داستان کوتاه جالب برای مدرسه چهارم (10 داستان زیبا و کوتاه برای مدرسه)

داستان کوتاه جالب برای مدرسه چهارم، از آن دسته از داستان هایی است که دانش آموزان می تواند در زنگ های انشا بخوانند تا هم سرگرم شوند و هم با علائم نوشتاری و نحوه چگونه روایت کردن داستان آشنا شوند.

داستان کوتاه جالب برای مدرسه چهارم (10 داستان زیبا و کوتاه برای مدرسه)

داستان کوتاه جالب برای مدرسه چهارم

دختر خوش اخلاق و موش موشک زرنگ

روزی روزگاری دختری بود زیبارو که هیچکسی در این دنیا شبیه به اون نبود.دختر قصه ما روی سرش اصلا مو نداشت.اما سرش خیلی گرد و قشنگ بود.
دختر قصه ما خیلی کم تر از بقیه می خندید اما هر زمان هم که لبخند میزد پروانه های رنگی رنگی می اومدن و با شوق به لبخند او نگاه میکردند.
یک روز، دخترک، موش زبلی را دید که یک سیب را قل قل هول می داد تا به لانه اش ببرد. سیب قل می خورد و این طرف می رفت. بعد قل می خورد و آن طرف می رفت.
موشی، دنبال سیب این طرف می دوید و بعد هم آن طرف می دوید. دخترک از کارهای موشی آنقدر خندید آنقدر خندید که ده تا پروانه آمدند و خنده اش را تماشا کردند!
موشی صدای خنده دخترک را شنید و به او نگاه کرد: «وای! چه دختر قشنگی!» بعد برای اینکه بتواند دخترک را بهتر ببیند، سرش را بالا گرفت و عقب عقب رفت تا اینکه تالاپ، از پشت افتاد روی زمین!
این طرفی شد، آن طرفی شد، تا بالاخره از جایش بلند شد. دخترک به سر موشی دستی کشید و دوباره خندید.
این بار بیست پروانه دیگر هم آمدند و خنده قشنگ او را تماشا کردند.
موشی با خودش فکر کرد که اگر از سیب بالا برود و روی آن بنشیند، می تواند دخترک را بهتر ببیند، پس تصمیم گرفت از سیب بالا برود، اما همین که سوار سیب شد، سیب قل خورد و موشی هم با سیب قل خورد و رفت و رفت آن طرف اتاق.
صدای خنده دخترک همه جا پیچید و یک لحظه بعد، اتاق پر شد از پروانه. آنها روی سر و شانه های دخترک نشستند.
موشی هیچ وقت دختری به این قشنگی ندیده بود. موش، سیب را رها کرد و رفت جلوی پای دخترک ایستاد و دست هایش را بالا گرفت.
دخترک موش را از زمین برداشت و به او نگاه کرد. موش خندید و آنها با هم دوست شدند.
حالا یک دختر بود که شبیه هیچ کس نبود. یک موش بود که زبل و بامزه بود! و یک عالمه پروانه بودند که همه با هم خوش و خندان و شاد، زندگی می کردند!

مامان و ابر کوچولو

گوشه آسمونی به این بزرگی ابر کوچولویی بود که خیلی غمگین و ناراحت بود.همونطوری ناراحت آروم آروم پیش مامانش رفت.مامانش بهش گفت که چیزی شده ابر کوچولو؟ نکنه دعوا کردی با بقیه ابرهای کوچولو؟
ابر کوچولو گفت: نه! با باد دعوایم شده است. هی مرا هُل می دهد و میزند به ابرهای دیگر.
مامان ابر خندید و گفت: باد دوست ماست. مگر تو دوست نداری باران شوی؟
چشم های ابر کوچولو برق زد. آرزو داشت باران شود. برود روی زمین. گل های کوچولو را آب بدهد. با قطره های توی رودخانه همبازی شود.
ابر کوچولو گفت: دوست دارم باران شوم.
مامان ابر گفت: او، تو و ابرهای دیگر را به طرف همدیگر هُل می دهد تا رعد و برق شود. رعد و برق هم که بشود شما باران می شوید.
ابر کوچولو گفت: چه خوب! در همین وقت سر و کله باد پیدا شد. با دیدن ابر کوچولو و مامانش گفت: آماده اید باران شوید؟
ابر کوچولو و مامانش فریاد زدند: بله!
باد آن دو تا را با دست های قوی اش گرفت و هُل داد طرف ابرهای دیگر. ابرها که به همدیگر خوردند، از شادی و هیجان فریاد زدند.
همه جا یک لحظه روشن شد. ابر کوچولو به مامانش گفت: چه قدر رعد و برق قشنگ است!
مامان ابر گفت: آره عزیزم! الان دیگر باران می شویم.
ابر کوچولو و مامانش باران شدند و بر روی زمین و گلها باریدند و یک رنگین کمان بسیار زیبا به وجود آوردند.

