به مناسبت شهادت حضرت زهرا (س) در این مطلب مجموعه ای از اشعار زیبا و سوزناک ویژه شام غریبان حضرت زهرا از مداحان معروف و شاعران مختلف را تهیه کرده ایم.
![شعر شام غریبان حضرت زهرا [مجموعه 20 شعر زیبا]](https://gahar.ir/wp-content/uploads/2025/11/sham-ghariban.webp)
شعر شام غریبان حضرت زهرا
کنار بستری خاموش و غمناک
علی امید خود را می کند خاک
بهار آرزویش گشته پائیز
دلش از غربت و غم گشته لبریز
به هر حالش که می آید ز سینه
خجالت می کشد شهر مدینه
نفسهایش فتاده در شماره
کند بر صورت زهرا نظاره
به هر چشمی که یارش می گشاید
توان از قلب پر سوزش رباید
به لب های علی پیوسته آه است
گمانم مرتضی در فکر چاه است
به آرامی کنار بستر او
علی خم شد چو شمعی روی زانو
که روی یار را بهتر ببیند
ز باغ چشم یارش لاله چیند
به نجوا گفت یا زهرا غریبم
مخواه اینگونه تنهایم حبیبم
گل آلاله گلخانه من
تو هستی چهل چراغ خانه من
علی اینجا دگر یاری ندارد
کسی چون من شب تاری ندارد
ببین ای یاور شب زنده دارم
ز تنهایی گره خورده به کارم
چه شد کز همسر خود دل ربودی
مگر اشک امامت را ندیدی
چو شرح راز بر دیوار دیدم
پس از آن صورتت را تار دیدم
اگرچه روز داغ حیدر آمد
ولی شادم جدائی ها سر آمد
به همره می بری با خود صفا را
ولی دیدی چو روی مصطفی را
الا ای سوره مجروح کوثر
سلامم را رسان نزد پیمبر
شعر سوزناک به مناسبت شام غریبان حضرت زهرا (س)
وقتش شده غسلت دهم زهرا! چگونه؟!
گفتی که در شب، یکه و تنها، چگونه؟!
با کودکانت گفته ام آرام گریند
با دیدن پهلوی تو اما چگونه؟!
هرچند با من از غم کوچه نگفتی
پیداست از این صورتت کآنجا چگونه
یا مصطفی! او را امانت داده بودی
حالا ببین پس می دهم او را چگونه!
یا مصطفی! من پای عهدم صبر کردم
اما کنون در ماتم زهرا چگونه؟!
زهرا! حسن. زهرا! حسینت را نظر کن
رحمی نما! دل می کنی از ما چگونه؟!
رفتی ولی یار غریبی های حیدر!
زنده بماند حیدرت حالا چگونه؟!
شعر برای شام غریبان حضرت زهرا
گذشته نیمه ای از شب، دریغا
رسیده جانِ شب بر لب، دریغا
چراغ خانه مولاست، خاموش
که شمع انجمن آراست خاموش
فغان تا عالم لاهوت می رفت
به روی شانه ها، تابوت می رفت
علی زین غم چنان مات ست و مبهوت
که دستش را گرفته دست تابوت!
شگفتا! از علی، با آن دلیری
کند تابوت زهرا، دستگیری!
به مژگان ترش یاقوت می سُفت
سرشک از دیده می بارید و می گفت
که: ای گل نیستی تابوت بویم
مگر بوی تو از تابوت بویم
جدا از تو دل، آرامی ندارد
علی بی تو دلارامی ندارد
چنان در ماتمش از خویش می رفت
که خون از چشم غیر و خویش می رفت
که دیده در دل شب، بلبلی را
که زیرِ گل نهان سازد گلی را
ز بیتابی، گریبان چاک می کرد
جهانی را به زیر خاک می کرد
علی با دست خود، خشت لحد چید
بساط ماتم خود تا ابد چید
دل خود را به غم دمساز می کرد
کفن از روی زهرا باز می کرد
تو گویی ز آن رخ گردیده نیلی
به رخسار علی می خورد سیلی!
از آن دامان خود پر لاله می کرد
که چون نی، بندبندش ناله می کرد
علی، در خاک زهرا را نهان کرد
نهان در قطره، بحر بی کران کرد
گُل خود را به زیر گِل نهان دید
بهار زندگانی را، خزان دید
شد از سوز درون، شمع مزارش
علی با آب و آتش بود کارش!
