انشا در مورد روز بارانی [10 انشا زیبا درباره هوای بارانی]

با آمدن فصل پاییز و شروع مدارس انشا در مورد روز بارانییکی از موضوعاتی است که هر ساله دانش آموزان درمود آن می نویسند.این موضوع با این که هرساله تکرار می شود اما هیچگاه تکراری و یا خسته کننده نخ.اهد شد.چراکه دانش آموزان هر کدام با ایده ها و از دید خود باران را توصیف می کنند و خلاقیت های بچه ها به شکل های مختلف به چشم می خورد.در این بخش از گهر چندین انشا زیبا درمورد روز بارانی را برای شما همراهان عزیز تهیه کرده ایم.امیدواریم لذت ببرید.

انشا در مورد روز بارانی [10 انشا زیبا درباره هوای بارانی]

انشا در مورد روز بارانی

انشا در مورد باران کوتاه

صدای نم نم باران که به گوش های من می رسد خواب از چشمانم زدوده می شود.نمی دانم چرا تمام تلاش هایم برای همراه کردن چشمان در انتظارم با شهری که در خواب فرو رفته است بیهوده است.از رخت خواب جدا می شوم و خرامان خرامان می روم بسوی حیاط خانه مانوچه خوش می نوازند قطره های باران. زمزمه می کنم:
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست زير باران بايد رفت
فکر را، خاطره را زير باران بايد برد
با همه ی مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
هرکجا هستم باشم آسمان مال مـن اسـت
پنجره، فکر، هوا عشق، زمين مال منست
وقتی هم نفس باران شدم خودم را بدستش سپردم. حال برخورد قطرات باران رابه صورتم حس ميکردم. هر قطره از باران جان تازه اي بـه کالبدم می دميد و دلم رابا هر ترنمش تسكين می داد. سر مست باران گشته بودم احساس عجيبی داشتم يك نوع احساس سبکی…
دستانم رابه سوی خدا بلند كردم و چشمانم بـه آسمان دوخته شد. ناگهان درهای آسمان باز گشت. صيحه اي از دل آسمان بلند شد و بر قلبم نشست. برخيز و روحت رابا باران نگاهت جان تازه اي بخش نوری از آسمان بر قلبم فرود آمد و قطرات اشك بر بستر خشك تنهايی ام جاری گشت. حرفهايم رابا او زدم و تمام دردهایم رابا او گفتم …

 یک روز بارانی بدون چتر

آسمان یکباره روشن و خاموش می شود و صداهایی به گوش می رسد.مکی دانم چرا اما ایمان دارم که ماهم با باران آسمان دلمان ابری و بارانی می شود.اکا قلب ما هیچ چتری ندارد که بر سرش بگیرد.در همین افکار به سر می بردم که قدم زنان به سمت حیاط حرکت کردم.چتر باخودم نبردم دوست داشتم قطره های باران یکی یکی بر سر و صورتم بیافتند و تمام وجودم را شست و شو دهند.بوی خاک تمام مشامم را پر کرده بود و من هر نفس را با عشق فرو می خوردم.
اما هر چـه میگذشت شدت بارش باران بیشتر می‌شد روی لباس هایم علامت قطره هاي باران افتاده بودو خیس شده بود. برگ هاي درختان هم حسابی شسته و شفاف شده بودند،گویی حمام کرده اند! مادران چادرشان رابه روی سر کودکشان می کشیدند تا مبادا خیس شوند و سرما بخورند،اما مـن بی خبال دنیا… دستانم را باز می‌کردم صورتم را بالا می‌گرفتم تا هر چـه باران هست نصیبم شود.
چندی نگذشت کـه خیابانها پر از آب شد،اتومبیل ها با برف پاک کن هاي روشن شان کـه از خیابان می گذشتند آب کف خیابان رابه اطراف می پاشیدند.گنجشک ها و یاکریم ها سراسیمه بـه دنبال پناه گاه میگشتند،گویا لانه شان را گم کرده بودند. بالاخره بـه کوچه مان رسیدم. خدای مـن ! چقدر آب در چاله چوله ها جمع شده اسـت ! قبل از بارندگی بنظر می رسید کـه کوچه ي بی عیب نقصی داریم!!!
اما حالا می‌بینم کـه کوچه پر از چاله هاي کوچک و بزرگ اسـت. بارش باران تقریباً قطع شده بود،فقط قطره هایي کوچک و با فاصله از آسمان می چکید و روی آب هاي جمع شده در چاله می افتاد و حلقه هاي زیبایی را بوجود می آورد… زنگ خانه را زدم.مادر درب را باز کرد و بـه مـن خيرمقدم گفت. لباس هایم را عوض کردم و کنار بخاری نشستم و مهمان یه فنجان چای گرم مادرم شدم…