زیباترین رز دنیا

باغچه ای بود در خانه ای تاریک و کوچک که در آن دانه رز صورتی کوچکی در آن زندگی می کرد.در سکوت و آرامش دانه در خانه خود نشسته بود که صدای در خانه تق و تق و تق به گوش رسید.
دانه رز گفت: کیه؟
صدای آرام و غمگینی جواب داد: من بارانم و می خواهم داخل خانه تو بیایم!
دانه کوچولو جواب داد: نه، تو نمی توانی.
کمی بعد دوباره دانه کوچولو صدای تق و تق را از سمت شیشه پنجره شنید.
دانه رز صورتی گفت: کیه؟
همان صدای قبلی بود، جواب داد: باران، لطفا در را باز کن.
دانه کوچولو جواب داد: نه، تو نمی توانی به خانه من بیایی.
برای یک مدت طولانی، همه جا آرام و ساکت بود. بعد صدای پچ پچی از طرف پنجره آمد.
دانه رز صورتی پرسید: کیه؟
صدای خوشحال و شادی جواب داد: من نور آفتابم و می خواهم داخل خانه تو بیایم!
باز هم دانه رز جواب داد: نه، امکان ندارد. دانه کوچولو غمگین در خانه خود نشست.
کمی بعد دانه رز صدای شیرین نور آفتاب را از سوراخ قفل در شنید. نور آفتاب دلش می خواست وارد خانه دانه رز شود، اما دانه کوچولو باز هم به او اجازه نداد
کمی بعددانه کوچولو صدای باران و نور آفتاب را از همه جا، پشت در، پشت پنجره و سوراخ قفل در شنید.
دوباره پرید: کی آنجاست؟
هر دو صدا با هم جواب دادند: باران و آفتاب. ما می خواهیم به خانه تو بیایم! ما می خواهیم به خانه تو بیاییم! ما می خواهیم به خانه تو بیاییم!
دانه رز جواب داد: حالا که شما هر دو با هم آمدید، اجازه می دهم به خانه من بیایید.
بعد دانه کوچولو در را کمی باز کرد و نور آفتاب و باران با هم وارد خانه اش شدند. نور آفتاب یک دست دانه کوچولو و باران دست دیگرش را گرفت و آنها با هم دویدند و دویدند تا با هم دانه رز را به سمت بالا یعنی بیرون زمین بردند.
سپس آنها به دانه کوچولو گفتند: با سرت به زمین ضربه بزن و دانه کوچولو به زمین ضربه زد و از زمین بیرون آمد. او حالا وسط یک باغ زیبا بود.
فصل بهار بود و همه گل های دیگر از زمین بیرون آمدند.
حالا او زیباترین رز صورتی کوچولو در باغ بود!

ببر مسخره گر

در جنگل دوستی ها ببری زندگی می کرد که تنها کارش مسخره کردن حیوانات دیگر بود.او ضعیف بودن زنبور کوچولو و آقا فیله که دست و پا چلفتی بود را مسخره می کرد.
یک روز حیوانات جنگل از جمله ببر در غاری جمع شده بودند که ناگهان زمین لرزه ای آمد و در خروجی غار بسته شد.
از آنجایی که ببر قوی بود و همیشه حیوانات دیگر را مسخره می کرد، همه حیوانات گرفتار در غار انتظار داشتند که ببر در غار را باز کند و آنها را نجات دهد، ولی هر چقدر ببر زور زد نتوانست صخره ها را از جلوی در غار تکان بدهد.
در نهایت، زنبور کوچولو فکری به ذهنش رسید و از میان شکاف بین صخره ها پرواز کرد و از غار خارج شد.
چون فیل از مسخره کردن ببر ناراحت بود، در گوشه ای تنها نشسته بود و با حیوانات دیگر به غار نرفته بود.
پس زنبور به دنبال فیل در جنگل گشت و او را پیدا کرد و به او گفت که حیوانات در غار گرفتار شده اند و در غار بسته شده است و آنها نمی توانند بیرون بیایند.
فیل به سمت غار راه افتاد و با خرطوم خود صخره ها را از جلوی در غار برداشت و حیوانات را نجات داد.
حیوانات با خوشحالی از غار بیرون آمدند و از زنبور کوچک و فیل سپاسگزاری کردند و خواستند که با آنها دوست شوند.
آخرین حیوانی که از غار بیرون آمد، ببر بود که صورتش از خجالت قرمز شده بود. ببر درس خود را آموخته بود و از آن روز به بعد ببر فقط خوبی های حیوانات دیگر را می دید و با همه دوست بود.

الاغ زرنگ و گرگ ابله

علفزاری در زیباترین گوشه دنیا وجود داشت که الاغی در آن زندگی می کرد.روزی که الاغ در علفزار مشغول علف خوردن بود از پشت علف ها گرگ بزرگی ناگهان جلوی او پرید.
گرگ دهانش را کاملا باز کرد و برای بلعیدن الاغ بیچاره آماده شد.
الاغ که ترسیده بود، یک دفعه فکری به ذهنش رسید و شروع به آه و ناله کرد و پشت سر هم می گفت: آخ، اوخ، آه، وای.
الاغ لنگ لنگان راه می رفت و به سختی یکی از پاهای عقب خود را روی زمین می کشید.
گرگ ایستاد و با تعجب به الاغ نگاه کرد. الاغ ناله کنان گفت: فکر می کنم یک تکه شیشه پای مرا سوراخ کرده و من نمی توانم راه بروم. از تو خواهش می کنم قبل از اینکه مرا بخوری، آن را از پای من در بیاوری.
در ابتدا گرگ دودل بود که خرده شیشه را از پای الاغ دربیاورد یا نه.
اما الاغ به گرگ گفت: اگر تو این خرده شیشه را از پای من بیرون نیاوری و مرا بخوری، این خرده شیشه در گلوی تو گیر می کند و خودت می دانی که چقدر دردناک است.
گرگ نادان فکر کرد که وقتی این خرده شیشه در پای الاغ است و اینقدر درد دارد و باعث شده که الاغ نتواند به خوبی راه برود، پس حتما وقتی در گلوی من گیر کند دردش خیلی بیشتر و وحشتناک تر خواهد بود. پس تصمیم گرفت که قبل از خوردن الاغ، تکه شیشه را از پای او خارج کند.
گرگ رفت و پای الاغ را گرفت و نگاه کرد ولی چیزی پیدا نکرد.
الاغ به گرگ گفت که جلوتر برود تا بتواند کف پای او را خوب بررسی کند و خرده شیشه را پیدا کند.
همین که گرگ سرش را به کف پای الاغ نزدیک کرد، الاغ لگد محکمی به صورت گرگ زد و گرگ به زمین افتاد.
وقتی که گرگ داشت سعی می کرد از زمین بلند شود، دید بیشتر دندانهای تیزش شکسته اند و فهمید که دیگر دندان تیزی برایش باقی نمانده که بتواند الاغ را بخورد.
پس بلند شد و راهش را در پیش گرفت و رفت.

اشتراک گذاری:
دیگران چه می‌خوانند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *