اگر شما هم علاقمند به شعر هستید، در این محتوا شعر هایی درمورد علم و دانش جمع آوری کرده ایم.از دیرباز شعر در تاریخ ادبیات ایران جایگاه ویژه ای داشته و شاعران بزرگی در دوران خود ظهور کرده و تحولی بزرگ در تاریخ شعر ایران بوجود آورده اند.

اشعار سعدی درمورد علم و دانش
علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن؛
هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن
زانکه من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او
علمی که ره به حق ننماید جهالت است
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خلق خود بنیوش
خویشتن را علاج مینکنی
باری از عیب دیگران خاموش
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم
چون کبر کردی از همه دونان فروتری
از من بگوی عالم تفسیرگوی را
گر در عمل نکوشی نادان مفسری
بار درخت علم ندانم مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بیبری
علم آدمیتست و جوانمردی و ادب
ورنی ددی، به صورت انسان مصوری
از صد یکی به جای نیاورده شرط علم
وز حب جاه در طلب علم دیگری
هر علم را که کار نبندی چه فایده
چشم از برای آن بود آخر که بنگری
اشعار فردوسی درباره علم و دانش
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم
چون کبر کردی از همه دونان فروتری
از من بگوی عالم تفسیرگوی را
گر در عمل نکوشی نادان مفسری
بار درخت علم ندانم مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بیبری
به دانش گرای و بدو شو بلند
چو خواهی که از بد نیابی گزند
ز دانش در بی نیازی بجوی
و گر چند سختیت آید به روی
ز نادان بنالد دل سنگ و کوه
ازیرا ندارد بر کس شکوه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
به رنج اندر آری تنت را رواست
که خود رنج بردن به دانش سزاست
ز دانش اولین به یزدان گرای
کجا هست و باشد همیشه به جای
به دانش ز یزدان شناسد سپاس
خنک مرد دانا و یزدان شناس
دگر آن که دارد ز یزدان سپاس
بود دانشی مرد نیکی شناس
به دانش فزای و به یزدان گرای
که او باد جان ترا رهنمای
بپرسیدم از مرد نیکو سخن
کسی کو بسال و خرد بد کهن
به یزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زور و فر
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
اگر چند بخشی ز گنج سخن
بر افشان که دانش نیاید به بن
بر ما شکیبائی و دانش است
ز دانش روان های پر از رامش است
شکبیائی از ما نشاید ستد
نه کس را ز دانش رسد نیز بد
نگه کن به جایی که دانش بود
ز داننده کشور به رامش بود
بیارای دل را به دانش که ارز
به دانش بود چو بدانی بورز
میاسای از آموختن یک زمان
ز دانش میفکن دل اندر گمان
همیشه یکی دانشی پیش دار
ورا چون روان و تن خویش دار
فزون است ازآن دانش اندر جهان
که بشنود گوش آشکار و نهان
علم نادان پریشان روزگار
به ز دانشمند ناپرهیزگار
نکند هرگز اهل دانش و داد
دل مردم خراب و گنج آباد
به دانش بزرگ و به همت بلند
به بازو دلیر و به دل هوشمند
اشعار مولانا با موضوع علم و دانش
علمهایی اهل دل حمالشان
علمهایی اهل تن احمالشان
علم چون بر دل زند یاری شود
علم چون بر تن زند تاری میشود
خویش را صافی کن از اوصاف خود
تا ببینی ذات پاک صاف خود
هرکه در خلوت به بینش یافت راه
او ز دانشها نجوید دستگاه
علم دریایی است بیحد و کنار
طالبِ علم است غواصّ بحار
گر هزاران سال باشد عمرِ او
مینگرد سیر او از جستجو
هم سؤال از علم خیزد هم جواب
همچنانکه خاره گل از خاک و آب
خاتَم ملک سلیمان است علم
جمله عالَم صورت و جان است علم
آدمی را زین هنر بیچاره گشت
خلقِ دریاها و خلقِ کوه و دشت
زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش
زو شده پنهان به دشت و کُه وحوش
زو پری و دیو ساحلها گرفت
هریکی در جایِ پنهان جا گرفت
صد هزاران فضل دارد از علوم
جان خود را مینداند این ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
قیمت هر کاله میدانی که چیست
قیمت خود را ندانی ز احمقی است!
