استفاده از مجموعه اشعار کوتاه عاشقانه برای ولنتاین یکی از بهترین و متفاوت ترین روش هایی است که شما با استفاده از آن می توانید ولنتاین را به همسر و یا عشق زندگی تان تبریک بگویید.در ادبیات فارسی اشعار عاشقانه زیبا و بسیاری وجود دارند که شما با آنها می توانید عشق و علاقه خود را با استفاده از آنها بیان کنید.در این بخش از گهر برای شما همراهان عزیز گهر مجموعه ای از بهترین زیباترین مجموعه اشعار را تهیه کرده ایم.

شعر عاشقانه ولنتاین برای عشق
همیشه در کنارت خواهم ماند
در لحظات تلخ و شیرین
در گریه ها و خنده ها
تو تنها دختری هستی که آرزو دارم
بقیه زندگی ام را با او شریک شوم
دوستت دارم
اى دوست
تو همان شقایق معروف شعر خوب سهرابى
تا تو هستى زندگى باید کرد…
هنوز قلبم جایی حوالی ِ تو می تپد …!
نه خیالی نه حالی جایی حوالیِخود ِ خودَت .
مواظبَش باش
ولـنتـاین مبــارک
دنیا بدون عشق
چه دنیای مضحکی ست
شطرنج مسخره است
زمانی که شاه نیست
شاید عشق همین باشد که
هیچگاه ذهنم از یاد و نامت خالی نمیشود
همه چیز رو فراموش می کنم؛
تو فقط دستمو بگیر،
اونقدر محکم که حس کنم
تمامِ تو سهمِ منه
با تو از خاطره ها سرشارم
با تو تا آخر شب بیدارم
عشق من دست تو یعنی خورشید
گرمی دست تو را کم دارم
مجموعه اشعار کوتاه عاشقانه
تو تمنای من و یار منو ای جان منی
پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی
تو خودت روح و روانی تو آرامش جانی
پس بمان تا که نمانم به تماشای کسی
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسندش
نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار
ترسم رسد از دیده ی بدخواه گزندش
روزهایم عجیب دلگیرند
مثل آن جمعه ای که تب دارد
با دل من کمی مدارا کن
به خدا قلب هم عصب دارد
بیا فانوس شبهای سیاهم
تویی مقصود من گم کرده راهم
بیا ای چشم ماهت شهر خورشید
دمی بنشین به شادی در نگاهم
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
حافظ شیرازی
در عشق تو از بس که خروش آوردیم
دریای سپهر را به جوش آوردیم
چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت
رفتیم و زبانهای خموش آوردیم
سردم شده است و از درون می سوزم
حالا شده کار هر شب و هر روزم
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
من دکمه ی این قافیه را می دوزم
باز هم از یاد تو ، شعله به پا خواسته
آتش سرخش ز نور ، قلب من آراسته
زردی روی مرا نیک تماشا نما
شمع وجود من از ، دوری تو کاسته !
یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
گلستان جای تو ای نازنینم
مو در گلخن به خاکستر نشینم
چه در گلشن چه در گلخن چه صحرا
چو دیده واکنم جز ته نوینم
اندر دل من بدین عیانی که تویی
وز دیده من بدین نهانی که تویی
وصاف ترا وصف نداند کردن
تو خود به صفات خود چنانی که تویی
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک، … چکار با پنجره داشت
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
عشق یعنی حسرت پنهان دل
زندگی در گوشه ویران دل
عشق یعنی سایه در یک خیال
آرزوی سرکش و گاهی محال
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خودم را بکنم
لطفآ دو سه سطر مرگ را کش بدهید
در عشق تو از بس که خروش آوردیم
دریای سپهر را به جوش آوردیم
چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت
رفتیم و زبانهای خموش آوردیم
لبخند زدی و خنده ات خاطره شد
هر اخم تو فرشی از هزاران گره شد
یک صفحه ی صاف بود ، از آن آغاز
تا دور تو چرخید زمین ، دایره شد !
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
اشعار عاشقانه مولانا
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بیتو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
باده اگر چه مي خورم عقل نرفت از سرم
مجلس چون بهشت را ، زير و زبر چرا کنم
چونک کمر ببستهام ، بهر چنان قمررخي
از پي هر ستاره گو ، ترک قمر چرا کنم
من آنِ توام
مرا به من باز مده…
تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نه ای
از بهر خـدا مکن فراموش مرا
بی عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی عشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بیجنبش عشق در مکنون نشود
رفتم به طبيب جان گفتم که ببين دستم
هم بيدل و بيمارم هم عاشق و سرمستم
گفتا که نه تو مردي گفتم که بلي اما
چون بوي توام آمد از گور برون جستم
زیباترین دوبیتی های عاشقانه
ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
ای حسرت روزهای شیرین در من!
بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من!
دلم را جز تو کس دلبر نباشد
به جز شور تو ام در سر نباشد
دل فایز تو عمدا میکنی تنگ
که تا جـای کس دیــــگر نباشد
اندازه ی یک وقفه ی کوتاه بمان
حتی شده تا نیمه ی این راه بمان
دلتنگ تو بودن به خدا ممکن نیست
نه ، آه نکش ، آه نرو ، آه بمان !
سردم شده است و از درون می سوزم
حالا شده کار هر شب و هر روزم
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
من دکمه ی این قافیه را می دوزم
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بیهیچ سرانجام خوشیم

محدثه راد، نویسنده و تولید کننده محتواهای اختصاصی در پورتال گهر. علاقمند به نویسندگی محتواهای خبری، فرهنگی و سرگرمی در پورتال گهر