X بستن تبليغات
مطالب پيشنهادي

داستان کوتاه غول چراغ جادو

تاريخ : ۳ اردیبهشت
بازديد : 2201

در این پست داستان کوتاه غول چراغ جادو که داستانی جالب و شنیدنی است را در نظر گرفته ایم.با ما همراه باشید.

.

5 داستان کوتاه غول چراغ جادو

.

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…

 

یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه:

 

من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم.… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!….

 

من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»…

 

پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!…

 

من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»…

مطلب پیشنهادی :   مصاحبه ویدیویی با امیرعباس پسر معروف اینستاگرامی

 

پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه:

 

«من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

 

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

(V 338 , 1 today)

عکس شوهر واقعی ترانه علیدوستی بازیگر نقش شهرزاد


پیش بینی


  • داستان کوتاه و خواندنی من بی حیا نیستم
  • داستان کوتاه قدردانی
  • داستان کوتاه و خواندنی سخن گفتن به اقتضای زمان
  • داستان کوتاه و خواندنی روستایی فقیر
  • داستان کوتاه و خواندنی رنگ عشق
  • داستان عاشقانه کوتاه اما خواندنی
  • داستان خواندنی و زیبای کلاغ سفید
  • داستان کوتاه :زندگی قهوه است یا فنجان قهوه؟
  • loading…


    آخرين هاي اين بخش
    ديگران چه مي خوانند
    دیدگاه ها
    برای ارسال دیدگاه مرتبط با این مطلب کلیک کنید
    گـهـر در شبکه هاي اجتماعي