Oops! It appears that you have disabled your Javascript. In order for you to see this page as it is meant to appear, we ask that you please re-enable your Javascript!
X بستن تبلیغات
مطالب پيشنهادي

داستان کوتاه و خواندنی سخن گفتن به اقتضای زمان

تاريخ : ۱۲ اردیبهشت
بازديد : 4318

در این مطلب داستان کوتاه و خواندنی سخن گفتن به اقتضای زمان را در نظر گرفته ایم. با سایت گهر همراه باشید.

.

1422604619 28679 1 داستان کوتاه و خواندنی سخن گفتن به اقتضای زمان

.

زن و مردی جوان، در اتاق پذیرایی که کاغذ دیواری آن به رنگ آبی آسمانی بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند.

مرد خوش قیافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم می خورد:ــ بدون شما عزیزم ، نمی توانم زندگی کنم!

قسم می خورم که این عین حقیقت است!و همچنانکه به سنگینی نفس می زد ، ادامه داد:

از لحظه ای که شما را دیدم ، آرامشم از دست رفت! عزیزم حرف بزنید … عزیزم … آره یا نه ؟

زن جوان ، دهان کوچک خود را باز کرد تا جواب دهد اما درست در همین لحظه ، در اتاق اندکی باز شد و برادرش از لای در گفت:

لی لی ، لطفاً یک دقیقه بیا بیرون!…لی لی از در بیرون رفت و پرسید:ــ کاری داشتی ؟!

عزیزم ، ببخش که موی دماغتان شدم ولی … من برادرت هستم و وظیفه ی مقدس برادری حکم می کند به تو هشدار بدهم

مواظب این یارو باش! احتیاط کن … مواظب حرف زدنت باش … لازم نیست با او از هر دری حرف بزنی.

او دارد به من پیشنهاد ازدواج می کند!ــ من کاری به پیشنهادش ندارم … این تو هستی که باید تصمیم بگیری ، نه من …

بخوانید :   تبریک تولد به معشوق

حتی اگر در نظر داری با او ازدواج کنی ، باز مواظب حرف زدنت باش … من این حضرت را خوب میشناسم …

از آن پست فطرتهای دهر است! کافیست حرفی بهش بزنی تا فوری گزارش بدهد …

متشکرم ماکس! … خوب شد گفتی … من که نمی شناختمش!زن جوان به اتاق پذیرایی بازگشت.

پاسخ او به پیشنهاد مرد جوان « بله » بود. ساعتی کنار هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل کردند

همدیگر را در آغوش گرفتند و قسمها خوردند اما …

اما زن جوان ، احتیاط خود را از دست نداد: جز از عشق و عاشقی ، سخنی بر زبان نیاورد!!!

آخرين هاي اين بخش
ديگران چه مي خوانند
دیدگاه ها
برای ارسال دیدگاه مرتبط با این مطلب کلیک کنید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

گـهـر در شبکه هاي اجتماعي