Oops! It appears that you have disabled your Javascript. In order for you to see this page as it is meant to appear, we ask that you please re-enable your Javascript!
X بستن تبلیغات
مطالب پيشنهادي

داستان کوتاه و خواندنی رنگ عشق

تاريخ : ۵ اردیبهشت
بازديد : 2519

داستان کوتاه و خواندنی رنگ عشق عنوان این مطلب از سایت گهر است. با ما همراه باشید.

.

rangha gabe aks 6 داستان کوتاه و خواندنی رنگ عشق

.

صدای موزیک بلند بود .زن لیوانش را سر کشید . صدا را بلند تر کرد و دوباره شروع کرد به رقصیدن.

 

با صدای بلند می خواند وپیچ و تاب می خورد . گاهی از لذت فریاد می کشید و هروقت که تب و تابش فروکش می کرد

 

یک لیوان دیگر سر می کشید . دورو برش همه چیز مبهم بود و بلندی صدا گنگی فضا را چند برابر کرده بود .

 

در خیالش به تمام کسانی که دوست داشت آن لحظه در کنارش باشند فکر می کرد ,با تکتکشان می رقصید

 

به چشمانشان نگاه می کرد و احساسش را فریاد می زد . احساسی مملو از عشق ,نفرت و هوس .

 

صدای زنگ دررویایش را به هم ریخت .موزیک را قطع کرد و دررا باز کرد – شوهرش بود .

 

خیلی سریع سلام کرد ونگاهش را چرخاند .

 

– چرا اینقدر دیر درو باز کردی ؟

 

– صدای زنگ رو نشنیدم

 

– این بوی چیه ؟بازم شروع کردی ؟

 

زن به نایلون میوه ها نگاه کرد و آن را از شوهرش گرفت وگفت : فقط یه کم خوردم .

 

مرد با طعنه گفت :معلومه یه کم خوردی .دیگه داری دائم الخمرمی شی. .زن نگاهش را جدی کرد و گفت :

بخوانید :   متن دلتنگی برای عشق

 

– خب دیگه بس . چیزدیگه ای نیست سرش جرو بحث کنی ؟

 

– چرا هست ,خودت !

 

– آره تو راست میگی ولی من الان حوصله جر و بحث ندارم

 

– اینکه چیز تازه ای نیست تو کی حوصله داشتی ؟

 

– خودت چی ؟ مگه نمی گم بس کن ؟!

 

– تو بس کن صدای درامب ودرومبت تا ته کوچه می اومد …

 

زن به آشپزخانه رفت هواکش راکه روشن کرد صدای مرد درسرو صدای هواکش گم شد .

 

زن هنوزگیج و گول بود , سعی کرد ذهنش را متمرکز کند . مشغول آماده کردن میز شام شد.

 

بشقابها را برد و روی میز گذاشت مرد سر میز نشسته و همچنان غر می زد.

 

مردگفت :

 

– چه عجب! داستانتون اجازه دادند شام درست کنید …

 

زن به آشپزخانه رفت وسینی لیوانها و پارچ آب را برداشت و برگشت سر میز, مرد پوزخند زد

 

…شما چرا زحمت می کشید .در شان یک خانم نویسنده نیست از این کارها بکنه ….

 

زن که دیس خوراک را روی میز گذاشت مرد به چشمهایش خیره شد و گفت:

 

می خوای چی رو ثابت کنی ؟اینکه با بقیه فرق داری ؟!

 

زن به آشپزخانه بر گشت و زیر هواکش به اجاق گاز تکیه دادو چشمانش را بست , سرش گیج می رفت ,دندانهایش را به هم فشرد.

بخوانید :   گلچینی از زیباترین اشعار مولانا

 

صدای هواکش مثل صدای طوفان دردور سرش می پیچیدو به هر صدای دیگری کرشی می کرد.

 

چشمانش را باز کرد , کمی مکث کرد هواکش را خاموش کرد وبه هال برگشت به مرد نگاه کردو گفت:تموم شد ؟

 

حالا بیا شامتو بخور و خودش به سمت اتاق رفت .

 

– کجا می ری ؟

 

-من شام نمی خورم

 

-آره دیگه!اگه من هم اون همه خورده بودم برای غذا جا نداشتم .

 

زن پشت میز نشست دفتر را از کشوی میز برداشت زیر سیگاری را جلو کشید و شروع کرد به نوشتن :

 

صدای موزیک بلند بود . زن لیوانش را سرکشید ….

 

– نمی خوای بخوابی ؟نور چراغ اذیتم می کنه .

 

– زن دفتر را بست , چراغ را خاموش کرد و به رختخواب رفت مرد به طرف زن برگشت و زن چشم هایش را به سقف دوخت .

آخرين هاي اين بخش
ديگران چه مي خوانند
دیدگاه ها
برای ارسال دیدگاه مرتبط با این مطلب کلیک کنید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

گـهـر در شبکه هاي اجتماعي