوشبو

سمنزار : بوستان یاسمن

سمیرا : از نام های برگزیده

سنبل : نام گلی است

سهی : راست، نام زن ایرج

سودابه : نام زن کیکاووس

سوزان : نام زن رامشگر تورانی

سوسن : نام گلی خوشبو

سوگل : از نام های برگزید

سوگند : از نام های برگزیده

سیما : روی ، چهره ،صورت

سیمبر : دارنده اندام سفید

سیمروی : سپیدروی

سیمگون : نقره فام

سیمین : نقره فام، سفید

سیمین چهر : سپیدروی

سیمین دخت : ازنام های برگزیده

سیمین رخ : از نام های برگزیده

سیندخت : نام دختر مهراب، پادشاه کابل

ساینا: سیمرغ

سپاکو: همسر مهرداد چوپان که کوروش بزرگ را پرورش داد

سَتوِش: ستاره باران در زبان پهلوی

سریرا :زیبا – خوش چهره

سندوس: خواهر خشایارشاه

سی سی: کام کامروا – مادر داریوش سوم – دختر اُستان برادر اردشیر دوم

سیندخت: دختر مهراب پادشاه کابل

سپاکو: زن مهرداد چوپان که کورش بزرگ را تربیت کرد

سپنتا: مقدس ایرانی


563184 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ش :

976176 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

شاپرک : نوعی پروانه بزرگ که معمولاً شب پرواز می کند.

شاپری : شاه پری

شاخسار : محل انبوهی شاخه های درخت

شادآفرید : آن که شاد آفریده شد، آفریده شاد

شاداب : با طراوت، تازه، شاد، شادان، مسرور

شادان : شاد، مسرور؛ (در حالت قیدی) باحال شاد، شادمانه

شادانه : شاهدانه

شادبانو : بانوی شاد

شادبهر : آن که از شادی بهره دارد، خوشحال

شادپری : پری شاد

شاددخت : دختر شاد

شادرخ : آن که چهره ای شاد و متبسم دارد.

شادرو : آن که روی و چهره اش شاد است، شاداب، شادمان و مسرور

شادروز : نیک روز، خوشبخت، کسی که روزش شاد است.

شادفر : آن که دارای شکوه و شادی است.

شادگل : آن که چون گل شاداب است.

شادگون : شاد و خوشحال

شادلی : شاد روی نرمخو و آرام

شادلین : نرمی و ملایمت، شاد روی نرمخو، آرام و خوش چهره

شادمانه : شادمان، شاد، خوشحال و مسرور، با شادی و خوشحالی

شادناز : ویژگی آن که شاد است و با عشوه و ناز است.

شادنوش : شادی و شادمانی همیشگی و جاوید

شادور : شادمان، خوشحال

شادک : نام مستعار سمک در داستان سمک عیار

شادکامه : کامروا، خوشحال، شادمان

شادی : وضع و حالت شاد، شاد بودن، خوشحالی، سرور؛ جشن

شادیا : بانوی شاد، دختر شاد و سرخش، منسوب به شادی

شادیان : از روی شادی، بر اساس شادی، آهنگ و نوای شادی آور

شادیانه : از روی شادی، بر اساس شادی، آهنگ و نوای شادی آور

شادیه : منسوب به شادی

شارین : متمدن، شهرنشین، مرکب از شار به معنای شهر + ین (پسوند نسبت)، نام دهی در قزوین

شاندیز : (عربی ـ فارسی) شان (عربی) = شأن = شکوه، جلال و عظمت + دیز = دیس (پسوند شباهت)، شکوهمند و دارای عظمت و جلال، شاهان دژ، نام روستایی در نزدیکی مشهد

شانو : نمایش، خودنمایی، نشان دادن، تئاتر خیابانی

شاه آذر : شاه آتش

شاه آفرید : آفریده شاه، نام دختر فیروز پسر یزدگرد پادشاه ساسانی

شاه پرند : نام نوه یزگرد پادشاه ساسانی

شاهپری : پری، عنبر

شاه پسند : گیاهی کاشتنی و زینتی که گلهای رنگارنگ چتری دارد.

شاه صنم : شاه (فارسی) + صنم (عربی)، شاه زیبارویان، نام همسر فتحعلی شاه قاجار

شاهده : منسوب به شاهد؛ زیبارو؛ (به مجاز) محبوب و معشوق

شاه ناز : نام یکی از لحن‌های قدیم موسیقی ایرانی

شاهبانو : ملکه، شهبانو

شاهجان : عنوان مرو که از شهرهای قدیم خراسان بوده است.

شاهدخت : شاه دختر دختر شاه

شاهگ : زیباترین گل در میان گلها

شاهنده : شاینده، نیکوکار، صالح، لقب بهرام پسر هرمز پادشاه ساسانی

شاهنگ : شاه + انگین ملکه زنبور عسل

شایان دخت : دختر شایسته

شایسته : دارای ویژگی مطلوب، مناسب، سزاوار و در خور، لایق

شاینا : شاهدانه

شب بو : گلی معطر و زینتی در رنگهای مختلف با ساقه ی بلند

شبنم : رطوبت هوا که مخصوصاً هنگام شب، در مجاورت اجسام سرد به مایع تبدیل میشود به شکل قطره‌های کوچک آب بر سطح آنها مینشیند، ژاله

شب پره : پروانه، خفاش

شب ناز : زیبایی شب، ناز شب

شباهنگ : ستاره ی بامدادی، ستاره ی سهیل، مرغ سحر، بلبل

شبدیس : مانند شب

شبگون : به رنگ شب، شبرنگ

شَرمینه : منسوب به شرمین، با حجب و حیا

شرین : در گویش سمنان شیرین

شکرناز : (به کسر شین) شکر (سنسکریت) + ناز (فارسی) دارای ناز و غمزه دلپذیر

شکرین : (به کسر شین) شکر (سنسکریت) + ین (فارسی) هر چیز شیرین

شکفته : باز شده، شکوفا (به مجاز) خندان، شاد، شاداب، تازه

شکوفه : هریک از گلهای درختان میوه که معمولًا در فصل بهار میشکفند.

شکوف : ویژگی گل یا غنچه‌ای که باز شده است، شکفته؛ (به مجاز) با رونق، پیشرفته، رشد یافته

شکوه : حالتی در کسی که به بزرگی جلوه کند و احترام برانگیزد یا چشمها را خیره کند، بزرگی، حشمت و جلال.

شکیبا : صبور، برد بار، باشکیبایی.

شناز : شیناز، لطیف و نازنین، مرکب از شی (شبنم) +ناز

شناسا : (تلفظ: šenāsā) آگاه، مطلع، شناسایی

شورآفرین : ایجاد کننده هیجان و شوق

شورانگیز : ایجاد کننده ی هیجان، هیجان انگیز؛ آشوب به پا کننده

شوکا : نوعی گوزن بومی اروپا و آسیا؛ در مازندرانی به معنی آهو و غزال.

شهپر : شاه پر، هر یک از پرهای اصلی پرندگان.

شهدخت : دختر شاه؛ عالی قدر و ارزشمند

شهدیس : دختری که شکوه و زیباییش مانند شاه است، شاهزاده خانم

شهرآرا : آراینده شهر، کسی که زیباییش شهره شهر است.

شهربانو : همسر پادشاه، ملکه؛ دختر یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی که گفته میشود پس از اسیر شدن به دست مسلمانان، به عقد امام حسین(ع) در آمد و امام زینالعابدین(ع) فرزند اوست.

شهرخ : شاهرخ

شهرزاد : مخفف شهرزاده، زاده‌ی شهر، شهری

شهرگل : گل شهر

شهرناز : در شاهنامه نام دختر جمشید، مایه فخر و مباهات دیار

شهرنوش : زیبای شهر، مرکب از شهر+ نوش (عسل) یا نوش از مصدر نوشیدن (نیوشیدن)

شهرو : حکومت کننده، سلطنت کننده، شهرو از اساطیر زمان ایران باستان است که نمایه ای از زنِ دانا، اندیشمند و توانا را به تماشا می گذارد. نام زنی زیبا در منظومه ویس و رامین، از شخصیتهای شاهنامه

شهزاد : شاهزاده، فرزند شاه یا از نسل شاه، عنوان برای امازاده ها – شاهزاده، فرزند شا

شهگل : بهترین گل، گلِ شاهانه

شهناز : شاهناز، در موسیقی ایرانی گوشه‌ای در دستگاه شور

شهنوش : مرکب از شه (شاه) + یاد (عسل)

شهین : منسوب به شاه؛ (به مجاز) دارای ارزش و مقامِ شاهانه

شهیندخت : دخترِ شاهزاده؛ (به مجاز) دخترِ بلند مرتبه و عالی مقام

شیبا : شیوا، آشفته، شیفته

شِیدا : عاشق، دلداده؛ آشفته و پریشان

شیدرخ : آفتاب رو، درخشان رو؛ (به مجاز) زیبا

شیده : منسوب به شید؛ خورشید، نور، روشنی، روشنایی؛ (به مجاز) زیبارو

شیدخت : دختر خورشید

شیرین : دارای مزه‌ی شیرینی؛ (به مجاز) مطبوع، دلنشین، دلپذیر و زیبا

شیریندخت : دختر شیرین؛ ۲- (به مجاز) زیبا، گرامی، عزیز

شیفته : آن که به کسی یا چیزی دل بسته است، عاشق

شیلان : درخت عناب؛ (در مغولی) مهمانی، سور؛ غذا، طعام

شینا : شنا و آب ورزی، شیناب، شناوری، سعی و کوشش و جِد و جَهد.

شیناز : شناز، لطیف و نازنین، مرکب از شی (شبنم) + ناز

شیوا : ویژگی سخنی که به زیبای و با فصاحت بیان شده باشد، شمرده و واضح و دلنشین؛ (در قدیم) فصیح، نغز، خوب؛ یکی از سه خدای بزرگ آیین هندو، که نمایندهی مرگ و تجدید حیات است.

شیوه : روش، طریقه؛ عشوه، ناز، حالت، وضع

اسم دختر ترکی با حرف ش


شایلی : بی همتا

شایلین : بی همتا

اسم دختر کردی با حرف ش


شانا : باد ملایم

شوانه : گله بان، چوپان

اسم دختر آشوری با حرف ش


شارونا : سرزمین پربار و حاصلخیز

اسم دختر عربی با حرف ش


شادن : اسم پسرانه و دخترانه به معنی آهوی جوان که تازه شاخ بر آورده است، بچه آهو، زیبا و لطیف مانند بچه آهو

شَراره : شرار، پاره‌ای از آتش که به هوای پرد، جرقه، اخگر؛ درخشش، روشنی

شَرف نسا : موجب آبرو، حرمت و اعتبار زنان

شریفه : مؤنث شریف

شعله : زبانه‌ی آتش، بخش گرم و نورانی آتش

شفیعه : مؤنث شفیع

شفیقه : مؤنث شفیق، دلسوز

شقایق : گلی سرخ رنگ که بیشتر در مزارع، دشت ها و کوهستان میروید.

شکرانه : (عربی – فارسی) سخنی که به عنوان سپاسگزاری گفته میشود، یا عملی که برای سپاس انجام میشود، یا آنچه به عنوان هدیه برای قدردانی داده میشود؛ شکرگزاری و حق شناسی.

شکیلا : (عربی – فارسی) (شکیل = خوشگل، زیبا + ا (پسوند نسبت))، منسوب به شکیل، خوشگل و زیبا

شَلاله : آبشار؛ (در ترکی) آبشار، فوّاره

شمامه : رایحه و بوی خوش؛ (به مجاز) شخص یا چیز دوست داشتنی و خوشایند

شمس جهان : (عربی – معرب فارسی) خورشید جهان، آفتاب گیتی؛ (به مجاز) زیبارو

شمسه : نقش زینتی به شکل خورشید که در تذهیب، جواهر سازی، کاشی کاری و مانند آنها به کار میرود؛ دارای شمس (خورشید)؛ (به مجاز) سرخ رنگ

شمسی : خورشید؛ (به مجاز) عالیترین و بهترین فرد

شمیسه : مؤنث شمیس، مصغر شمس

شمیلا : (تلفظ: šomilā) شمیل (عربی) + ا (فارسی )، منسوب به شمیل، نسیم و باد شمال

شمه : بوی خوش

شمیسا : شمسا

شُمیلا : شُمیرا. شُمیرا و سمیرا

شمیم : بوی خوش

شمیمه : بوی خوش

شَمین : (عربی – فارسی) (شم = بو، رایحه + ین (پسوند نسبت))، خوشبو

شوکت : جاه و جلال؛ عظمت، بزرگی

شوقی : ویژگی کسی که دارای میل و رغبت فراوان به چیزی دارد، کسی که دارای اشتیاق است.

