معنی شعر مدتی این مثنوی تاخیر شد [کامل و دقیق]

شعر مدتی این مثنوی تاخیر شد که در دفتر دوم مثنوی از مولانا می باشد یکی از زیباترین و پندآموزترین اشعار این دفتر می باشد.خیلی ها این شعر را دوست داشته و آن را خوانده اند.در این پست معنای این شعر را بطور دقیق و کامل تهیه کرده ایم.

معنی شعر مدتی این مثنوی تاخیر شد [کامل و دقیق]

معنی شعر مدتی این مثنوی تاخیر شد

مدتی این مثنوی تأخیر شد / مهلتی بایست تا خون شیر شد
معنی: مدتی در سرودن مثنوی وقفه افتاد؛ چرا که برای تبدیل شدن عواطف خام (خون) به معرفت ناب (شیر) و آمادگیِ روحی، زمان لازم بود.

تا نزاید بخت تو فرزند نو / خون نگردد شیر‌ِ شیرین‌، خوش شنو
معنی: تا زمانی که تقدیر تو آماده خلق معنای جدید نباشد، آن حقایق درونی به بیانی گوارا تبدیل نمی‌شوند؛ پس به دقت گوش بسپار.

چون ضیاء‌الحق حسام‌الدین عنان / باز گردانید ز اوج آسمان
معنی: زمانی که حسام‌الدین چلبی (محرک معنوی من) توجه و عنایت خود را از عالم غیب دوباره به سوی این جهان و سرودن شعر برگرداند…

چون به معراج حقایق رفته بود / بی‌بهارش غنچه‌ها ناکَفته بود
معنی: او در سفری معنوی مستغرق بود و در غیاب حضور و همت او، غنچه‌های معانی در ذهن من شکوفا نمی‌شد.

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت / چنگ شعر مثنوی با‌ساز گشت
معنی: وقتی او از دریای استغراق معنوی به ساحل حضور بازگشت، سازِ شعرِ مثنوی دوباره کوک شد و نغمه‌سرایی آغاز گشت.

مثنوی که صیقل ارواح بود / بازگشتش روز استفتاح بود
معنی: مثنوی که پاک‌کننده روح است، بازگشت و شروع دوباره‌اش روز گشایش و پیروزی معنوی بود.

مطلع تاریخ این سودا و سود / سال اندر ششصد و شصت و دو بود
معنی: زمان آغاز دوباره این معامله پرسود معنوی (نوشتن دفتر دوم)، سال ۶۶۲ هجری قمری بود.

 بلبلی زینجا برفت و بازگشت / بهر صید این معانی باز گشت
معنی: آن بلبل خوش‌خوان (حسام‌الدین) مدتی از این گلشن رفت و اکنون برای صید معانی عمیق‌تر بازگشته است.

ساعد شَه مسکن این باز باد / تا ابد بر خلق این در باز باد
معنی: امیدوارم بازِ سپیدِ وجودِ او همیشه بر مچ دست پادشاهِ حق (خداوند) جای داشته باشد و درِ فیض او بر مردم گشوده بماند.

آفت این در هوا و شهوت است / ورنه اینجا شربت اندر شربت است
معنی: تنها مانع رسیدن به این حقایق، پیروی از هوای نفس و شهوت است؛ وگرنه این راه سراسر شیرینی و لذتِ پیاپی است.

این دهان بربند تا بینی عیان / چشم‌بند آن جهان حلق و دهان
معنی: سخن گفتن بیجا و شکم‌پرستی را رها کن تا حقیقت را ببینی؛ زیرا اشتغال به خوردن و گفتن، مانند چشم‌بندی مانع دیدن عالم غیب است.

ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی / وی جهان تو بر مثال برزخی
معنی: ای کسی که اسیر نفسی، دهان تو (به دلیل لقمۀ حرام یا سخن باطل) ورودی دوزخ است و این دنیای مادی برای تو مانند برزخ (مانع) است.

نور باقی پهلوی دنیای دون / شیر صافی پهلوی جوهای خون
معنی: نور ابدی حق در کنار همین دنیای پست قرار دارد، همان‌طور که شیرِ پاک در بدن، در کنار رگ‌های خون جاری است.