چون ز سینه آب دانش جوش کرد
نه شود گنده نه دیرینه نه زرد
ای بسا عالم ز دانش بینصیب
حافظ علمست آنکس نه حبیب
اشعار حافظ مرتبط با علم و دانش
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام
که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد
هر دانشی که در دل دفتر نیامدهست
دارد چو آب خامه تو بر سر زبان
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد
و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین است
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق میبازم

اشعار پروین اعتصامی با موضوع علم و دانش
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وآن مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصه هماست..
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفه تو همی نیست خواب و خاست..
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوشتر شوی به فضل ز لعلی که در زمیست
برتر پری به علم ز مرغی که در هواست..
در آسمان علم، عمل برترین پر است
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست..
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست..
جان را هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگه داشت پادشاست
شعر درمورد علم و دانش از پژمان بختیاری
گرامی حبیبا،سخنپرورا
سرافراز مردا،بلند اخترا
خرد راست قدر از گرانقدر تو
جهان ادب روشن از بدر تو
حبیبی و محبوب صاحبدلان
قبول تو سرمایهی مقبلان
هنرسنج را پایمردی به توست
که بادت روان خرم و تن،درست
ز دانش به هر جا گشاده دریست
تواضع کنانت بر آن در سریست
گوهرها به دست آوردی شایگان
فشانی به همسایگان رایگان
شعر علم و دانش از خسرو نیشابوری
ارزش انسان ز علم و معرفت پیدا شود
بیهنر گر دعوی بیجا کند رسوا شود
هر که بر مردان حق پیوست، عنوانی گرفت
قطره چون واصل به دریا میشود دریا شود
ای که بر ما میکنی از جامه نو افتخار
افتخار آدمی کی جامه دیبا شود
قیمت گوهر شود پیدا برِ گوهرشناس
قدر ما در پای میزان عمل پیدا شود
آدمی هرگز نمیبیند ز سنگینی گزند
از سبکمغزی بشر چون سنگ پیش پا شود
در مسیر زندگی هرگز نمیافتد به چاه
با چراغ دین و دانش گر بشر بینا شود
ما که در راه طلب دم از حقیقت میزنیم
طعنههای مدعی کی سدّ راه ما شود
سر فرو میآورد هر شاخه از بارآوری
میکند افتادگی انسان اگر دانا شود
چند روزی گر به کام مدعی گردد فلک
غم مخور خسرو که روزی هم بهکام ما شود
اشعار سنایی درمورد علم و دانش
مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا
چراغ دانشت بفروز و آن گه رای سودا کن
سست گفتار بود در گه پیری در علم
هر که در کودکی از جهد سخندان نشود
علم با کار سودمند بُوَد
علم بیکار پایبند بود
علم داری ولی به سود و ربا
مولعی لیک بر فساد و زنا
علم مخلص درون جان باشد
علم دوروی بر زبان باشد
چون قلمدار گفت جفتِ قدم
ور نداری تو نون بُوی نه قلم
تازگی دانش از صواب آمد
فرّهی ماه ز آفتاب آمد
هست بر لوح مادت و مدّت
باو تا عقل و جان، الف وحدت
تا فرود آمد از ره فرمان
عقل بر نفس و نفس بر انسان
عالم مظلم از نزولش نور
یافت و رخشنده شد چو طلعت حور
نعت و فضل رسول شد گفته
دُر عقل فعال کن سفته
اشعار شیخ بهایی در باره علم و دانش
مالی که ز تو کس نستاند، علم است
حرزی که تو را به حق رساند، علم است
جز علم طلب مکن تو اندر عالم
چیزی که تو را ز غم رهاند، علم است
علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل نه حال
طبع را افسردگی بخشد مدام
مولوی باور ندارد این کلام
وه چه خوش میگفت در راه حجاز
آن عرب شعری، به آهنگ حجاز
اشعار جامی با موضوع علم و دانش
علم چو دادت ز عمل سر مپیچ
دانش بی کار نیرزد به هیچ
هر عمل دارد به علمی احتیاج
کوشش از دانش همی گیرد
رواجآن که دارد ز علم و دانش کام
نهد آن را کمال ذاتی نام
عقل و دین پردگی پرده اوست
علم و دانش همه پرورده اوست
نخست از کسب دانش بهرهور شو
ز جهل آباد نادانان بدر شو
بود معلوم هر آزاد و بنده
که نادان مرده و داناست زنده
کسی کو دعوی فرزانگی کرد
کجا با مردگان همخانگی کرد
ولیکن پا به دانش نه درین راه
که علم آمد فراوان عمر کوتاه
نیابد هیچ کس عمر دوباره
به علمی رو کز آنت نیست چاره
چو کسب علم کردی در عمل کوش
که علم بی عمل زهریست بی نوش
ز دانش شود کار گیتی به ساز
ز بی دانشی کار گردد دراز
ز دل سر زند سر دانش نخست
که بر دست و پا کار گردد درست
اگر در جهان نبود آموزگار
شود تیره از بی خرد روزگار
تفاوت بود اهل تمییز را
به هر کس ندادند هر چیز را
همان به که نادان به دانا رود
که از دانشش کار بالا رود
چو کسب علم کردی در عمل کوش
که علم بی عمل زهریست بی نوش
چه حاصل زانکه دانی کیمیا را
مس خود را نکرده زر سارا..
بکن زین کارخانه در کتب روی
خیال خویش را ده با کتب خوی
ز دانایان بود این نکته مشهور
که دانش در کتب داناست در گور
انیس کنج تنهایی کتاب است
فروغ صبح دانایی کتاب است
بود بی مزد و منت اوستادی
ز دانش بخشدت هر دم گشادی

شعر علم و دانش از خیام
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
اشعار اوحدی مرتبط با علم و دانش
علم بالست مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جای جان باشد
سر بیعلم بدگمان باشد
دل بیعلم چشم بینورست
مرد نادان ز مردمی دورست
علم علم بر برین بالا
تا برو چون علم شوی والا
مبر از پای علم و دانش پی
تا به قیوم در رسی و به حی
مدد روح کن به دانش و دین
تا شوی همنشین روح امین
دین به دانش بلند نام شود
دین با علم کی تمام شود؟
نور علمست و علم پرتو عقل
روشنست این سخن چه حاجت نقل؟
علم داری مشو به راه ذلیل
علم بس راه را چراغ و دلیل
عقل بازو و علم شمشیرش
علم خود را مکن ز عقل جدا
تا بدانی که کیست عقل و خدا؟
تن به دانش سرشته باید کرد
علم کشتی کند بر آب روان
وآنکه کشتی کند به علم توان
چون تو با علم آشنا گشتی
بگذری زآب نیز بیکشتی
سگ دانا ز گاو نادان به
اشعار ناصر خسرو در مورد علم و دانش
درخت تو گربار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
روی به دانش کن و رنجه مکن
دل به غم این تن فرسودنی
تا نشود جانت به دانش تمام
فخر نشاید که کنی، نه منی
مرد خردمند به حکمت شود
تو چه خردمند به پیراهنی؟
مر خرد را به علم یاری ده
که خرد علم را خریدار است
ز بالای خرد بنگر یکی در کار این عالم
ازیرا از خرد برتر نیابی هیچ بالایی
مرگ جهل است و زندگی دانش
مرده نادان و زنده دانایان

محدثه راد، نویسنده و تولید کننده محتواهای اختصاصی در پورتال گهر. علاقمند به نویسندگی محتواهای خبری، فرهنگی و سرگرمی در پورتال گهر