شهیره : (مؤنث شهیر)، بانوی مشهور، دختر نامدار

شهلا : دارای چشم رنگ سیاه چون رنگ چشم میش؛ (به مجاز) زیبا و فریبنده (چشم)

شیما : زن خال دار


دیگر اسامی

شاد آفرید : از نام های برگزیده
شاداب : تر و تازه، خرم – نام سخنوری بوده است
شادبانو : از نام های برگزیده
شادپری : از نام های برگزیده
شاددل : از نام های برگزیده
شادروز : نیک روز، خوشبخت
شادروی : از نام های برگزیده
شادکام : شادمان، کامران، کامروا
شادمان : خوش، مسرور
شادمهر : از نام های برگزیده
شادی : سرور و شادمانی ، خوشی
شادی آور : از نام های برگزیده
شادی افزا : افزاینده شادی و نشاط
شاهدخت : از نام های برگزیده
شاهرو : از نام های برگزیده
شایسته : با ارزش ، سزاوار
شب بو : نام گلی است
شبنم : ژاله
شراره : جرقه، ریزش آتش
شرمین : از نام های برگزیده
شکربانو : از نام های برگزیده
شکرناز : از نام های برگزیده
شکفته : از نام های برگزیده
شکوفه : گل‌های رنگارنگ میوه
شکوه : بلندجایگاه، با عظمت
شگون : خجستگی، با شانس
شنایا : همه چیز دان
شهربانو : نام زن رستم
شهرخ : از نام های برگزیده
شهردخت : از نام های برگزیده
شهرزاد : از نام های برگزیده
شهرناز : نام خواهر جمشید
شهرنواز : خواهر شاه جمشید پیشدادی
شهرو : نام مادر برزویه پزشک
شهرود : نام زن سهراب ومادر یرزو
شهگل : از نام های برگزیده
شهلا : از نام های برگزیده
شهناز : از نام های برگزیده
شهنواز : از نام های برگزیده
شهین : از نام های برگزیده
شهین بانو : از نام های برگزیده
شورانگیز : از نام های برگزیده
شیدا : شیفته
شیدبانو : از نام های برگزیده
شیددخت : از نام های برگزیده
شیدرخ : از نام های برگزیده
شیرین : مزه شادکامی
شیرین گل : از نام های برگزیده
شیفته : عاشق، مجنون
شیوا : رسا و بلند و کشیده

شراره :از نامهای رایج امروزی
شاهیده: پارسا – پرهیزکار
شیددخت: دختر روشنایی و نور


059276 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ف :

فاتن : فتنه انگیز، آنکه آشوب بپا می‌کند.

فارا : نام کوهی است که در غرب فلات ایران واقع شده است.

فاسیروس : نام دختر اردشیر دراز دست پادشاه هخامنشی

فام گل : به رنگ گل

فانیذ : پانیذ، قند، شکر

فایدیم : به معنای گل نیلوفر است، نام همسر کبوجیه پادشاه هخامنشی

فرآذر : شکوه آتش

فراچهر : مرکب از فرا (بالاتر) + چهر (صورت) = آنکه صورتی زیباتر از دیگران دارد.

فرارنگ : فرانک، پروانه، از شخصیتهای شاهنامه، نام مادر فریدون پادشاه پیشدادی و همسر آبتین

فرازنده : بالابرنده و افرازنده

فرانک : پروانه، از شخصیت های شاهنامه، نام دختر برزین و زن بهرام گور، نام مادر فریدون پادشاه پیشدادی و همسر آبتین

فرانه : فرانک

فربو : مرکب از فر (شکوه) + بو = بو و عطر شکوه و منزلت

فرپرک : شب پره که آن را مرغ عیسی نیز می نامند.

فرتوک : پرستو

فرجهان : شکوه دنیا

فرخ : اسم دخترانه و پسرانه به معنی خجسته، مبارک، فرخنده، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از مرزبانان خسروپرویز پادشاه ساسانی

فرخ بانو : بانوی بزرگوار و فرخنده

فرخ بخش : بخشنده بزرگوار، نام یکی از بهدینان یزد که در سال هشتاد و هشت یزگردی می زیسته است.

فرخ تاج : فرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاج

فرخ چهر : دارای چهره فرخنده و مبارک

فرخ ماه : ماه خجسته و مبارک

فرخ ناز : مرکب از فرخ (مبارک) + ناز (غمزه)

فرخنده : مبارک، میمون، خجسته، آنکه یا آنچه وجودش سبب شاده و آرامش است.

فرخنده چهر : دارای چهره مبارک و خجسته

فردخت : مرکب از فر (شکوه) + دخت (دختر)

فردوس : معرب از فارسی، پردیس بهشت

فردیس: پردیس، بهشت

فرزان دخت : دختر فرزانه و دانا

فرزانه : خردمند، دانا

فرسیما : دارای چهره‌ای باشکوه

فرشته : موجودی آسمانی، عاقل و برتر از انسان، مَلک

فرشیده : فر+ شیده = نور آفتاب، شکوه آفتاب

فرغانه : نام شهری در ترکستان قدیم

فرگل : دارای شکوه و زیبایی گل

فرگون : شکوه آسا، مانند روشنایی

فرمهر : کسی که شکوه و عظمتی چون خورشید دارد.

فرناز : دارای ناز و غمزه، زیبا و باشکوه

فرنگار : دارای نقش و نگار، با شکوه و زیبا

فرنگیز : فرنگیس

فرنگیس : از شخصیت‌های شاهنامه فردوسی، نام دختر افراسیاب تورانی و همسر سیاوش و مادر کیخسرو پادشاه کیانی

فرنواز : مرکب از فر (شکوه) + نواز (ریشه نواختن)

فرنوش : نام عقل فلک قمر که به عربی عقل فعال گویند و به فارسی خرد کارگر نامند، نوشنده شکوه و جلال، عقل فلک قمر

فرنوشا : شکوه و عظمت ابدی

فرنی : بسیار، افزون و فروزان

فرنیار : اصیل، دارنده اصل و نسب

فرنیان : پرنیان، ابریشم و حریر، دختری که دارای جسمی بسیار لطیف و زیباست.

فروردین : نام ماه اول از سال شمسی، نام روز نوزدهم از هر ماه شمسی در ایران قدیم

فروز : تابش و روشنی و فروغ

فروزا : تابان، درخشان

فروزاتون : بانوی روشنایی

فروزان : شعله ور، روشن، مشتعل، درخشنده

فروزجهان : روشنایی جهان

فروزش : روشن

فروزنده : روشن، تابان، روشن کننده، افروزنده

فروزینه : آتش زنه، چخماق

فروشنک : نام نتیجه ایرج پسر فرویدن پادشاه پیشدادی

فروغ : روشنی که از آتش، پرتو، خورشید و دیگر منابع نورانی می تابد، شعله آتش

فروغ بانو : بانوی روشنایی

فروغ دخت : دختر روشنایی

فروهنده : نیکوسیرت و خوبروی، نام فرشته ای است.

فره‌وش : شکوهمند

فرهور : دارای شکوه و جلالی چون خورشید

فریار : دارنده شکوه و جلال

فریال : دارای اندام و هیکل باشکوه، قوی و باشکوه

فریانه : نام پادشاهی افسانه ای هم زمان با اسکندر مقدونی

فریبا : بسیار زیبا، دلپسند و خوشایند

فریدخت : دختر زیبا و محبوب نام های اصیل پارسی

فریر : گیاهی خوشبو

فریرخ : زیبارخ

فریرو : دارای چهره زیبا و با شکوه

فریما : زیبا و دوست داشتنی

فریماه : ماه خجسته و مبارک، ماه شکوهمند و خجسته،زیباروی سعادتمند و باشکوه، دارای زیبایی و شکوهی چون ماه

فرین : نام یکی از دختران زرتشت، دارای شکوه و جلال

فریناز : دارای ناز و غمزه زیبا و با شکوه

فوژان : بانگ بزرگ، فریاد عظیم

فیروزخاتون : بانوی پیروز

فیروزه : پیروزه، نام سنگی قیمتی که به رنگ آبی یا سبز است.

اسم دختر عربی با حرف ف


فائزه : فایزه، رستگار، نایل

فائضه : فایضه

فائقهر : فایقه، آنکه به هدفش فائق آمده.

فاتیما : فاطیما، نام شهری است در اروپا که حضرت فاطمه در آنجا ظهور کرده است.

فاخته : پرنده‌ای از خانواده کبوتر، کوکو

فارهه : دختر زیبا و با نمک

فاطمه : زنی که بچه خود را از شیر گرفته باشد، نام دختر پیامبر (ص)

فاطیما : فاتیما

فایحه : مؤنث فایح

فایزه : فائزه، مؤنث فائز، نایل، رستگار

فایضه : مؤنث فائض

فایقه : مؤنث فائق

فتانه : بسیار زیبا و دل فریب

فتنه : شورش، طغیان، آشوب، همچنین به معنای مفتون، عاشق و دلداده

فخرآفاق : باعث سرافرازی آسمان

فخرالزمان : شخص برجسته، آنکه مایه مباهات عصر و زمان خود است.

فخرالسادات : سبب سربلندی سادات، مایه افتخار خانم ها

فخرالملوک : مایه سربلندی و افتخار پادشاهان

فخرالنسا : سبب سربلندی زنان

فخیمه : مؤنث فخیم

فراهت : شأن، شکوهمندی و زیبایی، شوکت

فرح : شادمانی، سرور

فرحانه : مؤنث فرحان

فرهت : صورت دیگری از فراهت

فریده : مؤنث فرید

فریضه : عمل واجب، امر واجب

فصیحه : مؤنث فصیح

فضه : نقره، سیم

فضیلت : برتری در دانش، هنر و اخلاق، ارزش و اهمیت، شرف

فهیمه : مؤنث فهیم، زن دانا و با شعور

فوزیه : رستگار

اسم دختر عربی – فارسی با حرف ف


فخرایران : مایه سربلندی ایران

فخرجهان :  سبب سربلندی و افتخار دنیا، نام همسر فتحعلی شاه قاجار

فخرگل : مایه نازش گل

فخری :منسوب به فخر، منسوب به افتخار

فرح انگیز :شادی بخش، مفرح اسم اصیل ایرانی

فرح بانو : بانوی شادمان

فرح بخش : شادی بخش

فرح دخت :  دختر شادمان

فرح نوش : شادنوش، خوشگذران

فرحتاج : مرکب از فرح (شادمانی) + تاج

فرحناز : صاحب شادی و ناز

فرخ لقا : خوش صورت، زیبارو، نام زنی در کتاب امیرارسلان

فرسیما : آنکه صورتی باشکوه دارد.

فلک تاج : مرکب از فلک (آسمان) + تاج

فلک وش : مانند آسمان بلند و رفیع

فلکناز :  آن که موجب نازش آسمان است، بسیارزیبا، نام ندیمه شیرین همسر خسروپرویز پادشاه ساسانی


اسامی دیگر با حرف ف

فایدیم : گل نیلوفر، نام همسر داریوش، دختر هوتن
فراتاگون : نام دختر آرتان، برادر داریوش بزرگ
فرانک : نام مادر شاه فریدون
فرخ ناز : از نام های برگزیده
فرخنده : مبارک، پرارج
فردخت : از نام های برگزیده
فرزان : از نام های برگزیده
فرزانه : گرامی، ارجمند
فرسیما : از نام های برگزیده
فرشته : از نام های برگزیده
فرگون : مانند روشنایی
فرمهر : از نام های برگزیده
فرناز : از نام های برگزیده
فرنگیس : نام دختر افراسیاب، زن سیاوش، مادر شاه کیخسرو کیانی
فرنوش : از نام های برگزیده
فرنی : بسیار ، افزون و فروزان
فروردین : نخستین ماه هر سال
فروزان : نورانی، شعله ور
فروزش : روشن
فروزنده : از نام های برگزیده
فروغ : روشنایی، تابش
فروغبانو : از نام های برگزیده
فریبا : فریبنده
فریماه : از نام های برگزیده
فرین : نام یکی از دختران اشوزرتشت
فریناز : از نام‌های برگزیده
فلامک : الماس گلی رنگ
فیروزه : نگین انگشتر

فرنو: مادر بزرگ اشو زرتشت
فرگون: نام زنان در ایران باستان


615704 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ق :

قشنگ : زیبا، خوشگل

قشنگ گل : گل زیبا، دختری که چهره اش مثل گل زیبا و لطیف است.