چون درو گامی زنی بی احتیاط / شیر تو خون می‌شود از اختلاط
معنی: اگر در این مسیر بدون مراقبت رفتار کنی، بر اثر آمیزش با ناخالصی‌های نفس، آن شیرِ معرفت دوباره به خونِ کثیف تبدیل می‌شود.

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس / شد فراق صدر جنّت طوق نفس
معنی: حضرت آدم تنها یک گام به سوی لذت نفسانی (خوردن گندم) برداشت و نتیجه‌اش جدایی از بهشت و گرفتاری در قفس تن بود.

همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت / بهر نانی چند آب چشم ریخت
معنی: او چنان از جایگاهش سقوط کرد که فرشتگان از او دوری می‌کردند و او برای آن خطا و لقمه نان، سال‌ها گریست.

گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بود / لیک آن مو در دو دیده رسته بود
معنی: اگرچه خطای او به اندازه یک مو کوچک بود، اما چون آن مو در چشمِ حساسِ معرفت روییده بود، کل دید او را مختل کرد.

بود آدم دیدهٔ نور قدیم / موی در دیده بود کوه عظیم
معنی: چون آدم چشمِ بینایِ انوار الهی بود، کوچکترین خطا در نظر او مانند کوهی بزرگ و حجابی عظیم جلوه می‌کرد.

گر در آن آدم بکردی مشورت / در پشیمانی نگفتی معذرت
معنی: اگر آدم در آن لحظه با عقل کل یا راهنما مشورت می‌کرد، دچار پشیمانی و عذرخواهی نمی‌شد.

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد / مانع بد فعلی و بد گفت شد
معنی: زیرا وقتی عقلِ یک انسان با عقلِ راهنمایی متحد شود، آن نورِ مضاعف مانع از انجام کار یا گفتار اشتباه می‌گردد.

نفس با نفس دگر چون یار شد / عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد
معنی: اما وقتی نفسِ شهوت‌ران با نفسِ دیگری همراه شود، عقل جزئی انسان از کار می‌افتد و گمراهی آغاز می‌شود.

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی / زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی
معنی: وقتی از تنهایی و ناتوانی خود آگاه شدی، با پناه گرفتن در سایه یک پیر و راهنما، خودت هم نورانی و مانند خورشید می‌شوی.

رو بجو یار خدایی را تو زود / چون چنان کردی خدا یار تو بود
معنی: به سرعت به دنبال یک دوست و راهنمای الهی باش؛ چرا که همراهی با او در حقیقت همراهی با خداست.

آنک در خلوت نظر بر دوخته‌ست / آخر آن را هم ز یار آموخته‌ست
معنی: حتی کسی که در تنهایی به شهود رسیده، آن روشِ تمرکز و دیدن را در ابتدا از یک استاد آموخته است.

خلوت از اغیار باید نه ز یار / پوستین بهر دی آمد نه بهار
معنی: خلوت گزیدن یعنی دوری از بیگانگان، نه دوری از یار و راهنما؛ لباس گرم برای زمستان (سختی) است، نه برای بهارِ وصال.

عقل با عقل دگر دوتا شود / نور افزون گشت و ره پیدا شود
معنی: وقتی دو عقل با هم متحد شوند، روشنایی زیاد می‌شود و راه درستِ زندگی نمایان می‌گردد.

نفس با نفس دگر خندان شود / ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
معنی: اما وقتی دو نفس با هم همراه شوند، در مسیر باطل شادمانند؛ در نتیجه تاریکی زیاد شده و راه حقیقت گم می‌شود.

یار چشم تست ای مرد شکار / از خس و خاشاک او را پاک دار
معنی: راهنما به منزله چشم توست برای دیدن حقیقت؛ پس با رفتار ناپسند، غبار و خاشاک به چشم او نریز.

هین به جاروبِ زبان گردی مکن / چشم را از خس ره‌آوردی مکن
معنی: مواظب باش با تندیِ زبان و زخم‌زبان، گرد و غبار به راه نیندازی و چشمِ بصیرتِ پیرت را آزرده نکنی.

چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود / روی او ز آلودگی ایمن بود
معنی: از آنجا که مؤمن آینه مؤمن است، با نگاه در پیرِ خود می‌توانی عیوب خود را ببینی و از آلودگی پاک شوی.

یار آیینه‌ست جان را در حزن / در رخ آیینه ای جان دم مزن
معنی: دوست و پیر، آینه جان توست؛ پس با «آه» و اعتراض که مانند دمیدن بر آینه است، آن را تیره نکن.

تا نپوشد روی خود را در دمت / دم فرو خوردن بباید هر دمت
معنی: برای اینکه آینه (پیر) چهره حقیقت را از تو نپوشاند، باید در مقابل او سکوت، صبر و ادب پیشه کنی.

کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت / از بهاری صد هزار انوار یافت
معنی: تو از خاک کمتر نیستی؛ ببین خاک وقتی با بهار همراه شد، چگونه سرشار از گل و نور و زیبایی گشت.

آن درختی کو شود با یار جفت / از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
معنی: آن درختی که با نسیم و یار بهاری همراه شد، تمام وجودش شکوفه داد و تازه شد.

در خزان چون دید او یار خلاف / در کشید او رو و سر زیر لحاف
معنی: اما وقتی پاییز (همنشین نامناسب) آمد، درخت به نشانه دوری و قهر، سر در خود فرو برد.

گفت یار بد بلا آشفتن است / چونک او آمد طریقم خفتن است
معنی: عارف می‌گوید: همنشین بد باعث پریشانی است؛ پس وقتی او می‌آید، راه من بی‌اعتنایی و خود را به خواب زدن است.

پس بخسپم باشم از اصحاب کهف / به ز دقیانوس آن محبوس لهف
معنی: ترجیح می‌دهم مانند اصحاب کهف در خوابِ غفلت‌شکن باشم تا اینکه با پادشاه ستمگر (دقیانوس) همنشین شوم.

یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود / خوابشان سرمایهٔ ناموس بود
معنی: بیداریِ اطرافیان دقیانوس صرفِ بیهودگی می‌شد، اما خوابِ اصحاب کهف باعث حفظ عزت و ایمانشان بود.

خواب بیداری‌ست چون با دانش‌است / وای بیداری که با نادان نشست
معنی: خوابی که از روی آگاهی باشد، خودِ بیداری است؛ اما بدا به حال بیداری‌ای که به همنشینی با نادان بگذرد.

چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند / بلبلان پنهان شدند و تن زدند
معنی: وقتی کلاغ‌ها (نااهلان) در زمستانِ غفلت مسلط می‌شوند، بلبلان (عارفان) سکوت کرده و پنهان می‌شوند.

زانک بی‌گلزار بلبل خامش است / غیبت خورشید بیداری‌کش است
معنی: زیرا بلبل بدون وجود گلستان نمی‌خواند و نبودنِ نورِ حقیقت، حسِ بیداری را در جان می‌کشد.

آفتابا ترک این گلشن کنی / تا که تحت‌الارض را روشن کنی
معنی: ای خورشید حق، تو از این گلشن ظاهری می‌روی تا اعماق زمین و باطن موجودات را هم روشن کنی.

آفتاب معرفت را نقل نیست / مشرق او غیر جان و عقل نیست
معنی: خورشیدِ دانش و عرفان هرگز جابجا و غروب نمی‌کند؛ جایگاه طلوع دائم آن، جان و عقل انسان است.

خاصه خورشید ِ‌کمالی کان سری‌ست / روز و شب کردار او روشن‌گری‌ست
معنی: به‌ویژه آن خورشیدِ کمالِ الهی که از عالم غیب است و کارش در تمام حالات، هدایت و نورافشانی است.

مطلع شمس آی گر اسکندری / بعد از آن هرجا روی نیکو فری
معنی: اگر مانند اسکندر به دنبال فتح جهانی، به محل طلوع خورشید حقیقت برو؛ آنگاه صاحب فرّ و شکوهِ ابدی می‌شوی.