چنان از سوز دل، بیتاب می شد
که شمع هستی او، آب می شد
غم پروانه اش، بیتاب می کرد
علی را قطره قطره آب می کرد
چو بر خاک مزارش دیده می دوخت
سراپا در میان شعله می سوخت
مگر او گیرد از دست خدا، دست
که دشمن بعد او، دست علی بست
شاعر : محمدعلی مجاهدی (پروانه)
شعر زیبا شهادت حضرت فاطمه زهرا
گفتم از درد نهان یار به من می گوید
یا که مخفی به حسین و به حسن می گوید
نه حسین و نه حسن را زغمش داد خبر
نه به زینب نه به فضه نه به من می گوید
نه زمحسن نه زصورت نه زسینه نه زدل می گوید
نه زبازو نه زپهلو نه زتن می گویید
گوش او نالۀ جانسوز مرا می شنود
چشم هایش به من از ضعف بدن می گوید
هر گه از پیکر آزردۀاو می پرسم
عوض او در و دیوار سخن می گوید
نقش هر غصۀاو پیش دو چشم تر من
قصه ها از غم و اندوه و محن می گوید
آنچه را با حسنین و به من و فضه نگفت
شب غسل بدنش خون کفن می گوید
حق زهرا همه شد غصب و، زبان میثم
لعن بر طایفۀ عهد شکن می گوید
اشعار شام غریبان شهادت حضرت زهرا
آن شب که شب از صبح محشر تیره تر بود
آن شب که از آن مرغ شب هم بی خبر بود
آن شب که خون از دامن مهتاب می ریخت
اسما برای غسل زهرا آب می ریخت
آن شب امیرالمومنین با اشک دیده
می شست تنها پیکر یار شهیده
میشست در تاریکی شب مخفیانه
گه جای سیلی گاه جای تازیانه
صد بار از پا رفت و دست از خوشتن شست
جانان خود را در درون پیروهن شست
چشم از نگه، نای از نوا، لب از سخن بست
بگشود دست حسرت و بند کفن بست
ناگه فتاد آن تیره کوکب را نظاره
گریان به گرد آفتابش دو ستاره
از بی کسی در بال هم سر برده بودند
گویا کنار جسم مادر مرده بودند
داغ دل مولا دوباره گشت تازه
ریحانه هارا زد صدا پای جنازه
آن پرشکسته طائران از جا پریدند
افتان و خیزان جانب مادر دویدند
چون جان شیرین جان او در برگرفتن
گل بوسه از آن لالۀپرپر گرفتند
یکباره از عمق کفن آهی برآمد
با ناله بیرون دستهای مادر آمد
ناگه ندا آمد علی بشتاب بشتاب
در دانه های وحی را دریاب دریاب
مگذار زهرا را چنین در بر بگیرند
مگذار روی سینۀ مادر بمیرند
ساعت سخت فراق آغاز شد
مخفی و آهسته درها باز شد
شد برون آرام با رنج و ملال
هفت مرد و چار طفل خردسال
چار تن دارند تابوتی به دوش
دیده گریان سینه سوزان لب خموش
در دل تابوت جان حیدر است
هستی و تاب و توان حیدر است
گوئی آنشب مخفی از چشم همه
هم علی تشییع شد هم فاطمه
شهر پیغمبر محیط غم شده
زانوی سردار خیبر خم شده
آسمان بر اشک او مبهوت بود
جان شیرینش در آن تابوت بود
کم کم از دستش زمام صبر رفت
با دو زانو تا کنار قبر رفت
کرد چشمی جانب تابوت باز
گشت با جانان خود گرم نیاز
کای وجودت عرش حق را قائمه
یاریم کن یاریم کن فاطمه
یاریم کن کز زمین بردارمت
با دو دست خود به گِل بسپارمت
وای بر من مرده ام یا زنده ام
قبر تو یا قبر خود را کنده ام
آسمان، اشک علی را پاک کن
جای محبوبم مرا در خاک کن
این چراغِ چشم خونبار من است
این همان تنهاترین یار من است
ناگهان از آن بهشت بی نشان
گشت بیرون دست های باغبان
کای شکسته بال و پر بلبل بیا
وی به قلبت مانده داغ گل بیا
باغبانم، هست و بودم را بده
یا علی یاس کبودم را بده
از چه یاسم این چنین پرپر شده
لاله من باغ نیلوفر شده
ای بیابان گِل زاشک جاری ات
آفرین بر این امانت داری ات
باغبان تا یاس پرپر را گرفت
اشک خجلت چشم حیدر را گرفت
یا محمد از رخت شرمنده ام
فاطمه جان داده و من زنده ام
شاخه یاست اگر بشکسته بود
دست های باغبانت بسته بود
یا محمد دخترت در خاک خفت
دردهای خویش را با من نگفت
اینکه بگرفتیش جانان من است
بلکه هم جان تو، هم جان من است
قلزم خون کاسه صبر علیست
خانه بی فاطمه قبر علیست
غصه ها را در دل صد چاک ریخت
بر تن محبوبه خود خاک ریخت
زمزم از دریای چشمش سر گرفت
مثل کعبه قبر را در برگرفت
ناله زد کای با وفا یار علی
ای چراغ چشم بیدار علی
همسرم دستی برون از خاک کن
اشک از رخسار حیدر پاک کن
اشک من در دیده بی لبخند تو است
تکیه گاهم شانه فرزند تو است
نیمه شب، اشک، عزا، آه چه غوغا شده بود
مجلس ختم علی بود که برپا شده بود
گریه کن دیدۀ خونبار ولی الله و
روضه خوان چشم کبودی که معمّا شده بود
آنکه در صبر زبانزد شده بود از اول
حال بی صبرتر از فضه و أسما شده بود
هق هق گریه و مولای صبوری، ای وای
راز جانسوز ترین حادثه اِفشا شده بود
بازویی را که نود روز ز مولا پوشاند
در شب پر زدنش، قاتل مولا شده بود
آه تا صبح دگر دیدۀ او باز نشد
درد پهلو دگر انگار مداوا شده بود
دست می شست ز جان، لحظه به لحظه مولا
گرچه زهرا خودش از قبل مهیّا شده بود
بر علی آن شب جانکاه چهل سال گذشت
بعد از آن قامت خیبرشکنش تا شده بود
شایعه شد که علی عاقبت از پا افتاد
هر چه شد آه پس از رفتن زهرا شده بود

مدیر مسئول و سردبیر مجله اینترنتی گهر با بیش از 14 سال سابقه در حوزه وب، برنامه نویسی و سئو .تولید محتوا در پورتال گهر یکی از علاقمندی های من هست و در کنار آن مسئولیت نظارت بر محتوای نویسندگان