اسم دختر عربی با حرف ق


قاهره : مؤنث قاهر، نام پایتخت مصر

قُدسی : مربوط به عالم بالا، مربوط به عالم مجردات، ملکوتی؛ (به مجاز) فرشته

قُدسیه : مؤنث قدسی

قدیره : مؤنث قدیر، توانا

قصیده : نام یکی از قالب‌های شعر فارسی وعربی

قطره : مقدار کمی از مایع که از جایی بچکد، چکه

قمر : ماه؛ جِرم آسمانی که دور سیاره‌ای بچرخد؛ (به مجاز) زن زیباروی

قمرالزمان : ماه دوران؛ نام یکی از شخصیت‌های هزار و یک شب

قمرسیما : ویژگی آن که چهره‌اش مثل ماه میباشد؛ (به مجاز) زیبارو

قمرالملوک : آن که میان پادشاهان چون ماه می‌درخشد.

اسم دختر عربی – فارسی با حرف ق


قمرتاج : تاج ماه

قمرناز : ماه ناز ، آن که چون ماه زیباست.


822835 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ک :

کاشین : نام محله در شمال ایلام

کامه : خواسته، آرزو، مراد، هدف، خواهش

کامیشا : خوشحال، سرزنده، خوش بیان، ترکیب مغلوب و تغییر یافته “شادکام”

کاناز : چوب ریشه خوشه خرما، اسم اصیل ایرانی

کانی : چشمه آب، کنایه از تازگی و نشاط و طراوت است.

کتایون : کسایون، از شخصیت های شاهنامه فردوسی، اسم یکی از دختران قیصر روم و نیز همسر گشتاسپ پادشاه کیانی.

کرا : اسم همسر مولاناجلال الدین بلخی

کرانه : ساحل، گوشه، کنار، سو، جهت

کرشمه : ناز، غمزه، عشوه

کشور : سرزمینی دارای مرزهای مشخص که از سایر سرزمین ها جدا شده است.

کلاله : بخشی از گل که برایجذبدانه های گرده، نگه داشتن و رویاندن آنها و تولید میوه است، زلف، کاکل

کمانه : منسوب به کمان

کمند : دام، کنایه از گیسو

کوشانه : دختر ساعی، بانوی تلاشکر

کوشک : کاخ، قصر، اسم دخترایرج (پسر فریدون پادشاه پیشدادی)

کوهینه : پونه

کهربا : نام صمغی سخت شده و زرد رنگ که خاصیت جاذبه دارد.

کهسار : کوهسار، جایی که دارای کوههای متعدد است.

کی آفرید : مرکب از کی (پادشاه) + آفرید (آفریده) = کسی که شاه آفریده شده.

کی آفرین : آفریننده پادشاه

کی بانو : بانوی شاه، زنی که همه از او حساب می برند.

کی دخت : دختر پادشاه

کیادخت : دختر پادشاه

کیارا : اندوه و ملالت، میل شدید به خوردن انواع خوردنی جات

کیان بانو : ملکه

کیان دخت : دختری از نسل شاهان، شاهزاده

کیانه : منسوب به کیان، پادشاهی

کیمیا : اکسیر، هر چیز نایاب و دست نیافتنی، افسون

کیناز : به کسر کاف، موجب افتخار پادشاه، دختری که پادشاه نازکش اوست، بانویی که در بین بزرگان عزیز است.

کیوان دخت : مرکب از کیوان (نام ستاره‌ای) + دخت (دختر)

کیهان دخت : مرکب از کیهان (دنیا) + دخت (دختر)

کیهانه : کیهان، جهان هستی، دنیا، گیتی

اسم دختر عربی با حرف ک


کامله : مؤنث کامل، بی نقص، بی عیب

کبرا : کبری، بزرگ، کبیر

کبری : کبرا

کبریا : بزرگی، عظمت

کرامت : بزرگواری، شرافت، سخاوت، بخشندگی

کریمه : مؤنث کریم، بخشنده، سخاوتمند

کلثوم : اسم یکی از دختران حضرت علی (ع)

کوثر : نام چشمه‌ای در بهشت، نام سوره ای در قرآن کریم که یکی از شأن نزول‌های آن تولد حضرت فاطمه (س) است.

کوکب : ستاره، گلی زینتی و درشت و پُرپَر به رنگهای ارغوانی، سفید، قرمز، زرد یا بنفش

کوکبه : شکوه، جلال

اسم دختر سریانی با حرف ک


کیانا : طبیعت

اسم دختر کردی با حرف ک


کژال : غزال، دختری با چشمان زیبا

کوچیار : یار کوتاه قد (نگارش کردی: کۆیار)

اسم دختر گیلکی با حرف ک


کاس : اسم زیبای شمالی به معنی دختر چشم آبی

کیجا : دختر

کیجانا : دختر مازندرانی که عزیز و دوست داشتنی است.


اسامی دیگر

کاساندان : نام زن کوروش بزرگ و مادر کمبوجیه
کامدل : از نام های برگزیده
کامروا : خوشبخت، خرسند
کاویش : پیمانه شیر
کبیتا : نوعی شیرینی
کتایون : نام زن کی گشتاسب در شاهنامه
کشور : از نام های برگزیده
کشوربانو : از نام های برگزیده
کُنیا : دختری که ازدواج نکرده است
کی بانو : از نام های برگزیده
کی دخت : از نام های برگزیده
کیارنگ : از نام های برگزیده
کیانا : طبیعت، اهل هرچیز
کیانبانو : از نام های برگزیده
کیاندخت : از نام های برگزیده
کیسر : از نام های برگزیده
کیمیا : کمیاب
کیوان بانو : از نام های برگزیده
کیوانچهر : از نام های برگزیده
کیواندخت : از نام های برگزیده
کیوانرخ : از نام های برگزیده
کیوانزاد : از نام های برگزیده

کاساندان: همسر کورش بزرگ
کیانا: برخواسته از نسل کیانیان


075265 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف گ :

گراناز : گران ناز

گرانناز : دارای ناز، کرشمه و غمزه‌ی فراوان؛ دارنده‌ی قشنگی و زیبایی زیاد؛ جذاب و خوشایند

گرامیدخت : گرامی + دختر = دختر عزیز و محترم

گرانمهر : آن که مهر و محبت بسیار دارد، بسیار مهربان.

گردآفرین : گُرد آفرید

گردآفرید : دختر جنگاور ایرانی که در دژ سپید در مرز ایران و توران با سهراب جنگید، فرزند گژدهم

گردیه : از شخصیت های شاهنامه فردوسی، نام خواهر بهرام چوبین (سردار ساسانی)

گشتا : بهشت، پردیس

گشین : (گش = خوب، خوش، با ناز راه رفتن + ین (پسوند نسبت))، (به مجاز) زیبا و دوست داشتنی.

گل آذین : زینت گل، آرایش گل، چگونگی قرار گرفتن گل‌ها بر روی ساقه

گل آرا : زینت دهنده گل، از شخصیتهای شاهنامه، نام مادر روشنک بنا به بعضی نسخه‌های شاهنامه

گل آسا : مانند گل

گل آور : (گل + آور (جزء پسین) = آورنده، دارنده)، گل آورنده، گلدارنده؛ (به مجاز) زیبا و با طراوت

گل آویز : مرکب از گل + آویز (آویخته شده)

گل افروز : مرکب از گل + افروز (افروزنده)

گل افشان : افشاننده‌ی گل یا ریزنده‌ی گل، گل فشان

گل اندام : دارای پیکر ظریف و زیبا همانند گل

گل بهار : گلی که در بهار شکفته می‌شود، شکوفه گل

گل پر : دانه معطری به شکل پولکهای زرد کوچک که دارویی است.

گل پرست : دوستدار گل

گل پری : زیبا چون گل و پری

گل پناه : پناه گل

گل تاج : تاجی پر از گل

گل جهان : گل جهان، بهترین و زیباترین گل در جهان

گل دانه : دانه گل

گلاب : مایع خوشبویی که از تقطیر گل سرخ و آب به دست می‌آید.

گلابتون : رشته‌های نازک طلا و نقره که همره تارهای ابریشم در زری بافی به کار می‌رود.

گلاسا : مانند گل، مرکب از گل و پسوند مشابهت

گلاله : کاکل مجعد، موی پیچیده

گُلان : منسوب به گل؛ گلها؛ (به مجاز) زیبارو و لطیف

گلبَر : آن که آغوشش چون گل لطیف و نازک است؛ گونه‌ای از گلها

گلباران : برای تمجید و احترام زیاد استفاده می‌شود.

گلبان : نگهدارنده و محافظ، نام مادر ابرانواس شاعر ایرانی قرن دوم

گلبانو : بانویی زیبا چون گل

گلبخت : (گل + بخت = سرنوشت، طالع)، (به مجاز) زیبا و لطیف و دوست داشتنی.

گلبر : آن که سینه و آغوشش چون گل لطیف و نازک است.

گلبرگ : هر یک از اجزای پوششی گل، چهره و رخسار

گلبن : بوته یا درخت گل

گلبوته : بوته گل

گلبیز : گل افشان، گلریز، معطر، خوشبو

گلپاد : نگهبان گل

گلپاره : قطعه‌ی گل، تکه ی گل؛ (به مجاز) زیبا و با طراوت

گلپر : دانه‌ی معطری به شکل پولک‌های زرد کوچک

گلپری : گل+ پری = (به مجاز) زیباروی و دارای اندام ظریف، (به مجاز) زیباروی با طراوت که دارای اندام ظریف مثل پری است.

گلپسند : زیباروی مورد پسند

گلپونه : گلهای کوچک معطر به رنگ صورتی یا بنفش، پونه جوان و تازه

گل‌پیکر : ویژگی آن که پیکرش مثل گل زیبا و لطیف است، گل اندام

گل‌جهان : ویژگی کسی که به لحاظ خصوصیت ویژه‌ای (نظیر زیبایی) در دنیا ممتاز و سرآمد باشد؛ (به مجاز) زیبارو.

گل‌چمن : گلِ چمن؛ (به مجاز) زیباروی و لطیف و خرّم.

گلچهر : گلچهره، آن که چهره‌ای زیبا چون گل دارد، زیبا رو

گلچهره : گلچهر، آن که چهره‌ای زیبا چون گل دارد، زیبا رو

گلچین : آن که گل می‌چیند، چیننده‌ی گل، هم چنین به معنی منتخب و برگزیده

گلخندان : گلخند (شکفتن شکوفه‌ها)

گلخنده : گلخند

گلدانه : بذرِ گل؛ (به مجاز) آن که ویژگی گل شدن (زیبا، لطیف و با طراوت) را دارد.

گلدخت : (گل+ دخت = دختر)، دخترِ گل، دخترِ دارای صفات گل؛ (به مجاز) زیبا و لطیف.

گلدیس : چون گل، مانند گُل؛ (به مجاز) زیبارو و لطیف

گلرخ : زیبا رو، گلچهره، دختری که چهره‌ای زیبا چون گل دارد.

گلرنگ : به رنگ گل

گلرو : گلچهره، آن که صورتی زیبا همانند گل دارد، زیبا رو

گلریز : گل ریختن بر جایی یا بر سر و پای کسی، دارای نقش گل، همچنین نام یکی از گوشه‌های موسیقی ایرانی می‌باشد.

گلزاد : زاده گل

گلزار : گلستان

گلزر : گل طلا، گل طلایی رنگ؛ (به مجاز) زیبا و لطیف.

گلزری : گلزر

گلسا : گلسان، مانند گل

گلسان : گلسا، مانند گل

گلستانه : نام روستایی در نزدیکی کاشان

گلسر : آن که سر و رویی چون گل دارد.

گلستانه : منسوب به گلستان، گلستان

گلسرخ : هر گلی که سرخ باشد، وَرد؛ (به مجاز) زیبارو

گلشا : بهترین و زیباترین گل، شاه گلها

گلشاد : گل خندان و شاداب، آن که با دیدن گل شاد است.

گلشهر : از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر پیران ویسه پادشاه تورانی

گلشید : گلی که چون خورشید می‌درخشد.

گلشکر : (گل + شکر= (به مجاز) لب معشوق، زیبارو)، لب گلگون معشوق، گلِ زیبارو

گلشَن : گلستان

گلفام : به رنگ گل سرخ، گلگون

گلطلا : گلزر

گلفشان : گل افشان

گلگون : به رنگ گل سرخ

گلگونه : گلگون

گلگیس : ویژگی آنکه گیسوانش چون گل خوشبو، خوش رنگ و لطیف است.