بعد از آن هر‌جا روی مشرق شود / شرق‌ها بر مغربت عاشق شود
معنی: بعد از رسیدن به حقیقت، هر جا بروی آنجا منبع نور می‌شود و تمام جهان طالب نور تو می‌گردند.

حس خفاشت سوی مغرب دوان / حس درپاشت سوی مشرق روان
معنی: حس حیوانی تو که از نور می‌ترسد به سوی تاریکی می‌رود، اما حسِ گوهرشناس تو به سوی مشرق حقیقت روان است.

راه حس راه خرانست ای سوار / ای خران را تو مزاحم‌، شرم دار
معنی: پیروی از حواس مادی، راهِ چهارپایان است؛ تو که سوار بر مَرکب روحی، نباید با آن‌ها هم‌مسیر شوی.

پنج حسی هست جز این پنج حس / آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
معنی: انسان حواس باطنی دیگری دارد که مانند طلای ناب گران‌بها هستند، در حالی که این حواس ظاهری مانند مس بی‌ارزش‌اند.

اندر آن بازار که‌اهل محشرند / حس مس را چون حس زر کی خرند‌؟
معنی: در بازارِ قیامت و حقیقت، کسی حسِ مادی و دنیوی را به جای حسِ معنوی و قدسی خریدار نیست.

حس ابدان قوُت ظلمت می‌خورد / حس جان از آفتابی می‌چرد
معنی: حواس بدنی از مادیات و تاریکی تغذیه می‌کنند، اما حواس جان از خورشیدِ حقیقت بهره می‌برند.

ای ببرده رخت حسها سوی غیب / دست چون موسی برون آور ز جیب
معنی: ای کسی که حواس خود را متعالی کرده‌ای، اکنون مانند معجزه «ید بیضا»ی موسی، قدرت معنوی خود را نشان بده.

ای صفاتت آفتاب معرفت / و آفتاب چرخ بند یک صفت
معنی: ای کسی که صفاتت منبع آگاهی است و خورشیدِ آسمان تنها اسیرِ یکی از صفاتِ بی‌شمار توست.

گاه خورشیدی و گه دریا شوی / گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
معنی: تو در تجلیات مختلف، گاهی روشنگری، گاهی بیکرانی و گاهی مانند سیمرغ در اوج هستی.

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش / ای فزون از وهم‌ها وز بیش بیش
معنی: اما ذات واقعی تو فراتر از تمام این تصویرهاست؛ تو از هر چه در ذهن بگنجد، برتر و فراتری.

روح با علمست و با عقلست یار / روح را با تازی و ترکی چه کار‌؟
معنی: حقیقتِ روح با آگاهی و خرد همراه است؛ روحِ مجرد فراتر از تفاوت‌های زبانی مثل عربی یا ترکی است.

از تو ای بی‌نقش با چندین صور / هم مشبه هم موحد خیره‌سر
معنی: ای خدایی که بی‌شکلی اما در هر صورتی ظاهری؛ تمام متفکران (چه تشبیه کنندگان و چه تنزیه کنندگان) در شناخت تو سرگردانند.

گه مشبه را موحد می‌کند / گه موحد را صور ره می‌زند
معنی: گاهی آن که تو را شبیه خلق می‌دانست به توحید می‌رسد، و گاهی آن که موحد بود، در دامِ صورت‌ها گرفتار می‌شود.

گه ترا گوید ز مستی بوالحسن / یا صغیر السن یا رطب البدن
معنی: گاهی عارفی از شدت مستی و عشق، اوصافی انسانی (مانند جوانی یا زیبایی اندام) به تو نسبت می‌دهد.

گاه نقش خویش ویران می‌کند / آن پی تنزیه جانان می‌کند
معنی: و گاهی تمام این تصویرها را می‌شکند تا ثابت کند که جانان (خداوند) از هر نقشی منزه و پاک است.

چشم حس را هست مذهب اعتزال / دیدهٔ عقلست سنی در وصال
معنی: چشمِ حسی، خدا را از خلق جدا و دور می‌بیند، اما دیدهِ عقل، به حضور و وصالِ دائمِ او معتقد است.

سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال / خویش را سنی نمایند از ضلال
معنی: کسانی که فقط به حس تکیه می‌کنند، اسیر ظاهرند و به اشتباه فکر می‌کنند در راه درست هستند.

هر که بیرون شد ز حس سنی وی‌است / اهل بینش چشم عقل خوش‌پی‌است
معنی: هر کس از حصارِ حواسِ مادی فراتر رود، پیرو واقعی حق است و چشمی حقیقت‌بین دارد.

گر بدیدی حس حیوان شاه را / پس بدیدی گاو و خر الله را
معنی: اگر با حواسِ حیوانی می‌شد حقیقتِ مطلق را دید، حیوانات هم باید خدا را مشاهده می‌کردند.

گر نبودی حس دیگر مر ترا / جز حس حیوان ز بیرون هوا
معنی: اگر تو به جز این حواس ظاهری و حیوانی، حسِ باطنیِ دیگری نداشتی…

پس بنی‌آدم مکرم کی بدی‌؟ / کی به حس مشترک محرم شدی‌؟
معنی: پس دیگر انسان چگونه کرامت می‌یافت؟ و چگونه می‌توانست به عالم غیب و معانی مشترک پی ببرد؟

نامصور یا مصور گفتنت / باطل آمد بی ز صورت رَستنت
معنی: بحث درباره اینکه خدا صورت دارد یا ندارد، تا زمانی که خودت از بندِ صورت‌ها رها نشوی، بیهوده است.

نامصور یا مصور پیش اوست / کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست
معنی: درکِ واقعیِ ذات و صفاتِ حق، کارِ کسی است که به مغزِ حقیقت رسیده و از پوسته ظاهر عبور کرده است.

گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج / ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
معنی: اگر از دیدن حقیقت ناتوانی، گناهی نداری؛ اما اگر می‌توانی ببینی، صبر کن که صبر کلید گشایش است.

پرده‌های دیده را داروی صبر / هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
معنی: داروی صبر، پرده‌های حجاب را از چشم می‌سوزاند و سینه را برای پذیرش نور الهی آماده می‌کند.

آینهٔ دل چون شود صافی و پاک / نقش‌ها بینی برون از آب و خاک
معنی: زمانی که آینه دلت از غبار تعلق پاک شود، حقایقی فراتر از این جهان مادی را در آن خواهی دید.

هم ببینی نقش و هم نقاش را / فرش دولت را و هم فراش را
معنی: آن زمان هم زیباییِ مخلوق را می‌بینی و هم عظمتِ خالق را؛ هم نعمت را و هم بخشنده را.

چون خلیل آمد خیال یار من / صورتش بت‌، معنی او بت‌شکن
معنی: خیالِ معشوقِ من مانند ابراهیم (ع) است؛ در ظاهر شبیه یک صورت است، اما در
باطن بت‌های توهم را می‌شکند.

شکر یزدان را که چون او شد پدید / در خیالش جان خیال خود بدید
معنی: شکر که وقتی او ظاهر شد، جانِ من توانست در آینه وجودِ او، حقیقتِ والای خودش را ببیند.

خاک درگاهت دلم را می‌فریفت / خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت
معنی: دل من شیفته‌ی تواضع و خاکساری درگاه توست؛ نفرین بر آن دلی که بتواند از تو دوری کند.

گفتم ار خوبم پذیرم این ازو / ورنه خود خندید بر من زشت‌رو
معنی: با خود گفتم اگر باطنم زیبا باشد او مرا می‌پذیرد، وگرنه آن زیبارو به زشتیِ من خواهد خندید.

چاره آن باشد که خود را بنگرم / ورنه او خندد مرا من کی خرم
معنی: راهش این است که به اصلاح خودم بپردازم؛ وگرنه او به من می‌خندد و من سودی از این عشق نمی‌برم.

او جمیلست و محب للجمال / کی جوان نو گزیند پیر زال
معنی: خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد؛ پس روحِ زیبا را می‌پسندد، نه روحی که در زشتیِ گناه پیر شده است.

خوب خوبی را کند جذب این بدان / طیبات و طیبین بر وی بخوان
معنی: بدان که پاکی، پاکی را جذب می‌کند؛ همان‌طور که در قرآن آمده زنان پاک برای مردان پاک هستند.

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد / گرم گرمی را کشید و سرد سرد
معنی: در تمام جهان قانون سنخیت جاری است؛ هر چیزی به سوی هم‌جنس خود کشیده می‌شود.

قسم باطل باطلان را می‌کشند / باقیان از باقیان هم سرخوشند
معنی: انسان‌های باطل به دنبال باطل می‌روند و انسان‌های جاودانه و الهی با هم‌نوعان خود شادمانند.

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند / نوریان مر نوریان را طالب‌اند
معنی: اهل آتش و خشم به سوی هم می‌روند و اهل نور و معرفت، مشتاق یکدیگرند.

چشم چون بستی ترا جان کندنیست / چشم را از نور روزن صبر نیست
معنی: وقتی چشمِ جانت را بر حقیقت می‌بندی، دچار سختی می‌شوی؛ زیرا چشم
روح ذاتاً مشتاق نور است.

چشم چون بستی تو را تاسه گرفت / نور چشم از نور روزن کی شکفت‌؟
معنی: وقتی چشمت را می‌بندی دلتنگ می‌شوی؛ زیرا نورِ چشمِ تو تنها با اتصال به نورِ حقیقت شکوفا می‌شود.

تاسهٔ تو جذب نور چشم بود / تا بپیوندد به نور روز زود
معنی: آن بی‌قراریِ تو در واقع تمایلِ چشمت برای پیوستن به منبع اصلیِ نور است.

چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را / دان‌که چشم دل ببستی‌، بر گشا
معنی: اگر با وجود بیداریِ ظاهری باز هم بی‌قراری، بدان که چشمِ دلت بسته است؛ آن را باز کن.

آن تقاضای دو چشم دل شناس / کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس
معنی: این نیاز و جستجو را از جانب چشمِ دل بدان که به دنبال نوری بی‌کران و الهی است.

چون فراق آن دو نور بی‌ثبات / تاسه آوردت گشادی چشمهات
معنی: وقتی دوری از نورهای دنیوی تو را بی‌قرار می‌کند و چشم باز می‌کنی تا ببینی…

پس فراق آن دو نور پایدار / تاسه می‌آرد مر آن را پاس دار
معنی: پس بدان که دوری از نورِ پایدارِ الهی هم بی‌قراری می‌آورد؛ قدرِ این حسِ نیاز را بدان.

او چو می‌خواند مرا من بنگرم / لایق جذبم و یا بد پیکرم
معنی: وقتی او (حق/پیر) مرا صدا می‌زند، باید ببینم آیا از نظر اخلاقی شایسته جذب شدن هستم یا نه.

گر لطیفی زشت را در پی کند / تسخری باشد که او بر وی کند
معنی: اگر یک انسانِ زیبا به دنبال فردی زشت برود، احتمالاً برای ریشخند و تمسخر اوست (پس باید خود را زیبا کرد).

کی ببینم روی خود را ای عجب‌؟ / تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب‌؟
معنی: با خود می‌گویم: چگونه می‌توانم حقیقتِ وجودم را ببینم تا بفهمم نورانی هستم یا تاریک؟

نقش جان خویش من جستم بسی / هیچ می‌ننمود نقشم از کسی
معنی: من بسیار تلاش کردم تا حقیقتِ خودم را بشناسم، اما هیچ‌کس نتوانست آینه‌ی درستی برای من باشد.

گفتم آخر آینه از بهر چیست / تا بداند هر کسی کو چیست و کیست
معنی: به خود گفتم: اصلاً آینه برای این ساخته شده که هر کس حقیقت و عیبِ خود را در آن ببیند.

آینهٔ آهن برای پوست‌هاست / آینهٔ سیمای جان سنگی‌بهاست
معنی: آینه‌ی فلزی برای دیدنِ چهره و ظاهر است، اما آینه‌ی جان بسیار گران‌بها و کمیاب است.

آینهٔ جان نیست الا روی یار / روی آن یاری که باشد زان دیار
معنی: آینه‌ی واقعیِ جان، چیزی جز چهره و وجودِ پیر و راهنمایی که از عالم غیب آمده باشد، نیست.

گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو / رو به دریا‌، کار بر ناید به‌جو
معنی: به دلم گفتم: به دنبال یک آینه‌ی کامل (انسان کامل) باش؛ به سوی دریا برو، چون کارِ تو در جویِ کوچک راه نمی‌افتد.

زین طلب بنده به کوی تو رسید / درد مریم را به خرمابن کشید
معنی: از این جستجو بود که به آستانِ تو (حسام‌الدین) رسیدم؛ همان‌طور که دردِ زایمان، مریم (ع) را به سوی درختِ خرما کشانید.

دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد / شد دل نادیده غرق دیده شد
معنی: وقتی چشمِ بصیرتِ تو به دلِ من افتاد، دلِ نابینای من در نورِ بیناییِ تو غرق و بینا شد.

آینهٔ کلی ترا دیدم ابد / دیدم اندر چشم تو من نقش خود
معنی: من تو را برای همیشه آینه‌ی تمام‌نما یافتم و توانستم حقیقتِ خودم را در وجودِ تو مشاهده کنم.

گفتم آخر خویش را من یافتم / در دو چشمش راه روشن یافتم
معنی: با شادی گفتم که سرانجام خودم را شناختم و در نگاهِ او راهِ روشنِ حقیقت را پیدا کردم.

گفت وهمم کان خیال تست هان / ذات خود را از خیال خود بدان
معنی: وهم و خیالِ من گفت: مواظب باش، این فقط خیالِ توست؛ اما من دانستم که حقیقتِ ذاتم از این خیال‌ها برتر است.

نقش من از چشم تو آواز داد / که منم تو تو منی در اتحاد
معنی: تصویرِ من در چشمِ تو فریاد زد که ما در مقامِ وحدتِ معنوی، یکی هستیم (فنایِ مرید در مراد).

کاندرین چشم منیر بی زوال / از حقایق راه کی یابد خیال‌؟
معنی: زیرا در این چشمِ نورانی و الهی که از بین رفتنی نیست، خیال و باطل راهی ندارد و هر چه هست حقیقت است.

در دو چشم غیر من تو نقش خود / گر ببینی آن خیالی دان و رد
معنی: اگر در چشمِ کسی غیر از پیرِ کامل، تصویرِ خود را ببینی، آن را خیالی پوچ بدان و رد کن.

زانک سرمهٔ نیستی در می‌کشد / باده از تصویر شیطان می‌چشد
معنی: زیرا دیگران سرمه‌ی نیستی و غفلت به چشم دارند و الهاماتشان شیطانی است.

چشمشان خانهٔ خیالست و عدم / نیست‌ها را هست بیند لاجرم
معنی: چشمِ اهلِ دنیا خانه‌ی توهم و نیستی است؛ به همین دلیل چیزهای فانی را باقی می‌بینند.

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال / خانهٔ هستی‌ست نه خانهٔ خیال
معنی: اما چشمِ من (عارف) چون از جانب خداوند بینا شده، حقیقتِ هستی را
می‌بیند، نه خیال را.

تا یکی مو باشد از تو پیش چشم / در خیالت گوهری باشد چو یشم
معنی: تا زمانی که اندکی خودبینی (مو) در چشمت باشد، سنگِ بی‌ارزش را به اشتباه، گوهر می‌بینی.

یشم را آنگه شناسی از گهر / کز خیال خود کنی کلی عبر
معنی: تنها زمانی تفاوتِ بدل و اصل را می‌فهمی که از زندانِ خیال‌ها و خودبینیِ خودت عبور کنی.

یک حکایت بشنو ای گوهر‌شناس / تا بدانی تو عیان را از قیاس
معنی: ای کسی که به دنبال حقیقتی، این حکایت را بشنو تا تفاوتِ مشاهده‌ی واقعی را با حدس و گمان بفهمی.

اشتراک گذاری:
دیگران چه می‌خوانند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *