به مناسبت زادروز استاد فریدون مشیری، گلچینی از اشعار او را برای شما همراهان عزیز گهر تهیه کرده ایم.فریدون مشیری شاعر معاصری است که با وجود اینکه فوت کرده است اما بازهم اشعار او دست به دست در میان مردم می چرخد و هر بیتش در دل و جان آدمی نفوذ می کند روحش شاد.

بیوگرافی فریدون مشیری
فریدون مشیری یکی از فرهیخته ترین شاعران ایرانی بود که او در سال 1305 متولد شده و سرانجام در سن 74 سالگی درگذشت.او علاوه بر این که شاعر موفقی بود، روزنامه نگار موفقی هم بود.با این که سال هاست که از مرگ او می گذرد اما بازهم یاد و خاطرش در شعرها زنده است و این اشعار روز به روز در میان مردم میچرخد.
گلچین اشعار فریدون مشیری
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
آخر اي دوست نخواهي پرسيد
که دل از دوري رويت چه کشيد
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
کي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد فريدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشيد
درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن، درد دارد!
می زند من را زمین
می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش!
منم مجنون آن لیلا ، که صد لیلاست مجنونش!
غم عشق تو را نازم ، چنان در سینه رخت افکند؛
که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش

تک بیت های ناب فریدون مشیری
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر كن
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن
به کسی کینه نگیرید، دل بی کینه قشنگ است
به همه مهر بورزید، به خدا مهر قشنگ است
سنگ ها هم حرف هایی می زنند
گوش کن خاموش ها گویا ترند
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب!؟
مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو
در کنار تو مفهوم زندگی است
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
باد سردی می وزد در باغ یاد
برگ خشکی می رود همراه باد
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
بشناسید خدا را هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین
بنشین، مرو که در دلِ شب در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
خوب، خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب بهتر از تمام شعر های ناب!
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
کاش می دیدم چیست
آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست
می خواهم و می خواستمت، تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
تـو کیستی کـه مـن اینگونه بی تـو بی تابم؟!
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
بگذار سر بـه سین مـن تا کـه بشنوی
موزیک اشتیاق دلی دردمند را
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

دو بیتی های عاشقانه فریدون مشیری
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یک دم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهمزدنی
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس
«دوستت دارم» را با من بسیار بگو
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگ های تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و راز ها!
درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین
بی تو بودن درد دارد
می زند من را زمین
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
دوستم داری؟ را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو
عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است
عمر، پا بر دل من می نهد و می گذرد
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری که دلم نشکفد از خندهی یار…
بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست
گواه ما پر خونین و دیده تر ماست
دلی که رام محبت نمی شود دل توست
سری که در ره مهر و وفا رود سر ماست
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق، تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی، هرچه تو گویی و تو خواهی
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن چنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
عشق هر جا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند آنجا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی
که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش
به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین
همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش
درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم، مستم، چه هستم؟
همی دانم دلی پر درد دارم

محدثه راد، نویسنده و تولید کننده محتواهای اختصاصی در پورتال گهر. علاقمند به نویسندگی محتواهای خبری، فرهنگی و سرگرمی در پورتال گهر