گلمهر : (گل + مهر = خورشید)، (به مجاز) آفتاب، گل خورشید، گل آفتاب، گل آفتابگردان

گلنار : گل درخت انار که سرخ رنگ است، از شخصیتهای شاهنامه

گلناز : دارای ناز و عشوه‌ای چون گل

گلنام : دارای نامی زیبا چون گل

گلندام : گل اندام

گلنواز : نوازش کننده گل

گلنوش : مرکب از گل + نوش (عسل)، نام یکی از لحن‌های قدیم موسیقی ایرانی

گلنسا : زیباروی زنان؛ (به مجاز) بسیار زیبار

گلی : منسوب به گل، مانند گل، به رنگ گل

گلیا : منسوب به گل

گلیار : یار و همدم گل، نام روستایی در نزدیکی مهاباد

گلین : منسوب به گل، به رنگ گل

گندمک : گندم کوچک، سبزی بهاره خوردنی

گوهر : سنگ قیمتی و گرانبها، سرشت، نهاد، جانمایه، اصل و نسب، نژاد

گوهرآرا : آراینده گوهر، آراینده جواهر

گوهرافروز : افروزنده گوهر

گوهربانو : بانوی گرامی و اصیل

گوهرتاب : تابنده چون گوهر

گوهرتاج : تاجی از گوهر

گوهرشاد : دارای سرشتی شاد و خوشحال، نام همسر شاهرخ میرزا پسر امیر تیمور پادشاه گورکانی که مسجد گوهرشاد مشهد به دستور او ساخته شد.

گوهرشید : گوهری درخشان چون خورشید

گوهرناز : مرکب از گوهر (سنگ قیمتی) + ناز (زیبا)

گوهرنگار : مرصع

گوهره : نام روستایی در نزدیکی کرمانشاهان

گوهرین : جواهرنشان، مرصع

گهردخت : دختر دارای اصالت

گهرناز : گوهرناز

گیتا : گیتی

گیتی : جهان، عالم

گیتی ناز : آن که موجب فخر و مباهات جهان است.

گیسو : موی بلندسر

گیلنار : مرکب از گیل (گیلک) + نار (انار)

گیهان : کیهان، جهان، دنیا، گیتی

اسم دختر فارسی – عربی با حرف گ


گل سیما : کسی که چهره‌ای زیبا همانند گل دارد.

گل نسا : مرکب از گل + نسا (زنان) نام اصیل ایرانی

گلعذار :  گلچهره

گوهرملک :  پادشاه زاده

اسم دختر اوستایی – پهلوی با حرف گ


گل : نام زنی در منظومه ویس و رامین

گندم : دانه خوراکی غنی از نشاسته

اسم دختر ترکی با حرف گ


گزل (گوزل) : زیبا، خوشگل، قشنگ؛ ظریف، برازنده، خوب، نیکو، نازنین

گلین : عروس

گویچک : زیبا، رعنا، قشنگ، خوشگل، دلپسند.

اسم دختر کردی با حرف گ


گلاره : مردمک چشم، به معنی هر دو چشم هم بکار می‌رود.

گلاویژ : ستاره سهیل، به کسر گاف

گلباش : از نامهای رایج میان زنان کرد

گولی : یک گل

اسم دختر لری با حرف گ


گوطلا : با ارزش مثل طلا، آنچه یا آنکه به زیبایی طلا باشد.

گوهرتاش : گوهر (فارسی) + تاش (ترکی) همتای گوهر

اسم دختر گیلکی با حرف گ


گیلار : نوعی مرغابی با منقار کوچک که در آبهای شیرین زندگی می‌کند.

بخوانید :   تعبیر خواب تاریکی یا تعبیر تاریکی در خواب

گیلاکو : دختر زیبای گیلانی

گیلانا : دختر زیبای گیلانی

گیلوا : نام محلی مردمان گیلان، نام منطقه‌ای از توابع رشت


اسامی دیگر با حرف گ

گاتا : سرودهای جاودانه اشوزرتشت
گردآفرید : نام دختر گژدهم و یکی از بانوان پهلوان
گردیه : نام خواهر بهرام چوبینه و زن خسرو پرویز
گل آذین : طرز قرار گرفتن گل‌ها بر روی ساقه یا شاخه
گل آرا : از نام های برگزیده
گل آسا : ز نام های برگزیده
گل آفرید : از نام های برگزیده
گل آگین : از نام های برگزیده
گل آور : از نام های برگزیده
گل آویز : از نام های برگزیده
گل آیین : از نام های برگزیده
گل افروز : از نام های برگزیده
گل افسر : از نام های برگزیده
گل افشان : از نام های برگزیده
گل اندام : نازک بدن
گل برگ : برگ های رنگین گل و شکوفه
گل بیز : کلاله گل بیدمشک
گل پر : گیاهی خوشبو
گل پری : از نام های برگزیده
گل پونه : نام گلی همانند نعنا
گل پیکر : از نام های برگزیده
گل تن : از نام های برگزیده
گل چین : از نام های برگزیده
گل خند : از نام های برگزیده
گل دخت : از نام های برگزیده
گل دوست : دوستار گل، گل پسند
گل ربا : از نام های برگزیده
گل سان : از نام های برگزیده
گل سیما : از نام های برگزیده
گل شاد : از نام های برگزیده
گل فشان : از نام های برگزیده
گل گون : سرخ رنگ، برنگ گل
گل گونه : مانند گل، به رنگ گل
گل نوش : از نام های برگزیده
گل وش : از نام های برگزیده
گلاب : از نام های برگزیده
گلاله : از نام های برگزیده
گلباد : از نام های برگزیده
گلباش : از نام های برگزیده
گلبان : از نام های برگزیده
گلبانو : بانویی همانند گل
گلبن : از نام های برگزیده
گلبهار : از نام های برگزیده
گلبو : از نام های برگزیده
گلپاد : از نام های برگزیده
گلچهر : از نام های برگزیده
گلچهره : زیبا، دارای چهره‌ای چون گل
گلدسته : از نام های برگزیده
گلدیس : از نام های برگزیده
گلرخ : خوبرو، خوشگل
گلرخسار : زیبا، خوش چهره
گلرنگ : به رنگ گل
گلروی : خوشگل ، زیبا
گلریز : از نام های برگزیده
گلزاد : زادهگل
گلزار : گلستان ، محل رویش گل‌های فراوان
گلستان : از نام های برگزیده
گلشن : گلزار، گلستان
گلشید : از نام های برگزیده
گلفام : از نام های برگزیده
گلنار : از نام های برگزیده
گلناز : گل انار
گلناز : از نام های برگزیده
گلنام : از نام های برگزیده
گلنواز : از نام های برگزیده
گلی : از نام های برگزیده
گلی ناز : از نام های برگزیده
گهر : از نام های برگزیده
گهربانو : از نام های برگزیده
گهرچهر : از نام های برگزیده
گهردخت : از نام های برگزیده
گهرناز : از نام های برگزیده
گهرنگار : از نام های برگزیده
گوهر : جواهری با ارزش
گوهربانو : از نام های برگزیده
گوهرچهر : از نام های برگزیده
گوهردخت : از نام های برگزیده
گوهرزاد : از نام های برگزیده
گوهرسان : از نام های برگزیده
گوهرشاد : از نام های برگزیده
گوهرشید : از نام های برگزیده
گوهرفشان : از نام های برگزیده
گوهرناز : از نام های برگزیده
گیتی : جهان هستی
گیسو : زلف نگار
گیسیا : از نام های برگزیده


541208 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ل :

لادبن : بوته گل، گلبن

لاله : گلی به شکل جام و سرخ رنگ، گونه سرخ و گلگون

لاله چهر : آن که چهره و صورتی سر و زیبا چون گل لاله دارد.

لاله دخت : مرکب از لاله (گلی) + دخت (دختر)

لاله رخ : لاله چهر، آن که چهره و صورتی سرخ و زیبا چون گل لاله دارد.

لاله رخسار : لاله چهر، کسی که صورتش زیبا چون گل لاله است.

لاله رو : لاله چهر، آن که صورتی زیبا به مثال گل لاله دارد.

لاله زار : زمینی که در آن لاله فراوان روییده است.ناماصیلفارسی

لاله وش : مانند لاله

لاون : نام جایی در شاهنامه

لایه : پوشش، نام زنی در رمان باغ بلور

لبخنده : لبخند

لبینا : نام یکی از لحنهای قدیم موسیقی ایرانی

لتکا : باغ، باغچه

لعل : معرب از فارسی، لال، نام سنگی قیمتی به رنگ قرمز، گاهی سبز و زرد تا سیاه

لوتوس : گل نیلوفر آبی یا سوسن شرقی، همچنین درخت صدر یا کنار، نماد مذهب در تمدنهای قدیمی آسیایی و نماد اهورا در زرد

لیان : درخشنده ، نام روستایی در نزدیکی بوشهر

لیانا : بانوی درخشان و زیباروی، مرکب از لیان به معنای درخشان و الف تأنیث

لیسا : نام روستایی در نزدیکی قزوین

لیمو : میوه خوردنی، ترش یا شیرین، معطر و زردرنگ

اسم دختر عربی با حرف ل


لؤلؤ : مروارید

لطیفه : مؤنث لطیف

لعبت : زن زیبا روی و خوش اندام، عروسک، بازیچه

لعیا : عربی لیا، نام زن حضرت یعقوب

لمیا : زن سیاه و گندمگون

لمیس : زنی با پوست نازک و لطیف

لنا : نصیب و بهره

لیالی : شب‌ها

لیلا : لیلی

لیلیا : شب، هم ریشه با”لیل” عربی است.

لیلی : شب دراز، نام یکی از لحنهای قدیم موسیقی ایرانی

اسم دختر عبری با حرف ل

لئا : به سوی خدا، دختری که رو به سوی خدا دارد.

لیا : خجسته، نام همسر یعقوب (ع)

لیزا : بنده خالص خداوند

اسم دختر یونانی با حرف ل


لادن : معرب از یونانی، گل زینتی به رنگ زرد، قرمز، یا نارنجی

لاریسا : نام شهری در کنار دجله

لامیا : نام شهری است از تسالی این شهر نام خود را به جنگ «لامیاک» که میان یونان و مقدونیه پس از مرگ اسکندر (۳۲۳) درگرفت داده است امروز لامیا شهری است نزدیک خلیج لامیا

لورا : نام سازی است، چنگ. نام یکی از صورتهای فلکی شمالی


اسامی دیگر با حرف ل

لبینا: نام یکی از قسمتهای موسیقی کهن ایران
لیدا: مهسان – مهسیما – مهسو- مهرشید

لادن : نام گلی است
لاله : نام گلی است
لاله رو : از نام های برگزیده
لاله گون : از نام های برگزیده
لاله وش : از نام های برگزیده
لبخند : احساس شادی بر لبان
لَچَک : دستمال سه گوش
لیو : خورشید، آفتاب


738224 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف م :

ماتیسا : ماهتیسا، در گویش مازندران ماه تنها

ماتینا : نام ساتراپ نشینِ [ولایت تحت امر حاکم یا والی در ایران دوران هخامنشی] شمال شرقی ارمنستان که به دست کیاکسار یا (هوخشتره) فتح شده است و در زمان داریوش اول از ارمنستان مجزا شده است.

مادیار : (ماد = مادر + یار = کمک کننده، یاور، مددکار) یاور و کمک کننده مادر، مددکار برای مادر

مارتا : در اوستا مشا و مارتا به معنای نوع انسان آمده است، فناپذیر، دنیایی

مامَک : مادر؛ خطاب محبت آمیز به فرزند دختر؛ زن پیر

مانا : ماندنی، پایدار؛ (در پهلوی) مانند و مانند بودن

ماندانا : به معنی عنبر سیاه؛ زن کمبوجیه‌ی اول و مادر کوروشِ کبیر

ماندگار : کسی که در جایی اقامت (دایمی و طولانی) کند، پایدار، با دوام، ماندنی.

مانِلی : پری دریایی برایم بمان (بمان به نام علی، امام اول شیعیان)، در گویش مازندران بمان برایم، نامی دخترانه در شمال ایران، نام پسری در شعری از نیما یوشیج

ماه : جِرم آسمانی نسبتاً بزرگی که شبها به صورت لکه‌ی روشن بزرگی از زمین دیده می‌شود، قمر؛ (به مجاز) بسیار خوب و دوست داشتنی

ماه آفرید : آفریده‌ی ماه؛ (به مجاز) زیبارو

ماهانا : ماهان+ ا (پسوند نسبت)) منسوب به ماهان

ماهپری : پری مانند ماه؛ (به مجاز) بسیار زیبا

ماه پسند : قبول شونده، پسندیده، (به مجاز) زیباروی چون ماه

ماه پیکر : صفت آن که پیکرش مانند ماه زیبا و دل انگیز باشد؛ (به مجاز) معشوقِ زیبا

ماهتاب : پرتو ماه، شعاع ماه، نور ماه، مهتاب

ماهتابان : آن که چهره‌اش مثل ماه تابان است؛ (به مجاز) زیبارو

ماه جهان : (به مجاز) زیبای جهان

ماهدخت : (ماه + دخت = دختر) دختر ماه، دختری که مانند ماه است؛ (به مجاز) زیبارو

ماهرخ : ماه چهر

ماه رخسار : ماه چهر

ماهرو : ماه چهر

ماهک : خوبروی کوچک، معشوقک زیباروی و یا خوبروی دوست داشتنی

ماه گل : گلِ ماه؛ (به مجاز) زیبارو

ماهناز : (ماه + ناز = قشنگ، زیبا) ماهروی زیبا

ماهنگار : (ماه + نگار = معشوق) (به مجاز) معشوقه‌ی زیبارو

ماهنوش : ماه جاویدان و همیشگی؛ (به مجاز) زیباروی همیشه زیبا

ماهوَر : (ماه + وَر (پسوند دارندگی))، دارای ویژگی و صفت ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

ماهوش : مهوش، ماه مانند، مانند ماه؛ (به مجاز) رعنا و زیبا و معشوقه، زیبا و درخشان

ماهین : (ماه + ین (پسوند نسبت))، منسوب به ماه؛ (به مجاز) زیبارو

مایسا : نام گیاهی کوچک و یک ساله که بسیار ظریف است.

مروا : فال نیک و دعای خیر

مرمرین : ساخته شده از مرمر یا از جنس مرمر

مژان : نرگس نیمه شکفته

مژده : خبر خوش و شادی بخش، بشارت

مژگان : مژه‌ها، موی پلک چشم، (در اصطلاح عشاق) اشاره به سنان و نیزه و پیکان و تیر که از کرشمه و غمزه‌های معشوق به هدف سینه ی عاشق می رسد.

مَنیژه : در شاهنامه نام دختر افراسیاب، که عاشق بیژن پهلوان ایرانی شد.

موژان : خمار، پر کرشمه (چشم)

مِها : منسوب به ماه است؛ (به مجاز) زیبارو، با فتح میم به معنای بزرگ، بزرگتر

مَهان : (مَه = ماه + ان (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به ماه؛ ۲-(به مجاز) زیبارو؛ چنانچه این واژه مِهان خوانده شود به معنی بزرگان میباشد.

مَهبان : (مَه = ماه + بان (پسوند محافظ یا مسئول))، (به مجاز) زیبا و مهتاب رو

مِهبانو : بانوی بانوان، سرور بانوان، بزرگ زنان

مَهتا (مَه تا) : همانند ماه، چون ماه؛ (به مجاز) زیبارو

مَهتاب : نور و روشنایی ماه؛ مهتابی

مَهتاج : تاج ماه؛ (به مجاز) زیبای زیبایان.

مَهدخت : (مَه = ماه + دخت = دختر) (= ماه دخت)

مَهدیس : مانند ماه؛ (به مجاز) زیبارو.

مَهدیسا : منسوب به مَهدیس

مهرآذر : آتشِ مهربانی و محبت؛ (به مجاز) بسیار مهربان و با محبت، پر عاطفه و احساس.

مهرآذین : در آیین و روش مهربانی و محبت، دارای آیین و رسم مهربانی و محبت؛ مهرورز، با محبت، مهربان

مهرآرا : ویژگی آن که به مهربانی و محبت آرایش شده، آراسته به مهربانی؛ مهربان و با محبت

مهرآسا : مثل خورشید، مانند خورشید؛ (به مجاز) زیبارو

مهرآفاق : (مهر= مهربانی و محبت + آفاق = گیتی، جهان، زمانه، روزگار)، (به مجاز) مهربان و با محبت

مهرآفرین : آفریننده‌ی مهر و محبت و دوستی.

مهرآنا : (مهر = محبت و دوستی، مهربانی + آنا (ترکی)= مادر)، مهربانی و محبت و دوستی مادر؛ (به مجاز) مهربان و با محبت

مهراوه : مرکب از مهر (محبت یا خورشید) + اوه (پسوند شباهت)

مِهرا : (مهر+ ا (پسوند نسبت))، منسوب به مِهر، مِهر

مِهرابه : دارنده‌ی جلوه‌ی آفتاب و کسی که تابش مهر دارد.

مِهرانا : منسوب به مهران

مِهراندخت : دختر دارنده‌ی مهر و محبت، دختر مهربان

مِهرانگیز : برانگیزاننده‌ی محبت و دوستی، انگیزنده‌ی شوق و مهر

مهرانوش : محبت جاوید، مهر و محبت جاویدان

مِهرانه : (مِهران + ه (پسوند نسبت))، منسوب به مِهران، مهربان

مهربان : با محبت، با مهر، نیکی کننده، رحم کننده

مِهربانو : بانوی مهربان و با محبت، زنِ مهربان

مِهرجان : مُعرب از فارسی مهرگان

مِهرجهان : (مهر = خورشید + جهان)، خورشیدِ عالم، آفتابِ عالم تاب؛ (به مجاز) زیبا رو

مِهردخت : (مهر = مهربانی، محبت + دخت = دختر)، دختر مهربان و با محبت

مِهرسا : (مهر = خورشید + سا (پسوند شباهت))، مثل خورشید؛ (به مجاز) زیبارو

مهرشید : خورشید

مِهرک : شبیه به خورشید؛ (به مجاز) زیبارو

مِهرگان : جشنی که در ایران قدیم در شانزدهم مِهر به مناسبت یکی شدنِ نام روز با نام ماه بر پامیشده است؛ (به مجاز) پاییز

مِهرگل : (مهر = خورشید + گل)، گل آفتاب، گل آفتاب گردان؛ (به مجاز) زیبا و لطیف

مِهرناز : نام خواهر کیکاووس که وی را به همسری رستم داده بودند، خورشید ناز

مِهرنِگار : خورشید زیباروی، (به مجاز) معشوق زیباروی، دختر یا زنِ زیباروی

مِهرنوش : (مهر = خورشید + نوش = جاویدان) (به مجاز) زیبایی جاوید و همیشگی، همیشه زیبارو.

مِهرنیا : (مهر = مهربانی، محبت + نیا)، از نژادِ مهربانان؛ ۲-(به مجاز) مهربان و با محبت

مَهرو : ماه رو، (به مجاز) زیبا رو

مَهروز : ماه روز، ماهی که در روز نمایان است؛ (به مجاز) زیبارو

مِهروش : (مهر= خورشید + وش (پسوند شباهت))، مثل خورشید، مانند خورشید؛ (به مجاز) زیبا رو.

مِهری : منسوب به مهر

مِهرین : منسوب به مهر، نام آتشکده‌ای در قم

مَهسا : (مه = ماه + سا (پسوند شباهت))، مثل ماه، مانند ماه؛ (به مجاز) زیبارو

مهسان : مهسا، مانند ماه، زیبا

مهستا : (مهست = بزرگترین، مهمترین + ا (پسوند نسبت))، (به مجاز) دختر بزرگتر و مهمتر؛ دارای قدر و مرتبه ی عالی.

مَهشاد : ماهشاد

مَهشید : پرتو ماه، ماهتاب

مَهفام : (مَه = ماه + فام (پسوند به معنی رنگ))، به رنگ ماه، به رنگ مهتاب؛ (به مجاز) زیبارو

مَهکامه : منسوب به مهکام؛ (به مجاز) آرزوی زیبای روی.

مَهگل : (مَه = ماه + گل)، ۱- گلِ ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

مَهلقا : ماه رو، ماه روی، ماه لقا؛ کنایه از زیبارو(ی) است.

مَهناز : ماه ناز

مهنور : (مه = ماه + نور) نورِ ماه ؛ (به مجاز) زیبارو.

مَهنوش : ماه نوش

مِهنیا : آن که نیاکان و اجدادش از بزرگان و سروران است، بزرگ زاده.

مَهوش : ماه وش، مانند ماه؛ (به مجاز) زیبارو

مهیاس : (مَه = ماه + یاس)، ماهی که چون گل یاس است؛ ۲ یاسی که چون ماه است؛ (به مجاز) زیباروی و با طراوت

مَهیسا : مهسا

مهین : بزرگترین (از نظر سال)؛ بزرگتر، بزرگترین (از نظر مقام و رتبه و ارزش

مهیندخت : دختر بزرگ و بلند قدر؛ دختر ماهگونه، (به مجاز) زیبارو.

میگل : (می = شراب + گل)، (به مجاز) زیبا و مست کننده

مینا : پرنده‌ای شبیه سار با پرهای رنگارنگ که به راحتی قادر به تقلید صدای انسان و حیوانات است، مرغ مقلد، مرغ مینا؛ گلی معمولاً سفید، نوعی شیشه رنگی به ویژه سبز که از آن انواع ظروف میسازند.

مینو : بهشت، فردوس

مینودخت : (مینو = بهشت + دخت = دختر)، دختر بهشتی؛ (به مجاز) حوروش و زیبارو

میهن : کشوری که در آن شخص به دنیا آمده و تابعیت دولت آن را دارد، وطن

اسم دختر عربی دختر با حرف م


مؤمنه : مؤنث مؤمن، دیندار، متدین

مائده : مؤنث مائد، خوردنی، طعام؛ سفره‌ای که بر آن غذا میگذارند؛ سوره‌ای از قرآن کریم

ماجده : مؤنث ماجد، زنِ بزرگوار

ماریه : زنِ سفید و براق، بسیار درخشنده؛ نام همسر قبطی پیامبر اسلام(ص) و مادر ابراهیم ابن محمّد پسر پیامبر

ماهِده : مؤنث ماهِد، گسترنده، گستراننده

ماهره : مؤنث ماهر

مبارکه : مؤنث مبارک

مبینا : مؤنث مبین، روشنگر، هویدا

متانت : حالت استواری و سنگینی در رفتار همراه با پرهیز از نشان دادنِ هیجانهای درونی، وقار

متین : (دخترانه و پسرانه) دارای پختگی، خردمندی و وقار، دارای متانت؛ استوار، محکم؛ از نامها و صفات خداوند.

متینا : مؤنث متین

متینه : مؤنث متین

محبوبه : نام گیاهی (محبوبه‌ی شب)؛ زن محبوب، معشوق، معشوقه

محترم : قابل احترام، عزیز و گرامی

محجوبه : مؤنث محجوب

مُحَدِثه : مُحَدِث (زن)، مُحَدِث؛ یکی از القاب حضرت زهرا(س)

محسنه : مؤنث محسن، آراسته و زیبا؛ زن احسان کننده، زن نیکوکار

مریم : گلی سفید و خوشبو و دارای عطر بادوام، نام مادر عیسی (ع )، نام سوره‌ای در قرآن کریم

مریس : خرمای تر که در آب و شیر و جز آن نهاده شود، چیزی لغزان و تابان

مرضیه : کسی که خدا از او راضی باشد – پسندیده، مرضی

معصومه : (مؤنث معصوم)، زن بی گناه و پاک معصوم، لقب حضرت فاطمه (معصومه) خواهر گرامی امام رضا (ع)

مُقدسه : مؤنث مقدس، آنکه از پلیدی و زشتی و گناه دوری میکند، پارسا

مقصوده : مطلوب و خواسته شده و محبوب و مورد پسند؛ مورد علاقه

مُکَرمه : زن گرامی و عزیز کرده

مَکیه : مربوط یا متعلق به مکه، اهل مکه

ملاحت : حالتی در چهره که شخص را دوست داشتنی مینماید، نمکین بودن، با نمک بودن؛ خوشایند بودن، دوست داشتنی بودن.

ملایم : فاقد شدت و تندی؛ (به مجاز) دارای اخلاق خوش و سازگار با دیگران، مهربان، نرمخو، خوشایند

مَلِک نسا : پادشاهِ زنان، سَرور زنان؛ فرشته رو و زیبا در میان زنان.

مُلوک : (جمعِ مِلَک) پادشاهان

ملیحه : مؤنث ملیح، (به مجاز) ملیح، زیبا و خوشایند، دارای ملاحت، با نمک

ملیسا : زمانی بین مغرب و نماز عشا؛ ماه صَفر؛ ماهی بین آخر گرما و زمستان.

مَلیکه : (زن) صاحب، (زن) مالک

مُنا : امیدها، آرزوها، مقاصد

مَنزلت : ارزش و اهمیت؛ مقام، درجه؛ نظم و انضباط؛ حد، پایه

منزه : به دور از آلودگی، پاک، پاکیزه؛ مبرا، بری، بی عیب

منصوره : مؤنث منصور

مُنور : روشن، درخشان، نورانی؛ (به مجاز) روشن فکر

مُنوره : مؤنث مُنور

مُنیر : ویژگی آنچه از خود نور داشته باشد، درخشان، تابان، روشن

مُنیراعظم : درخشندگی و تابندگی زیاد؛ (به مجاز) بسیار زیبارو

مُنیره : نورانی و روشن و درخشان و آشکار

موحده : مؤنث موحد، یکتا پرست

مولود : آن که به دنیا آمده، زاده شده، فرزند؛ تولد، میلاد؛ (به مجاز) نتیجه، حاصل

مولوده : مؤنث مولود

مونا : تک، یکتا، در متون ایران باستان به مُحبَّت هم معنا شده است، گل یاس، امید

مونس : هم نشین و همراز، همدم

موهبت : هر چیز ارزشمندی که به کسی بخشیده میشود یا او از آن بهره‌مند است.

مَهدا : اول شب، پاسی از شب، آرامش شب

مَهْدیه : کسی که خداوند رستگاری را و راه راست را برایش تعیین کرد.

مَهلا : آهسته! بی شتاب!

مُهنا : در خور، شایسته؛ گوارا و خوش؛ دور از رنج

مَهِیلا : حرکت آهسته، روان؛ از واژه های قرآنی

مَیسا : زنی که با برازندگی و تکبّر راه میرود، متکبر و با تبختر راه میرود.

مَیسون : وزین، با وقار، بردبار، گرانمایه

میمنت : سعادت، فرخندگی، مبارکی

اسم دختر ترکی دختر با حرف م


مارال : مرال، گوزن، آهو؛ (به مجاز) زیبا و خوش اندام.

اسامی عبری دختر با حرف م


ماری : گونه‌ی دیگری از مریم

ماریا : مریم، ماریا نوعی گشتار آوا شناختی از مریم در زبان‌های اسپانیایی و آسیایی است.

ماریان : انگلیسی از عبری، مریم

مرسانا : هدیه خداوند

مُهیمِن : آگاه به حاضر و غایب؛ از نامها و صفات خدا

اسم دختر فارسی – عربی با حرف م 


ماه صنم : از نام های مرکب، ، ماه و صنم.

ماه طَلعت : ماه سیما، ماه چهره؛ (به مجاز) زیبارو

ماه نِسا :  : ماهِ زنان؛ (به مجاز) زیبا رو در میان زنان، زیبارو.

ماه منظر : آنچه که دارای منظری چون ماه باشد، ماه چهر

ماه منیر : ماه درخشان و تابان؛ (به مجاز) زیبارو

مَلِک ناز : موجب افتخار پادشاه به لحاظ زیبایی؛ ویژگی آن که ناز و کرشمه‌ای شاهانه دارد.

مَه جَبین : دارای پیشانی سفید و زیبا، زیباروی.

مِهرنسا : خورشید زنان؛ (به مجاز) زیباروی در میان زنان.

مَهستی : (مَه = ماه + ستی = مخفف سیدتی)، ماه خانم، ماه بانو

مَه سیما : ماه سیما و ماه چهر

اسم دختر اوستایی با حرف م


مایا : منش نیک، بخشنده؛ (در روم باستان) اِلهه‌ی فراوانی سبزه و بهار در نزد رومیان

مَهیا : بزرگ

میترا : مهر، خورشید؛ پیمان؛ مهر

اسم دختر یونانی با حرف م 


مانیا : (پسرانه و دخترانه) (در پارسی باستان) خانه، سرای، (در پهلوی) برابر با واژه ی مان به معنی خانه و مسکن، معرب از یونانی، دیوانگی، جنون

مایا : در اساطیر یونان مادر هرمس، در اساطیر روم الهه بهار و حاصلخیزی

ملیکا : گروهی از گیاهان علفی چند ساله از خانواده‌ی گندمیان که خودرو هستند.


اسامی دیگر با حرف م

مهشید: مهسان – مهسیما – مهسو- مهرشید
ملیسا: مرهم – نام زنبور عسل در یونانی
ماندان: ماندانا: – مادر کورش بزرگ – همسر کمبوجیه اول
مرسده: ملکه در ایران

مارال : از نام‌های برگزیده
ماسیس : نام دختر سی زین از خاندان ایرانی سورن
مانترَه : سخن منش انگیز و مقدس
ماندانا : نام دختر پادشاه ماد و همسر کمبوجیه
ماه آفرید : نام زن ایرج مادر منوچهر
ماه بانو : از نام های برگزیده
ماه دیس : از نام های برگزیده
ماهرُخ : خوشگل، زیبا
ماهرو : از نام های برگزیده
ماهوار : مانند ماه
ماهوش : مانند ماه
مخمل : نوعی پارچه
مرجان : از گیاهان دریایی
مرمر : سنگ خوشرنگ و قیمتی
مروارید : گوهر باارزش دریایی
مژده : نوید ، خبر شادی
مژگان : چشم پوش
مَشیانه : نام نخستین زن(حوا)
منیژه : خواهر فرنگیس، دختر افراسیاب
مه پیکر : از نام های برگزیده
مه سیما : ماه رو, ماهرخ، زیبا
مهتاب : نور آرام ماه
مهدخت : از نام های برگزیده
مهر رخسار : از نام های برگزیده
مهرآگین : از نام های برگزیده
مهرآمیز : از نام های برگزیده
مهرآور : از نام های برگزیده
مهراسا : از نام های برگزیده
مهرافروز : از نام های برگزیده
مهرافزا : آنکه مهر و محبت بیفزاید
مهرافزون : از نام های برگزیده
مهرافشان : از نام های برگزیده
مهرانگیز : از نام های برگزیده
مهربانو : از نام های برگزیده
مهرچهر : از نام های برگزیده
مهرچین : از نام های برگزیده
مهرخ : از نام های برگزیده
مهرکیش : از نام های برگزیده
مهرناز : از نام های برگزیده
مهرنگار : از نام های برگزیده
مهرنواز : از نام های برگزیده
مهروی : از نام های برگزیده
مهری : از نام های برگزیده
مهسان : از نام های برگزیده
مهستی : بزرگترین ریشه
مهشید : مهتاب، روشنایی ماه
مهناز : از نام های برگزیده
مهوش : مانند ماه ، خوشگل
مهین : بزرگ، بزرگتر
مورد : نام درخت همیشه سبز
مُوژان : غنچه نرگس
میترا : مظهر دوستی و محبت و صلح وصفا و روشنایی
مینا : نام گلی است
مینو : جهان معنوی

ماندوی: شهبانوی اردشیر سوم شاه ارمنستان
مهدیس: از ماه دیس گرفته شده است به معنی گل چهره
مهرو :به معنی چهره ای همچون ماه
مهدخت: به معنی دختری همچون ماه
مهر آریا :مهر دختر آریایها
مهر آئین: کیش مهر ایرانی
میرتو :از زنان شاهنشاهان هخامنشی


994613 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ن :

ناربن : درخت انار

ناردانا : ناردانه، دانه انار

ناردانه : ناردانا، دانه انار

نارگل : گل انار، آن که چون گل لطیف و زیبا است.

نارگون : همانند انار، سرخ و آتش

نارملا : شکوفه گل انار، به کسر میم

نارمیلا : شکوفه، غنچه، خصوصا شکوفه گل انار

نارنج : میوه‌ای آبدار و ترش، از گونه مرکبات

نارو : پرنده‌ای خوش آواز همانند بلبل

نارون : درختی خوش اندام و پُربَرگ و سایه دار

نارین : منسوب به نار، تر و تازه

ناز : کرشمه، غمزه

نازآفرید : آفریده ناز و زیبا

نازآفرین : مرکب از ناز (زیبا) + آفرین (آفریننده)، نام همسر فتحعلی شاه قاجار

نازان : فخرکننده، نازکننده

نازبانو : بانوی زیبا و عشوه گر

نازبو : ریحان

نازپر : آنکه مانند پری زیباست،نام دخترپادشاه خوارزم

نازجهان : موجب نازش و مباهات جهان

نازخاتون : بانوی زیبا،نام دخترامیر کردستان در زمان پادشاهای الجایتو

نازدار : آن که رفتاری خوشایند و جذاب دارد، ملوس

نازدانه : فرزند محبوب پدر و مادر، دردانه

نازدخت : دختر زیبا و ناز

نازدلبر : معشوق زیبا و جذاب، نام دختری در منظومه ویس و رامین

نازرخ : دارای روی زیبا و لطیف

نازک :  نازنین و زیبا

نازک : محبوب، معشوق، لطیف، ظریف

نازگل : دختری که مانند گل زیبا و لطیف و ناز است.

نازگوهر : دارای گوهر زیبا، گوهر و سنگ زیبا و قیمتی

نازگیتی : موجب نازش و مباهات گیتی

نازلی : ناز (فارسی) + لی (ترکی) دارای ناز و عشوه

نازمهر : مهرناز، زیبا چون خورشید

نازنوش : زیبا و شیرین

نازنین : بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا و ظریف

نازنین چهر : دارای صورتی ظریف، زیبا و دوست داشتنی

نازی : منسوب به ناز

نازیاب : از شخصیت های شاهنامه، نام یکی از زنان شاعر بهرام گور پادشاه ساسانی

نازیار : یار زیبا

نازیلا : دختر طناز و عشوه گر

نازینه : منسوب به ناز

ناژین : درخت نارون

نافه : ماده‌ای با عطر نافذ و پایدار که زیر پوست شکم نوعی آهو به دست می آید.

ناکتا : ناک (در گویش مازندران نوعی گلابی شیرین) + تا، شیرین مثل گلابی

نانا : پدر و مادر، نعناع

نانیسا : نام روستایی در نزدیکی مراغه

ناوه : نام روستایی در نزدیکی خرم آباد

ناهید : زهره، آناهیتا، از شخصیتهای شاهنامه، نام دیگر کتایون همسر گشتاسپ پادشاه کیانی

نایریکا : برگزیده، پسندیده، از اسامی قدیمی ایرانی

نرسا : در اساطیر زوروانیه نام یکی از خدایان

نرگس : (گرفته شده از یونانی)، گلی خوشبو و زینتی با گلبرگ های سفید و زرد

نرمین : منسوب به نرم، لطیف، مهربان

نساک : نام همسر سیامک پسر کیومرث پادشاه پیشدادی

نسترن : گلی شبیه رز به رنگهای صورتی، سفید و زرد

نسرین : گلی به رنگ زرد یا سفید و خوشبو که یکی از گونه‌های نرگس است.

نسرین مهر : زیبا و درخشان چون گل نسرین و خورشید

نسرین نوش : زیبا چون گل نسرین و شیرین چون عسل،نام دخترپادشاه سقلاب و همسر بهرام گور پادشاه ساسانی

نقره : فلزی گرانبها، نرم و سفید که در ساختن زیورآلات، آینه، و… به کار می‌رود.

نکوزاد : زاده نیکویی

نکویار : یار نیکو

نکیسا : نام موسیقیدان مشهور در زمان خسروپرویز پادشاه ساسانی

نگار : نقش، تصویر، زیور، زینت، دختر یا زن زیباروی

نگارا : بانوی زیبا، دختر خوش چهره، کنایه از محبوب است.

نگاربسته : نقشی که زنان با حنا بر دست و پای خود می بندند.

نگارشید : نقش و نگار درخشان

نگاره : نقش، شکل، تصویر

نگارین : زیبا، آراسته، مزین

نگین : سنگ قیمتی و زینتی که بر روی انگشتر، گوشواره، و جز آنها کار می‌گذارند.

نگینه : مانند نگین

نوا : صدای آهنگین، نغمه،آواز، نام یکی از لحنهای قدیم موسیقی ایرانی

نواآفرین : آفریننده نغمه و آواز

نوازش : از روی مهربانی دست بر سر کسی کشیدن، چیزی را به آرامی و پیاپی لمس کردن، مهربانی و لطف، تسلی دادن و دلجویی کردن

نوباوه : کودک یا نوجوان، میوه‌ای که تازه رسیده باشد، میوه تازه و نورس

نوبر : تر و تازه و جدید، شادابنام پارسی

نوبهار : آغاز فصل بهار، فصل بهار، نام آتشکده‌ای در بلخ

نورسته : تازه روییده، جوان، تازه بالغ شده

نوژان : درخت صنوبر و کاج

نوژین : منسوب به نوژ، مربوط به نوژ؛ (به مجاز) زیبا، سرسبز و با طراوت.

نوش آفرید : آفریده بی مرگ، آفریده جاوید

نوش آفرین : جاویدان آفریده شده

نوش آگین : به شهد و شکر آویخته، نوشین

نوش لب : دارای لبی شیرین، شیرین لب

نوشا : نیوشا، شنوا، شنونده

نوشاد : نام شهری که زیبارویان آن معروف بوده‌اند.

نوشان : نوشنده

نوشزاد : زاده جاوید، از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر انوشیروان پادشاه ساسانی

نوشناز : دارای ناز و غمزه شیرین

نوشه : انوشه، جاوید، زنده، شاد، خوشحال، خرم، گوارا، از شخصیتهای شاهنامه

نوشید : مرکب از نو (تازه) + شید (خورشید)، نام مادر مانی دین آور معروف ایرانی

نوشین : شیرین، خوشایند، دلپذیر، گوارا، خوش گوار

نوشین لب : نوش لب، دارای لبی شیرین، شیرین لب

نوشینه : نوشین، شیرین، خوشایند، دلپذیر، گوارا، خوش گوار

نوگل : گلی که تازه شکفته شده است، دختر جوان

نونهال : نهال تازه، درخت جوان

نهال : درخت یا درختچه نورس که تازه نشانده شده است.

نیاز : حاجت، احتیاج

نیالا : نام روستایی اطراف ساری

نیایش : دعا به درگاه خداوند، ستایش، عبادت، پرستش و احترام نسبت به کسی

نیتا : بی مانند، بی نظیر، بیتا، یگانه

نیسا : همانند نی، شبیه به نی، (به مجاز) زیبا، با طراوت، دلپذیر و دلنشین، شیرین، نام همسر پادشاه کاپادوکیه

نیک آفرید : آفریده خوب و نیکو

نیک آفرین : آفریننده نیکی و خوبی

نیک اختر : دارای ستاره و طالع خوب و خوش، خوشبخت، سعادتمند

نیک تاج : آن که تاج نیکو و خوب دارد.

نیک تاش : نیک همتا و مانند نیکان

نیک چهر : نیک چهره، خوبرو، نیکوروی، زیبا

نیک چهره : نیکچهر،خوبرو، نیکوروی، زیبا

نیک دخت : دختر خوب و نیکو

نیک رخ : نیک رو

نیک رخسار : آن که دارای چهره ای پاک و زیباست.

نیک روی : خوش صورت

نیک مهر : آن که دارای محبتی کامل و شایسته است.

نیک یار : دوست مشفق

نیکا : چه خوب است، خوشا، نام رودی در شمال ایران

نیکتا : خوب، نیکو

نیکناز : آن که دارای عشوه و غمزه‌ای خوب و نیکوست.

نیکو : خوب، زیبا

نیکی : خوب بودن، خوبی، نیکوکاری، احسان

نیلا : نیل به رنگ نیل، نیلی

نیلاب : مجازا آبی ملایم و آرامش بخش. نام قدیم شهر جندی شاپور، همچنین مایعی آبی رنگ که در رنگرزی کاربرد دارد را می‌نامند.

نیلرام : اسم فرشته نگهبان برف و باران و تگرگ

نیلگون : نیل (سنسکریت) + گون (فارسی) به رنگ نیل، کبود، لاجوردی

نیلیا : به زنگ نیلی ، منسوب به نیلی ، مرکب از نیلی و الف نسبت

نیمتاج : تاج کوچک آراسته به جواهر

نیوان : پهلوان و دلیر و شجاع، نام مادر انوشیروان، همسر قباد پادشاه کیانی

نیواندخت : نیوان، نام مادر انوشیروان، همسر قباد پادشاه کیانی

نیوشا : شنوا، شنونده

نیووند : نام گیاهی می‌باشد.

اسم دختر عربی با حرف ن


نائله : کسی که به مقصود رسیده و نائل آمده است، اسم همسر عثمان خلیفه سوم

نادره : مؤنث نادر، کمیاب، بی همتا، آنچه به ندرت یافت شود.

نادی : ندا دهنده، ندا کننده

نادیه : مؤنث نادی، ندادهنده، صدا کننده

ناریه : آتشی، آتشین

نبات : ماده خوراکی سفت، بلورین و شیرین

نجلا : زنی که دارای چشمان درشت است.

نجم : ستاره، نام سوره‌ای در قرآن کریم

نجمه : مؤنث نجم، ستاره

نجوا : سخن آهسته

نجیبه : مؤنث نجیب، شریف، اصیل، عفیف، پاکدامن

ندا : صدای بلند، فریاد، بانگ

ندیمه : مؤنث ندیم، همنشین و هم صحبت، به ویژه با بزرگان

نرجس : معرب از فارسی، نرگس، نام همسر امام حسن عسگری (ع) و مادر حضرت مهدی (ع)

نسا : زنان، نام سوره ای در قرآن کریم

نسیبه : دختر با اصل و نسب، بانوی اصیل، بانویی که در صدر اسلام در جنگ احد شرکت داشت و به آسیب دیدگان کمک می کرد.

نسیم : بادملایم و خنک، باد بسیار آرام، بوی خوش

نصیبه : سهم کسی از چیزی، بهره، سرنوشت، تقدیر

نظاره : نگریستن، تماشا، نگاه کردن

نعنا : نعناع، گیاهی کاشتنی و خوشبو

نعناع : نعنا، گیاهی کاشتنی و خوشبو

نعیمه : مؤنث نعیم، نعمت، نرم و لطیف

نغمه : آهنگ یا ملودی، آوازه

نفیسا : بسیار ارزشمند، گران مایه

نفیسه : مؤنث نفیس، باارزش

نکهت : بوی خوش

نوال : عطا، بخشش، بهره، نصیب

نور : روشنایی، فروغ، از نامهای خداوند، نام سوره‌ای در قرآن کریم

نورصبا : نوری که از صبا متصاعد می‌شود، جلوه صبا؛ (به مجاز) زیبارو.

نوریه : منسوب به نور، درخشان

نهضت : حرکت، عزیمت

نیر : روشن، منور

نیره : مؤنث نیر، منور و روشنا

اسم دختر فارسی – عربی با حرف ن


ناردخت :دختر آتش

ناردیس : مانند آتش

نارینا : دختر ظریف، بانوی تر و تازه، همچنین دختر بر افروخته و آتشین

نیکو لقا : زیبا رو، زیبا چهر

نورآفرین : آفریننده نور و روشنایی

نورا : نور مؤنث انور درخشان، تابان

نورافشان : آنچه از خود نور و روشنایی منتشر می‌کند، نورپاش

نوران : مرکب از نور (روشنایی) + ان (پسوند اتصاف)

نوری : منسوب به نور

نورین : نورانی، نوری

اسم دختر عبری با حرف ن


نینا : زیبایی، خوش اندامی و ظرافت

نگینا : موسیقی، آواز

اسم دختر کردی با حرف ن


ناریا : قاصدک

نیشا : نشانه

نشمیل : زیبا

نیان : رفیق، شریک زندگی

اسم دختر گیلکی با حرف ن


ناریکا : دختر مهربان

اسم دختر سنسکریت با حرف ن


ناراین : از خدایان هندوهاست و به دفع فساد می‌کوشد.

نوبهار : معشوق یا زن زیبارو

نیروانا : آخرین مرحله سلوک در نزد “بودا” که مرحله محو شدن جنبه حیوانی وجود و رسیدن به کمال است.

نیلوفر : گلی به رنگ سفید، کبود و زرد که مصرف دارویی دارد، همچنین نام یکی از جشن های باستانی ایرانیان (جشن نیلوفر) که در روز هفتم یا هشتم هر ماه برگزار می‌شد و هرکس که در این روز از پادشاه حاجتی می‌خواست برآورده می‌شد.


اسامی دیگر با حرف ن

نازنوش: نامی ایرانی
نیسا: دختر یکی از شاهان پارتی
نیوشه: نیوشا:- گوش دهنده- نوشه
نوشا: پرنس در زمان ساسانیان

نارگل : گل سرخ انار
نارگون : همانند سرخی آتش
ناز : دوست داشتنی، نام گلی است
نازآفرید : از نام های برگزیده
نازآفرین : از نام های برگزیده
نازبانو : از نام های برگزیده
نازپرور : از نام های برگزیده
نازپری : از نام های برگزیده
نازمهر : از نام های برگزیده
نازنین : دارای ناز، نازک اندام
نازیاب : از نام های برگزیده
ناهید : آناهیتا، پاک بانو
نایریکا : از نام‌های برگزیده
نخستین : آغازین، اولین
نرگس : نام گلی است
نساک : نام زن سیامک، پسر کیومرس
نسترن : گلی سپید رنگ
نسرین : از نام های برگزیده
نسیم : هوای ملایم بامدادی
نکوزاد : از نام های برگزیده
نکویار : از نام های برگزیده
نگار : چهره زیبا
نگین : جواهر انگشتری
نورسته : جوانه تازه
نوشین : شیرین و گوارا
نوگل : از نام های برگزیده
نونهال : نهال تازه، درخت جوان
نیایش : نماز بردن
نیکچهر : از نام های برگزیده
نیکچهره : از نام های برگزیده
نیکدخت : از نام های برگزیده
نیکرخ : از نام های برگزیده
نیکروی : از نام های برگزیده
نیلوفر : نام گلی است
نینا : از نام‌های برگزیده
نیوشا : شنونده
نیسا: دختر مهرداد و خوهر میترادات اشکانی
نیشام: نام فرشته نگهبان آذرخش
نوشید: نام مادر مانی نقاش که خود را پیامبر نامید

نائیریکا: بانوان پارسا در دین زرتشتی
نوشید: مادر مانی نقاشی در دوره ساسانی
نِیشام: فرشته نگهبان آذرخش


223303 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف و :

وانیا : هدیه با شکوه خداوند

ورتاج : گلی سرخ رنگ که همیشه روی به آفتاب دارد.

ورجا : بلندمرتبه، ارجمند

وردآفرید : آفریده گل

وردآور : مرکب از ورد (گل) + آور(آورنده)

ورونیکا : نام تیره‌ای از گیاهان که پوپک از آن دسته است.

ونوشه : در گویش مازندران گل بنفشه

وه آفرید : (وه = خوب)آفریده خوب

وه آفرین : آفریننده خوب یا آفریننده خوبی

وه نوش : بهنوش، مرکب از به (بهتر یا خوب) + نوش (عسل)

وهان : جمع خوبان، بهان (وه = خوب)

وهرو : خوبروی

ویدا : آشکار و هویدا

ویرو : نامپهلوان و سپهداری در منظومه ویس و رامین

ویستا : دانش و فرهنگ

ویشکا : نام روستایی نزدیک رشت

وینا : رنگارنگ، همچنین روشن و آشکار

ویوگ : عروس

ویونا : منسوب به وَیو، (به مجاز) عروس، دختری که عروس شده، نام روستایی در نزدیکی کاشان

اسم دختر عربی با حرف و


واحده : مؤنث واحد، یگانه

وادی : سرزمین، رود

واله : عاشق بی قرار، شیفته و مفتون

والیه : مؤنث والی نام دختر

وجیهه : زیبا، خوش چهره، هم چنین به معنای دارای قدر و منزلت نزد مردم

وحدانه : یکی یکدانه

وحیده : مؤنث وحید، یکتا، تک، بی نظیر، یگانه

ورشان : قمری، پرنده‌ای که در فارسی آن را مرغ الاهی می‌گویند، کبوتر صحرایی

ورقا : کبوتر، نام درختی کوچک و معروف

وسمه : ماده رنگی ای که از نوعی گیاه به دست می‌آید.

وسیمه : مؤنث وسیم، دارای نشان زیبایی، زیبا

وسیم : دارای نشان زیبایی، خوش سیما، زیبا

اسم دختر ارمنی با حرف و


وارتوش : نام گلی سرخ و ظریف

وانوش : دریاچه وان، از سمبل و نمادهای تاریخ ارامنه

اسم دختر کردی با حرف و


وانیار : با سواد

وچان : زمان استراحت کوتاه

وردی : کوچک، ریز‏نقش

وریشه : درخشش، برق

وش : خواستن

وشان : افشان، کاشتن، تکان شدید

وشن : خوب است.

ولان : مکانی که گل زرد بسیار داشته باشد.

وندا : زن و دختر باسواد

وناز : با وقار، متین

ونوش : گل بنفشه

وهار : فصل بهار

ویان : دلربا، علاقه، محبت، عشق

اسم دختر اوستایی – پهلوی با حرف و


ورهرام : بهرام، نام ستاره مریخ، نام روز بیستم از هر ماه شمسی در ایران قدیم، نام فرشته موکل بر مسافران و روز بهرام،نام چندتن از شخصیتهای شاهنامه

ویانا : فرزانگی، بخردی، دانایی


واپسین : آخرین، بازپسین
واج : زمزمه
وارسته : آزاد
واژه : کلمه، لغت
وَرد : گل سرخ
وِستا : دانش
وهشتیه : نام شهبانوی خشایار شاه
وهوگون : خوشبو، معطر، خوشرنگ
ویدا : در اوستا به چم دانش و فرهنگ
ویس : نام دختر شاه غارن و شهبانو شهرو
ویستا : دانش و فرهنگ

ویرا: ویشکا- ویدا – ویستا

ورتا: نامی پهلوی به معنی گل
ویس: معشوقه رامین در دوره شاهنشاهی اشکانیان
وستا: پردانش – دختر پاکدامن و با اصل و نسب
ویدا: در اوستایی ویستا – پر دانش و فرهنگ

وانوشه: نام گل


443763 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ه :

هرانوش : دختر آتش، دختری با روی برافروخته، کنایه از دختر زیبا روی

هستی : زندگی، وجود، زندگانی

هلناز : زیبارو و خوشبو، به شکوفه درخت هل نیز می‌گویند

هما : پرنده‌ای با جثه بزرگ که بنا به تصور گذشتگان سایه‌اش بر سر هر کسی بیفتد به سعادت و خوشبختی می‌رسد. هما از شخصیتهای شاهنامه بوده است ونام دخترگشتاسپ پادشاه کیانی

هماچهر : آنکه چهره‌ای چون هما دارد، خوش سیما

همافر : دارای شکوه همایی

همتا : نظیر، مانند

همدم : همنشین : ، مونس

همراز : محرم اسرار

همیلا : نام ندیمه شیرین همسر خسروپرویز پادشاه ساسانی

هنگامه : فوق العاده، شگفت انگیز، عالی، فتنه، آشوب

هوآفرید : خوش ستوده، خوش آمرزیده

هوبخت : خوشبخت

هوپاد : (اسم دختر و پسر) نگهبان خوب، نیک سرشت

هوتس : (به ضم ت) آتوسا، نام دختر کوروش پادشاه هخامنشی، همسر داریوش و مادر خشایارشا

هوتوس : آتوسا،نام دخترکوروش پادشاه هخامنشی، همسر داریوش و مادر خشایارشا

هوده : راست، درست

هور : خور، خورشید، از شخصیتهای شاهنامه، نام دانایی پرهیزکار در زمان بهرام گور پادشاه ساسانی

هورام : پیرو خوبی، انسان شاد و خنده رو، هنگام طلوع آفتاب،‌ مرتفع

هورآفرین : آفریننده خورشید

هوربانو : زیبا همچون خورشید

هورتاش : هور (فارسی) + تاش (ترکی) آنکه چون خورشید نورانی است.

هورتن : آن که تن و بدنی پاک و درخشان چون خورشید دارد.

هورچهر : آن که چهره و سیمایی درخشان و نورانی چون خورشید دارد.

هورخش : آفتاب عالمتاب

هورداد : داده خورشید

هوردخت : دختری زیبا چون خورشید

هوردیس : زیبا و روشن چون خورشید

هوررخ : هورچهر

هورزاد : زاده خورشید، خوب زاده، اصیل، شریف

هورسان : مانند خورشید

هورشاد : مرکب از هور (خورشید) + شاد

هورشید : خورشید، آفتاب

هورفَر : دارای فر و شکوه مانند خورشید

هورمهر : خورشید

هورناز : خورشید زیبا

هوروش : درخشان و زیبا چون خورشید

هوزاد : خوب زاده، اصیل

هوزان : نرگس نو شکفته

هوشبام : سپیده دم

هوگون : خوب گون، خوش رنگ، ممتاز

هومهر : دوست، یار

هوناز : ویژگی آن ‌که دارای ناز و کرشمه خوب و نیک است، جذاب و دلپسند

هویار : یار خوب و خوش

هیلا : پرنده‌ای شکاری کوچکتر از باز را گویند.

اسم دختر کردی با حرف ه


هانا : پناه، نفس، امید، فریاد

هانه : چشمه

هستنوه : قیام توده مردم

هفدن : وزن شعر

هفیان : آرام گرفتن

هگبه : ره آورد، هدیه سفر، خورجین

هلاله : گلی زرد رنگ خوشبو، آلاله، جارزدن، با خبر ساختن

هلپرین : رقصیدن

هموند : اعضاء

هنار : انار

هناو : زهره، شجاعت

هوران : آفتاب

هورشید : خورشید

هوری : نور خورشید

هوزان : یاد گرفتن

هوژان : یاد گرفتن

هوژین : آموختن

هوما : مرغ سعادت، فرخنده

هومان : خودمان

هونراوه : کنایه از کلام منظوم

هونیا : شعر

هیدیکا : آرام، به آهستگی، یواش

هیران : قرار

هیزان : نیرومند، توانا

هیژان : ارزیدن، جنبیدن

هیلان : آشیانه، مکان آرامش

هیمو : پاک دامن

هینا : ماهر

هینان : آوردن

هیوان : ایوان، تراس

اسم دختر عربی با حرف ه


هانیا : مؤنث هانی، مادر مهربان و دلسوز

هانیه : هانیا

هایده : توبه کننده، به حق بازگردنده

هدا : هدی، هدایت کردن، هدایت، راهنمایی، راه درست و مسیر درست

هدی : هدایت کردن، راهنمایی، هدایت، راه درست، مسیر درست

هدیه : ارمغان، تحفه

هنیا : به فتح ه، گوارا باد، نوش باد

هلما : معنی اسم را در این قسمت بنویسید خیلی صبور

اسم دختر فارسی – عربی با حرف ه


هلنسا :زنان معطر

هیما : بانوی عاشق

اسم دختر عبری با حرف ه


هاجر : معرب از عبری؛ به معنی مهاجرت کننده، فرارکننده. هم چنین اسم مادر اسماعیل و همسر حضرت ابراهیم (ع)

هارا : کوهستان

هدسه : همسر یهودی خشایار شاه که بعداً استر نام گرفت، محل دفن او و داییش (مردخای) جزء آثار باستانی همدان است.

هلیون : هلیوس، خورشید

هورام : مرتفع، پیرو خوبی، انسان شاد و خنده رو، هنگام طلوع آفتاب، نام پادشاهی در کتاب مقدس

اسم دختر یونانی با حرف ه


هاله : معرب از یونانی به معنای حلقه نورانی سفید یا رنگی که گاه دور ماه یا خورشید دیده می‌شود.

هلن : فرانسه از یونانی روشنایی، نور، در اساطیر یونان همسر منلاس پادشاه اسپارت که جنگ تروا به خاطر او روی داد.

هلنا : هلن

هلیا : خورشید

هلینا : هلن، فرانسه از یونانی روشنایی، نور، در اساطیر یونان همسر منلاس پادشاه اسپارت که جنگ تروا به خاطر او روی داد.


هاله : خرمن ماه
هدیه : پیشکشی
هلیله : نام درختی است
هما : مرغ خوش پرواز
هماچهر : از نام های برگزیده
همافر : از نام های برگزیده
همایون : فرخ، شادان
همدم : از نام های برگزیده
همراز : از نام های برگزیده
همساز : از نام های برگزیده
همگام : همراه، همسفر
هنگامه : وقت و زمان
هوآفرید : خوش ستوده، خوش آمرزیده
هوپاد : خوب نگهداری شده
هوداد : از نام های برگزیده
هور : خورشید
هورام : شاد، خنده رو
هوربانو : از نام های برگزیده
هورتن : از نام های برگزیده
هورچهر : از نام های برگزیده
هورداد : از نام های برگزیده
هوردخت : دختر خورشید
هورزاد : زاده خورشید
هورسان : مانند خورشید
هورشید : خورشید
هورفَر : از نام های برگزیده
هورمهر : از نام های برگزیده
هوروَش : از نام های برگزیده
هوزاد : خوب زاده، اصیل
هوزان : نرگس نوشکفته و نیک دان
هوشبام : سپیده دم
هوفر : نام خواهر یوئشتا
هوگون : خوب گون, خوش رنگ, ممتاز
هووَرشت : نیکوکار
هُووی : نام زن اشوزرتشت, دختر فرشوشتر

هورام: واژه ای پهلوی به معنی خوش رام – خنده رو


745533 Gahar ir اسم دختر جدید ، اسم دختر ایرانی باکلاس / بیش از 1500 اسم

اسم دختر ایرانی با حرف ی :

یارگل : دوستی که همانند گل زیباست.

یارناز : دوست زیبا

یارنوش : دوست و یاری که چون عسل شیرین و دلنشین است.

یاس : گلی زینتی با رنگهای سفید، زرد، سرخ و بنفش و بسیار خوشبو، گل منسوب به حضرت زهرا (س)

یاسمن : گلی زینتی با گل‌های درشت و معطر، به رنگهای سفید، صورتی، زرد و قرمز

یاسمین : یاسمن

یاسمینا : یاس و مینا گلی به رنگهای سفید، زرد و کبود

یکتا : یگانه، بینظیر، تنها

یگانه : صمیمی، همدل، یکرنگ، بی همتا، بی نظیر، تنها و منحصر به فرد

یوتاب : نام خواهر آریوبرزن پادشاه آذربادگان

یسنا : پرستش، بخشی از اوستا

اسم دختر ترکی با حرف ی


یاشیل : سبز کبود، سبز چمنی، کبود

یغما : غارت، تاراج، غنیمت، نام شهری در ترکستان که مردمان زیباروی و صاحب جمال دارد.

یغماناز : از ترکیب یغما (ترکی) + ناز (فارسی) یغما، نام دخترپادشاه چین و همسر بهرام گور پادشاه ساسانی

یلدوز : اولدوز، ستاره

اسم دختر  کردی با حرف ی


یکمال : ثروت تقسیم نشده، دوست جان‏جانی (بسیار صمیمی)

یکیتی : اتحاد، همبستگی

اسم دختر سریانی با حرف ی


یلدا : آخرین شب پائیز در نیم کره شمالی و بلندترین شب سال که همزمان با میلاد مسیح (ع) است.

اسم دختر عبری با حرف ی


یارین : خوشحالی، شادمانی

یافا : زیبایی، جمال، نام شهری قدیمی در ساحل مدیترانه

یامین : اسم همسر حضرت یعقوب (ع)

یرحا : نام مادر حضرت موسی (ع)

یوکابد : جلال خداوند، خداوند مجد و بزرگی است، نام مادر موسی (ع)


یاس : نام گلی است
یاس رخ : از نام های برگزیده
یاس گل : از نام های برگزیده
یاسمن : نام گلی است
یاسمین : گل یاسمن
یگانه : بی همتا

یوتاب: خواهر آریوبرزن – زنی سردار در آذرآبادگان
یاسمین: پهلوی یاسمن – نوعی گل- دختری در ویس و رامین

آخرين هاي اين بخش
ديگران چه مي خوانند
دیدگاه ها
برای ارسال دیدگاه مرتبط با این مطلب کلیک کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  1. هلناز نازنازی

    اسم زیبای هلناز به معنی زیبا و خوشبو…هل خوشبو و گل ناز… هلناز کوچولوها قدمتون مبارک

    1. گیلدا

      سلام. اسم دختر که به*مسیحا* بیاد بگید لطفا قشنگ باشه.. مرسی

  2. helnaz1398

    سلام.چرا اسم هلناز رو توی لیست نمیارید؟؟؟چرا چرا چرا؟؟؟

  3. هلناز گل دختر

    هلناز: اسم جدید دختر-شکوفه ی درخت هل-خوشبو-زیبارو-helnaz

  4. هلناز دختر ایرانی

    هلناز اسم دختر ایرانی باکلاس… *****هلناز****helnaz loveeeee

    1. helnaz2018

      هلناز اسم منتخب ثبت احوال

      1. دیارا

        مهیدا :مرکب از مهی +دا =مهیدا زیبای مادر یامادرنازنین
        تیاناز :عزیزوزیبا
        تیارا
        دیارا:مسهور نامدارشاخص هویدا
        هیلناز:نازنین وسرخگون وموطلایی وزیبا وجذاب
        هیلمی هیلماه
        ازاسامی دخترانه لری زیبا هستند

        1. دیارا

          دیارا :نام دخترانه لری زیبا به معنای مشهور نامدارشاخص

گـهـر در شبکه هاي اجتماعي