 یک روز بارانی کلاس پنجم

در افکارم به سر می بردم.بر روی صخره ای در کنار دریای احساساتم که نشسته بودم به امواج خروشان احساساتم که گاهی امواج نرم و لطیف و گاهی اوقات سخت و خشمگین به ساحل امن من می زند.چشمم به یکی از صدف های خاطره هایم در ساحل افتاد.خم شدم و آن را برداشتم و به او خیره شدم.گرم بود و درخشان و عجیب حس تازه ای را در قلبم ایجاد میکرد.کمی بیشتر که به آن دقت کردم دیدم نوری از آن به بیرون میزند.
در لابه لای نور زیبای این صدف کلمه اي چون « باران » می درخشید، آری آن گونه تلنگری بر مـن وارد شد کـه موضوع انشاء خودم را باران انتخاب کنم. «ب» باران یعنی بوی کاهگل خانه مادر بزرگ، باران کـه می بارد بوی کاهگل بـه مشام میرسد و آدمی را مدهوش و افسونگر می کند این بوی خاک… «الف» باران یعنی آسمانی دلگیر.
باران کـه می بارد انگار آسمان دلش گرفته اسـت، انگار آسمان بغض دارد و می خواهد اشک بریزد بر سر زمینیان، چقدر بغض آسمان آبی دلنشین اسـت… «ر» باران یعنی رنگین کمان هفت رنگ، باران کـه می بارد رنگ هاي قشنگ رنگین کمان صفای دیگری دارد، وقتی کـه نور آفتاب وارد قطرات در حال بارش می خورد بـه رنگ هاي اصلی تجزیه می شود و رنگین کمان را تشکیل میدهند.
«الف» باران یعنی آرامش، باران کـه می بارد آرامش سرتاسر وجود آدمی را فرا می‌گیرد، قدم زدن زیر نم نم باران آدمی رابه وجد می آورد، صدای چکیدن قطره قطره هاي باران کودکیم را زنده می کند، بـه روحم ! بـه احساسم ! طراوت می بخشد… «ن» باران یعنی ناودان هاي خونه هامون، نسترنهای باغچه هامون، باران کـه می بارد ناودان ها یک خودی نشان میدهند، نسترنها جان می گیرند…
باران خوب اسـت
زندگی زیباست
باران مرا می برد بـه دوران کودکی
بـه آن زمان کـه منازل کاهگلی بود
دورهمی ها سادگی بود
قصه رنگین کمان توأم با شادی کودکی بود…

 خاطره یک روز بارانی در پاییز

نمیدانم چیست این باران که عده ای را عاشق می کند و عده ای را شاعر دلتنگ.در این میان تازه به یاد می آورند که احساساتی هستند فطری و پاک به زلالی باران که فراموش شده اند در میان تمام افکاری که مادی و تکرار روزمره ما هستند.زمان هایی که باران می آِد جلوی ویترین مجلل ترین مغازه هاهم خالی است و مردم سعی نمی کنند معطل چیزهای بیهوده شوند.به تعبیری بهتر در باران انسان به هیچوجه مقصد خود را برای چیزهای پرزرق و برق نه فدا می کند و نه فراموش.همه عجله دارند تا برسند به مقصدی که می خواهند.
سواره ها نیز در بارش باران بیشتر از قبل، دلشان برای پیاده ها می سوزد و زودتر انها را سوار می کنند. یعنی باران، مردم را سخاوتمندتر و سخاوتمندان را دلسوزتر می کند. باران کـه می بارد، مردم صمیمی تر، متحدتر و فداکارتر میشوند.
چرا کـه خیلی ها را می شود دید کـه یک نفر دیگر را زیر چتر خود گرفته اند. باران، زمین را پاک می سازد، هوا را تصفیه می کند و برخی ویروسها را از بین می برد و شاید آن وقت مردم کمی پاکتر زندگی کنند! وقتی باران بر خاک، کشتزارها و کوهها فرو می ریزد، حیات، جان میگیرد و همه ی بـه تداوم زندگیشان امیدوارتر می‌شوند و ممکن اسـت برای یک‌بار هم کـه شده صاحب باران را شکر گویند.
در بارش باران عدالت را هم می‌توان دید. چرا کـه قطره ها، در همهء محله هاي یک شهر و یا بر بام همهء خانه هاي یک محله، با یک نواخت مساوی فرو می ریزند. وقتی کـه باران می آید، گاهی سال هـای کودکی، قیل و قال آرامش بخش مدرسه! و درس «‌باران آمد، آن مرد، در باران آمد » در ذهنها رژه می‌روند و آن وقت تازه یادمان میوفتد کـه آن مرد، در باران نیامد. پس می شود کمی هم برای آمدن او «روحی فداه» دعا کرد.
باران، سرشار از خیر و برکت اسـت و آن باران نیز، آن باران سرنوشت سازی کـه از هوای ابری چشمها بر گونه هایمان می‌نشیند و سبب می شود کـه بهتر بتوانیم مسیر زندگیمان را عوض کنیم. زیرا باران کمیاب اشکها، توفیق توبه را سهل الوصول تر می کند.
قطره هاي اشک میتوانند بغض سنگین تاریخ معصومان ستمدیده را نیز بشکنند و آموزه هاي بی بدیل مردان شهید روز دهم را در سینه ها زنده و بالنده نگهدارند. چرا کـه حسین علیه السّلام بیش و پیش ازآن کـه تشنهء آب باشند تشنهء اندیشهء انسانهای زمانها هستند. پس اي باران عزیز! مـا را تنها نگذار.

 یک روز بارانی در مدرسه

امروز سر صف ایستاده بودم خواب آلود و با صداهای بلندی که در مغزم زمزمه می شد.در این میان ناگهان تنها یک صدا به گوشم رسید.موضوع انشا امروز باران است.من باخودم در فکر فرو رفتم که چه می شود اگر روزی باران به صدا دربیاید.ذهنم مشغول بود.اصلا نمی فهمیدم روزم در مدرسه چگونه می گذرد.به آسمان ابری نگاه می کردمودر انتظار بارش باران نشسته بودم و بیشتر از همیشه منتظر بودم تا باران به صدا در بیاید.
نمی دانم چگونه زمان گذشت .زنگ آخر زده شد با دوستانم خداحافظی کردم تا منزل نگاهم به آسمان بود که شاید ابر ی باریدن می گرفت اما باران نیامد ومن در حسرت بارش باران ماندم.
ایکاش می بارید تا من راحت می نوشتم شاید با من حرف میزد؛چه می گفت؟چقدر دلم می خواست ان بالا پیش ابرها بودم .راستی اگر من باران بودم ؟
راستی اگر من باران بودم دلم می خواست کجا ببارم ؟به کدام سرزمین تشنه ؟به کجای این هستی پهناور؟
آری؛ من باران شدم با هزاران ،نه با میلیون ها قطره ی دیگر همراه شدم تا به زمین برسم.زمین آغوش باز کرده بود وما را به گرمی می فشرد ،لبخند گل ها دیدنی بود ،نمی دانم کدام نسیم مرا از دشت پر از گل به شهر آورد .
آدم ها ،این موجودات که خود را اشرف مخلوقات می دانند برای اولین دیدار جالب به نظر می رسیدند .هواچقدر کثیف بود، وسنگین؛ماموریت داشتم هوا را تمیز کنم…. هوا تمیز شد.
من در جوی آبی روان شدم ،ای کاش نمی شدم تا نبینم ونشنوم آنچه را دیدم وشنیدم …جوی مرا با خود برد،بردوبرد ،شدیم جویبار ، رودخانه تا به دریا برسیم . دریا؟
دوستانم می گفتند دریا آخر این قطره ها چند بار باریده بودند وبازبخار شده بودند وراه را از بیراهه می شناختند .ماهی ها همراه ما می آمدند .چیز های نوک تیزی در آب بود دوستانم می گفتند انها قلاب هستند .ماهی ها در قلاب ها گرفتار انسانها می شدند ؛چقدر دردناک بود جدای آنها از ما .
ناگهان راکد شدیم ،ایستادیم .دوستانمان گفتند:ای بابا !ادم ها سد جدید ساختند ؟!چند روزی آنجا بودیم من از روی کنجکاوی به کنار سد رفتم ؛ناگهان دستان کوچکی وارد آب شد مرا به اتفاق دوستانم تنگ آبی که یک ماهی کوچکی درونش بود ریختند .تنگ آب را به کنار سفره اشان بردند .ماهی درون تنگ بی تابی می کرد وکودک به ماهی کوچک زندانی خیره بود .
آدم هر چه بود خوردن و زباله هایشان را همان جا رها کردند و رفتند . من درون تنگ احساس خفگی کردم دستان کودک تنگ را سخت می فشرد .اتومبیل انها حرکت کرد ؛صدای رادیو شنیده می شد ،ادم ها گفتند :ساکت اخبار می گوید.صدایی می گفت:دریاچه ارومیه در حال خشک شدن است .زاینده رود دیگر رود نیست .دریاچه ها در حال مرگ هستند …دریاچه ها…..؟
از شنیدن این اخبار به تنگ آمدم ؛دیگر صدایی نمی شنیدم ساعت ها گذشت .اتومبیل ایستاد ؛آدم ها پیاده شدند ،ناگهان تنگ از دستان کودک برزمین افتاد وما روی زمین داغ که آسفالت نامیده می شد رها شدیم ماهی کوچک به درون جوی آب پرید .کودک اشک می ریخت وما داشتیم بخار می شدیم .من اززمین جدا شدم وبه طرف اسمان رهسپار می شدم ،از این بالا زمین چقدر زیبا به نظر می رسید ؛ای کاش همان پایین هم به اندازه این بالا زیبا بود .دیگردوست ندارم ببارم ،دیگر زمین را دوست ندارم وبه باران می گویم نبار ،زمین جای قشنگی نیست.

اشتراک گذاری:
دیگران چه می‌خوانند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *